هنر از غم میآید یا شادی؟
به نظر من هنر از چهار سرچشمهی اصلی شکل میگیرد: غم، شادی، نیاز و جنون. ما هر نوع بیان درونی را «هنر» مینامیم. اگر این سؤال را از اغلب هنرمندان بپرسیم، غالباً پاسخ میدهند که هنر از غم و اندوه درونی زاده میشود؛ غمی که به شکل یک اثر هنری روی بوم، در موسیقی، یا در نوشتن جاری میشود. نمونههای زیادی در تاریخ هنر وجود دارد؛ مثل آثار کته کلویتس که سرشار از رنج انسانیاند.
اما واقعیت این است که درون انسان فقط از غم ساخته نشده. گاهی سرشار از شادی و سروریم، گاهی لبریز از نیاز، و گاهی تسلیم نوعی جنونِ خلاقه. به باور من، هر انسانی که بتواند درونیاتش را به هر شیوهای بروز دهد – از نقاشی گرفته تا بافتن شال گردن – یک «هنرمند شخصی» است.
سادهترین مثال: محبت مادربزرگی که برای نوهاش شال میبافد یا غذای مورد علاقهاش را میپزد. این هم هنر است؛ هنری که از شادی و رضایت درونی او زاده شده.
با این حال، احساس غالب در زندگی بسیاری از ما «غم» است. غمهای کوچک و بزرگ، ناگهانی یا ماندگار. زبان بیان ما متفاوت است، اما هر کدام نوعی هنر محسوب میشود.
در یک تحقیق مشاهدهای ۷ تا ۱۰ روزه، متوجه شدم که بسیاری از همسنوسالهای من در رشته هنر، ریشهی بیان هنریشان در غم و اندوه است. این غم گاهی به شکل جنون، گاهی به شکل کسالت ناشی از ناتوانی در خلق، خود را نشان میدهد. بعضی افراد حتی تا مرز جنون هنری پیش میروند. به نظرم توانایی مهار احساسات و تبدیل آن به هنر، خود بالاترین شکل هنر است.
گاهی هنر تبدیل به نوعی وابستگی شدید میشود؛ هنری که از غم، یا حتی از شادیِ وابسته به یک شخص یا یک خاطره سرچشمه میگیرد. شاید آنچه ما «جنون هنری» مینامیم، در حقیقت فوران همان غم و استرس عمیقی باشد که در درونمان انباشته شده.
جالب اینجاست که هنر، اغلب نقش حلقهی ارتباطی بین انسانها را بازی میکند. دوستیهایی را دیدهام که با نقاشی چهرهی یکدیگر یا طراحی دستهای هم، محکم شدهاند؛ یعنی عشق، از مسیر هنر عبور کرده.
در مقابل، عدهای هستند که زبان هنریشان شادی است؛ هرچند تعدادشان کمتر است. شاید دلیلش این باشد که «وزن غم» در ذهن ما سنگینتر است. شاید هم چون هنوز یاد نگرفتهایم که شادی را به همان قدرتی که غم را بیان میکنیم، به هنر تبدیل کنیم.
من شخصاً زمانی که شادم، بهتر مینویسم، راحتتر آواز میخوانم و انگیزه بیشتری برای طراحی و نقاشی دارم. برای من شادی هم زایش هنری دارد، فقط جنسش متفاوت است.
در نهایت، نمیتوانیم بگوییم هنر دقیقاً از غم میآید یا شادی؛ بلکه هنر همان لحظهای است که درونیات ما – با هر حالتی که دارند – راهی برای بیان پیدا میکنند. کافی است آگاهانه به آنچه میبینیم، میشنویم و میسازیم توجه کنیم؛ آنوقت میفهمیم ریشهی حقیقی هنر در «خودِ ما»ست.
(زهرا عودی)