تا حالا شده حس کنید بعضی از ویژگیهای شخصیتتان یا محدودیتهای ذهنیتان مثل سرنوشتی تغییرناپذیر هستند؟ بسیاری از ما با این باور زندگی کردهایم که مغز انسان بعد از دوران کودکی شبیه به یک ساختمان تکمیل شده است که دیگر هیچ تغییری در نقشهاش نمیدهد. انگار ما هر چه هستیم، صرفاً حاصل ژنتیک و تجربیات گذشتهمان هستیم. اما وقتی نگاهی به آموزههای دکتر نورمن دویج در کتاب «مغزی که خود را تغییر میدهد» میاندازیم، میبینیم که این تصور نه تنها غلط، بلکه یک توهم است.
جالبترین نکتهی این اثر، مفهوم «انعطافپذیری عصبی» یا همان نوروپلاستیسیته است. دویج به ما ثابت میکند که مغز ما برخلاف تصورات قدیمی ابزاری سخت و صلب نیست. بلکه موجودیتی پویا و جاری است که تا آخرین لحظات زندگی قادر است خودش را بازسازی کند. در واقع مغز ما شبیه به یک خمیر نرم است که با هر تجربه جدید، هر یادگیری تازه و حتی هر تغییر در طرز فکر، دوباره سیمکشی میشود.
بسیار تکاندهنده است وقتی میبینیم افرادی که بخشهای بزرگی از مغزشان را بر اثر بیماری یا حادثه از دست داده بودند، توانستند با تمرکز و تکرار مسیرهای جدیدی در جنگلِ اعصابشان خلق کنند و دوباره راه بروند یا صحبت کنند. این یعنی ما هرگز در زندانی از ژنتیک یا آسیبهای گذشتهمان گرفتار نیستیم. مغز ما هرگز تسلیم نمیشود و همیشه راهی برای جبران و رشد پیدا میکند.
این کتاب به من یاد داد که هیچوقت برای شروع یک مسیر جدید دیر نیست. هر بار که چیزی را با اشتیاق یاد میگیریم یا سعی میکنیم یک عادت قدیمی را تغییر دهیم، در واقع داریم به مغزمان دستور میدهیم که نسخهی بهتری از ما را بسازد.
در نهایت، پیام اصلی این اثر «امید» است. امیدی به اینکه هر انسانی در هر سنی فرصت دارد تا دوباره خودش را تعریف کند. ما فقط باید یاد بگیریم چطور از این پتانسیل نهفته در مغزمان استفاده کنیم و به جای تسلیم شدن در برابر محدودیتها، مسیرهای جدیدی برای شکوفایی خلق کنیم. چون خبر خوب این است که ما هرگز «تمام شده» نیستیم.
«شما هم تا حالا حس کردید که بعضی چیزها در شخصیتتان تغییرناپذیر است یا تجربهای از تغییر یک عادت سخت داشتهاید؟»