روپوش سفید را پوشید.
آستینها بلند بود، اما با دقت تا زد.
روی تخت کوچک، عروسکی خوابانده بودند.
گوش داد، سر تکان داد و گفت:
«من حواسم هست.»

چند دقیقه بعد پشت صندوق فروشگاه نشست،
کاغذها را مرتب کرد و برای مشتری هم سن خودش درباره هزینه خریدش توضیح داد.

کمی آنطرفتر، کلاه ایمنی روی سرش گذاشت تا آتشی را مهار کند
و باید سریع تصمیم میگرفت از کجا شروع کند.

وقتی از این تجربهها بیرون آمد،
نه از اسم شغلها گفت،
نه از انتخاب هایی برای آینده اش.
فقط گفت:
«سخت بود… ولی خوب بود.»
شاید بهجای پرسیدن
«دوست داری چکاره بشی؟»
بهتر باشه بپرسیم:
«دوست داری چی رو تجربه کنی؟»
در سالهای اخیر، فضاهایی با همین نگاه طراحی شدهاند؛
شهرهایی کوچک برای تجربههای واقعی کودکانه.
باکارزی یکی از همین تجربههاست.
بچهها لازم نیست زود بدونن چه میخواهند بشوند.
کافیه بدونن
میتونن تجربه کنن،
اشتباه کنن
و دوباره انتخاب کنن