من زهرا ۳۴ ساله دارای مدرک لیسانس حسابداری متولد روستای رستم آباد از توابع چهارمحال بختیاری هستم. روستای ما ۲ ساعت تا شهرکرد فاصله دارد.در اصل بختیاری هستم ( شیرزن بختیاری )?? .دوران ابتدایی را در این روستا سپری کردم. روستای ما خودکفا بود و از جمله تولیداتش در آن زمان پرورش ماهی،گردو،بادام و زعفران، برنج،حبوبات و غلات و ... خلاصه همه چیز در این روستا کاشت می شد و مردم استفاده می کردند. و در حال حاضر روستای ما بدلیل رودخانه ای به نام سرداب (دلیل نامش هم این است، آب خیلی سردی دارد ) و زیارتگاه حضرت بزرگوار برادر امام رضا(ع) و خانه های قدیمی بعنوان یک مکان سیاحتی و زیارتی شده است .




بزرگترها داستان قشنگی برای سرداب و حضرت بزرگوار تعریف کردند. که برایتان یکبار حتما تعریف می کنم.
آن قدیم ها به ندرت به شهر می آمدیم. مثلا برای عید اگر می خواستیم لباس بخریم یا دندانپزشکی برویم به شهر می آمدیم.یا درمانگاه روستا اگر نسبت به مریضی یک بیمار ناتوان بود به شهر انتقال می شد. عید بود و پدرم گفت به اصفهان خانه عمویم برویم و ما بچه ها خوشحال بودیم و تا صبح صد بار بیدار می شدیم و می خوابیدیم.در آن سفر من ۷ ساله بودم و با پدر و مادر و دو تا برادرهایم رهسپار اصفهان شدیم. اولین جای که بابام ما رو برد سی و سه پل بود و پدرم گفت که دست خالی خانه عمو نرویم و رفت قنادی و کیک خامه ای خرید ما تا اون موقع کیک خامه ای ندیده بودیم. روستای ما بسکویت های ساده داشت. من و داداشم تا بابام رفت حساب کنه،جعبه رو دست مامان داده بود، ما ۳ نفر جعبه رو باز کردیم شروع کردیم به خوردن ? هر کدوم ۴ تا کیک داخل دستش و با عجله قورت می دادیم خلاصه برای بچه ۷ و ۸ و ۵ ساله وای که چقدر لذیذ بود بابام برگشت نگاه کرد ما ۳ نفر دو کیلو کیک رو خوردیم???? مامانم هر کاری کرد موفق به گرفتن جعبه نشد و بابام دوباره مجبور شد و خرید? اون موقع ها کیک خامه ای خیلی خیلی گرون بود?♀️. راستی بابام رفت نان تنوری خرید که توی پارک کباب کنیم یادمه اون همه کیک خوردیم نفری ۲ تا یا ۳ تا نون خوردیم?♂️ وای وای چقدر خوشمزه بودن. اصلا نون تنوری ها الان رو نمیشه با اون موقع مقایسه کرد یه مزه انگار ترش مزه داشتند? چرا حالا نون تنوری خوردیم چون اصلا توی روستای ما که نون تنوری نبود ما توی روستا یه نان داشتیم به نام نان تیری که خیلی خیلی نازک و این نان تنوری هم برایمان تازگی داشت. خلاصه آن سفر باعث شد که بدلیل مشکل روحی روانی که برای مادرم پیش آمد ما مهاجرت کردیم و برای درمان مادرم به اصفهان آمدیم و دوران خیلی خیلی خیلی سختی رو طی کردیم?? پدرم هم کنارمان نبود و کویت برای کار رفته بود و سالی یکبار به ایران می آمد برای همین گفت بروید اصفهان برای درمان مادرم چون خانه عمویم آنجا بود و گفت اینجا عمو هم مواظب شما هست.(( مادرم مادربزرگش که پیش ما زندگی می کرد وقتی داشت فوت می کرد دستهای مادرم رو محکم گرفت و رها نمی کرد ما ۳ نفر از ترس داشتیم می مردیم جیغ می زدیم ولی خوب روح داشت از بدنش خارج می شد و دستهای مادرم رو ول نمی کرد خلاصه با گریه من رفتم دنبال عمه که ماما دست مادرم رو ول نمی کنه داره دستش میشکنه عمه هم آمد و دیدیم که مادرم بیهوش شده بود و هنوز ماما زنده بود و با زور دست مادرم رو درآورد، ولی چون ما بچه ها جیغ می زدیم ماما ترسید و نمرد قدیمی ها می گفتن