در هر انسانی، دو دنیای متضاد در جریان است: دنیایی که دیگران برای او میسازند و دنیایی که او برای خودش میآفریند. تضاد میان این دو دنیا، دقیقاً همان مرزی است که در فیلم «رستگاری در شاوشنک» به عنوان «دیوارهای زندان» به تصویر کشیده شده است. این فیلم تنها داستانی از فرار از یک زندان فیزیکی نیست، بلکه کالبدشکافی دقیقِ مفهوم «هویت» در برابر «محیط» است.
«نهادینه شدن تنها در زندانهای بتنی رخ نمیدهد؛ ما هرگاه به یک رنج، یک قضاوت یا یک موقعیت دشوار عادت کنیم، در واقع در حال ساختن دیوارهای یک زندان نامریی در ذهن خود هستیم. خطر واقعی زمانی است که این دیوارهای ذهنی را به عنوان بخشی از هویت خودمان بپذیریم.»یکی از تکاندهندهترین دیالوگهای فیلم، توصیف وضعیت زندانیانی است که سالها پشت میلهها بودهاند: «دیوارهای زندان عجیبند؛ اول ازشان متنفری، بعد عادت میکنی و بعد معتاد میشوی.»
این جمله، سیر تکاملی یک تراژدی انسانی را روایت میکند. در روانشناسی، این وضعیت را «نهادینه شدن» (Institutionalization) مینامند.
- در مرحله تنفر، انسان هنوز «خودش» است و با محیط میجنگد.
- در مرحله عادت، ذهن برای بقا، اضطراب و فشار را میپذیرد.
- در مرحله اعتیاد، فرد دیگر بدون آن محدودیتها نمیتواند تعریف کند که کیست.
در این مرحله، محیط دیگر فقط یک مکان نیست، بلکه به «هویت» فرد تبدیل میشود. فرد دیگر نمیگوید «من در زندان هستم»، بلکه میگوید «من یک زندانی هستم».
شخصیت «بروکس» نماد پاکترین و در عین حال غمانگیزترین شکست در برابر محیط است. بروکس در داخل زندان، مردی تحصیلکرده، محترم و بانفوذ بود؛ او کتابدار بود و همه به او تکیه میکردند.این اهمیت و مهم بودن تنها در چارچوب محدود زندان معنا داشت و در واقع یک اعتبار اقالتی بود.
تراژدی بروکس زمانی آغاز شد که آزاد شد. او متوجه شد که در دنیای بیرون، تمام آن جایگاهها و اعتبارها هیچ ارزشی ندارند. در نگاه جامعه، او دیگر آن «کتابدار محترم» نبود، بلکه فقط یک «جنایتکار» و «سابق زندانی» بود.
بروکس چون اجازه داده بود هویتش را محیط (زندان) تعریف کند، وقتی محیط تغییر کرد، او را در خلأ رها کرد. او نتوانست تعریف کند که کیست، چون هرگز یاد نگرفته بود که خارج از حصارها، برای خودش معنایی داشته باشد. در نهایت، او نه به دلیل زندان، بلکه به دلیل «عدم توانایی در تعریف دوباره خود» شکست خورد.
در نقطه مقابل بروکس، «اندی» قرار دارد. تفاوت بنیادین اندی و بروکس در این بود که اندی هرگز اجازه نداد زندان، «روح» او را تعریف کند.امید تنها ابزاری بود که اجازه نداد، دیوارهای زندان به پوست و استخوان اندی نفوذ کنند. اندی در محیطی که هدفش تخریب شخصیت انسان بود، کتابخانه ساخت، موسیقی پخش کرد و به یادگیری ادامه داد.
اندی میدانست که او یک انسان تحصیلکرده و متفکر است، حتی اگر لباس زندانی به تن داشته باشد. او در زندان یک «آدم مهم» بود، اما تفاوت او با بروکس در این بود که این اهمیت را به عنوان یک «ابزار برای نجات» میدید، نه به عنوان «تنها حقیقت زندگیاش». اندی هرگز به دیوارها عادت نکرد و هرگز به آنها معتاد نشد. او هر روز به خودش یادآوری میکرد که متعلق به این دیوارها نیست.
رستگاری در این فیلم، تنها عبور از یک تونل کثیف و رسیدن به ساحل اقیانوس نیست؛ رستگاری یعنی «بازپسگیری هویت از چنگال محیط».
- یا میتواند مثل بروکس باشد؛ کسی که اجازه میدهد محیط او را تعریف کند و در صورت تغییر شرایط، گم شود.
- یا میتواند مثل اندی باشد؛ کسی که در سختترین شرایط، «منِ» واقعیاش را حفظ کند و با صبر و استراتژی، تونل نجاتش را بسازد.
در نهایت، حقیقت این است که هیچ محیطی، هیچ برچسبی و هیچ دیواری نمیتواند تعریف کند که ما کیستیم، مگر آنکه ما خودمان اجازه دهیم. رستگاری زمانی آغاز میشود که بفهمیم: «من، فراتر از هر آن چیزی هستم که محیط به من میگوید.»