
اوایل فکر میکردم تیم یعنی چند نفر کنار هم کار میکنن، طراح کار خودش رو میکنه، تولید کننده محتوا کار خودش، سوشال مدیا منیجر کار خودش و تمام. اما خیلی زود متوجه شدم تیم داشتن با تیم ساختن فرق میکنه.
همه ما دنیا رو یه جور نمی بینیم!
یکی از اولین چیزایی که یادگرفتم این بود که اختلاف نظر طبیعیه. هر کدوم از ما مسیر زندگی، تجربه، خانواده و طرز فکر متفاوتی داریم، پس وقتی توی یه جلسه کمپین، یکی میگه "این ایده جواب نمیده" و اون یکی میگه "عالیه" ، لزوماً یکی درست و یکی غلط نیست، مشکل از جایی شروع میشه که بخواهیم نظر شخصی خودمون رو تحمیل کنیم.
توی فضای حرفه ای، ما باید روی واقعیت ها تصمیم بگیریم نه روی سلیقه ها.
تعارض همیشه بد نیست!
قبلاً از تعارض میترسیدم فکر میکردم یعنی تیم مشکل داره اما فهمیدم تعارض زمانی شکل میگیره که خواستهها متفاوته و کسی حاضر نیست گوش بده.
فرق تیم حرفهای با تیم آماتور اینجاست:
آماتورها منتظرن جواب بدن.
حرفهایها گوش میدن که بفهمن.
گاهی فقط همین تغییر کوچک، نصف تنشها رو از بین میبره.
بازخورد دادن هنر است، نه جسارت بیجا
یکی از سختترین تجربههای من بازخورد دادن و بازخورد گرفتن بود.
یاد گرفتم بازخورد سالم باید:
دقیق و شفاف باشه.
همراه با راهکار باشه.
در زمان مناسب گفته بشه.
بدون تحمیل احساسات باشه.
رک بودن با بیادبی فرق داره.
اگر کسی فقط ایراد بگیره و راهحل نده، کمک نکرده.
در نظر گرفتن دو نکته خیلی برای من مهمه:
اگر بازخوردی احساسی و از روی غرض بود، شخصی برداشت نکنم .
اگر بازخورد همراه با پیشنهاد بود، حتی اگر تلخ ،پذیرا باشم.
همه در تیم یک نقش ندارند!!
یکی از بزرگترین اشتباهاتم این بود که فکر میکردم همه باید مثل هم فکر کنن اما در واقع تیم خوب از نقشهای متفاوت ساخته میشه.
مثلاً:
بعضیا منظم و اجراییان؛ ایده رو تبدیل به عمل میکنن.
بعضیا هماهنگکنندهان؛ آروم، هدفگذار و عادل.
بعضیا چالشبرانگیزن و تیم رو از سکون بیرون میارن.
بعضیا خلاق و ایدهپردازن، حتی اگر جزئیات رو دوست نداشته باشن.
بعضیا تحلیلگرن؛ داده میخوان و همه چیز رو ارزیابی میکنن.
بعضیا اهل همکاریان و تنش رو کم میکنن.
و بعضیا انقدر دقیقان که هیچ خطایی از چشمشون دور نمیمونه.
وقتی اینو فهمیدم، به جای اینکه بخوام همه مثل من باشن، شروع کردم به شناخت نقشها.
"تیم خوب یعنی پازل کامل، نه تکرار یک قطعه".
نتیجهای که گرفتم:
"تیمسازی فقط تقسیم وظایف نیست بلکه مدیریت تفاوتهاست".
اگر یاد بگیریم:
روی داده و واقعیت تصمیم بگیریم.
گوش بدیم نه فقط پاسخ بدیم.
بازخورد سازنده بدیم.
نقشهای متفاوت رو بپذیریم.
اون موقع تیم تبدیل میشه به مزیت رقابتی.
حالا هر وقت وارد یک پروژه جدید میشم، به جای اینکه بپرسم «چه کاری باید انجام بشه؟»
از خودم میپرسم: ما چه ترکیب شخصیتیای داریم؟ و چطور میتونیم از تفاوت هامون بهترین نتیجه رو بگیریم؟
به نظرم مارکتینگ بدون تیم قوی فقط اجرای پراکنده است، اما با تیم درست، حتی ایدههای معمولی هم میتونن نتایج بزرگ بسازن.