جان به سر شده بود از اون موقع مادرم مشکل پیدا کرد و یکدفعه بیهوش می شد و روی زمین می افتاد ?? وای که چقدر اسفناک بود)). مادرم رو امام رضا (ع) شفا داد. من کلاس سوم راهنمایی بودم و مدرسه گفته بود بخاطر اینکه بسیجی هستید یک سفر مشهد به مدرسه ما داده بودند، پدرم راضی نمی شد که من بروم چون قدیم ها اصلا به دختر اجازه نمی دادند. مثل الان نبود، من شنیده بودم که امام رضا (ع) مریض ها رو شفا می ده برا همین خیلی با بابام صحبت کردم که حالا که نمی تونیم مامان رو ببریم بزار من برم. با هزار خواهش و التماس مدیر مدرسه و عمو و عمه راضی شد بروم. سفری خیلی خیلی خاطره انگیزی بود. بخدا یادمه حاج آقا گفت بچها نگاه کنید، گنبد امام رضا (ع). من اشک امانم رو بریده بود شروع کردم به دعا کردن آنقدر گریه کردم و دعا کردم که حاجی اومد گفت زهرا بلند شو گریه نکن امام رضا مادرت رو شفا داد گفتم حاجی راست میگی کی گفت بهت ،گفت آقا گفته مطمین باش. حالا نمی دانم برای خیال من گفت یا واقعا به ایشان الهام شده بود نمی دانم. و گفت اشکات را پاک کن داریم به حرم می رسیم. همه آماده شدیم و حاجی جلوی ما و ما بدنبالش را افتادیم. من نمی دانم چطوری شد که می دویدم تا حرم. حاجی می گفت زهرا گم میشوی گفتم نه گم نمی شم و پرسان پرسان رسیدم به درب زرد طلا. یادمه اون موقع فقط انقلاب بود و گوهرشاد و ۲ تایی دیگه چون گفته بودند ۴ تا خروجی داریم و بعد از زیارت بیاین درب انقلاب. ابنجا اگه از هم جدا شدید. نمی دانم وقتی رسیده بودم توی اون سیل جمعیت یک لحظه چشام را باز کردم دیدم یه خانوم دستم رو گرفت و چسباندم به زری زرد طلا خیلی دعا کردم و گریه کردم یه حس سبکی بهم دست داده بود و دوباره یاد حرف حاجی افتاده بودم که مادرت شفا پیدا کرده. خیالم راحت شده بود و دیگه یاد مامانم تو ذهنم کم شده بود، انگار دیگه خیالم از شفای مادرم راحت شده بود در طی این ۷ روز سفر که رفته بودیم من برای برگشت خیلی شاد بودم و با بچه ها می خندیدم. و دعا می کردم زودتر به اصفهان برسم و بپرم تو بغل مامانم و بگم مامان شفا پیدا کردی خلاصه رسیدیم به نظرتان چی شد به جان دخترم مادرم دیگه بیهوش نمی شد تا همین امروز که الان ۵۴ سال سن داره خدا رو شکر چیزیش نیست. گفتم از سختی های زندگی برایتان تعریف کنم که سختی زیاد هست ولی آدم باید با آنها دست و پنجه نرم کند. همیشه میگویند پشت یک سختی یک آرامش هست خلاصه قضیه مادرم بحمدالله تمام شد. حالا از کسب و کارم برایتان بگویم سال ۷۹ دوران دبیرستان که بودم از اینکه کمی احساس بزرگ شدن می کردم رفتم برای بازاریابی در روزنامه آذر و بازاریاب شده بودم و برای خودم کسب درآمد کردم سال ۸۰ توانستم با اولین حقوقم براب خودم یک گوشی نوکیا۰۰ یادم نیست ۰۰ چند بود ولی کیبردش شیشه ای بود با یک خط بخرم البته با کمک پول تو جیبی داداشم که ۲۰ تومن می شدند جمعا ۸۵ تومن شده بود خط ۳۴ تومن بود ۵۱ تومن گوشی . و این اولین مزه خرید از کسب و کار من بود. و این شد که به دنبال کارهای بزرگتر بودم. بقیه داستان زندگیمان رو خیلی خیلی پر و پیچ و هم حتما براتون تعریف می کنم. منتظر بقیه داستانم باشید.
♥️ تشریف ببرید سایت با سلام و از غرفه من و دوستانم دیدن کنید چیزهای فوق العاده برای فروش داریم براتون حتما دیدن کنید
♥️ ♥️ رویای سلامت اهواز ♥️♥️
♥️♥️♥️ شعار من فقط یک قاشق سلامتی ❤❤❤