روزی که من زاده شدم

📷

جان به لبم آمده بود. دلگیرتر از همیشه به جان کندن افتاده بودم. اولین روزهایی بود که در یک برنامه طاقت فرسای خبری در میان دیوارهای بلند و سقف های کوتاه خبر می نوشتم. پیش از آن روزها خبر نوشتن خسته ام نمی کرد. می نوشتم، چون شوق نوشتن در بخشی از من جاری بود. اما پس از مدت کوتاهی زخم های عمیقی جانم را به لبم آورد. همان روز باید می فهمیدم که فرمانده جدیدم چندان از خلاقیت خوشش نمی آید و این آغاز ویرانی ست. باید می فهمیدم که قرار است این مرغ خیال پر بسته تر شود و هر روز بیشتر در کنج قفس بماند. تا روزی که دیگر یادش برود، قرارش پریدن بوده و آرزویش تا ته دنیا پرواز کردن.

خسته بودم و بیچاره. مثل بال هایی که سالهاست پروازی را تجربه نکرده اند و عضلات پروازی خود را از دست داده اند و هنوز هم امیدی به دوباره پریدن ندارند.

در آن روز سرد، شاید هم اوایل زمستان بود. آنچنان زیپ کاپشنم را بالا کشیده بودم که ظاهرا گرم بمانم. اما راستش را بخواهی زیپ کاپشنم را بالا کشیده بودم تا زخم هایی که از سر حقارت توسط فرمانده جدید بر تنم نقش بسته بودند را بر کسی عیان نکنم. آن روزها بر خلاف امروز جای هر زخم می سوخت. روی تنم باقی می ماند و مثل طوطیی که از سر خشم خودش پرهای خودش را می کِشد، یک به یک پرهای پروازم بر صفحه ای سیاه از کاغذهایم باقی می ماندند و آرزو می کردم کاش از روز اول میرزا بنویس بودم. کاش راز پرواز را نمی دانستم. کاش تجربه ای از بی پروایی نداشتم.

من دوبار مرده بودم. یکبار بر اثر زخم تبر مردی که قول مرهم داده بود، و یکبار بر اثر زخم خنجر زنی که مرهمی از خیال به دستم داده بود.

آن روزغروب نزدیک گرگ ومیش، از دفتر ساختمانی بلند و آجری بیرون آمدم که سنگینی وزنش روی دوشم باقیمی ماند تا صبح فردایی که دوباره به سراغش بروم. خبردار شدم تو آمده ای وقرار است به زودی به بهایی وبهانه ای ملاقاتت کنم. آن لحظه با شکوه بی قرار بودم. بی قرار کلماتی که از دهان تو بیرون بریزد. بی قرار لحظه هایی که تو در قاب نگاهم باشی، و خسته بودم. از تمام زخم هایی که به تن داشتم و رنج هایی که در این سالها تجربه کرده بودم، نگران بودم که چطور این رنج های رشد دهنده را پنهان کنم. مبادا از شدت زخم، ریختم زشت شده باشد وپسندت نیوفتد. دلم می خواست شکوه زمان را در آن ثانیه های بی بدیل برای همیشه مثل سلولی زنده مانده و فریز شده در اعماق یخ های سیبری، ثبت کنم. این من بودم که بی قرار می شد.

نبرد برای من پایان یافته بود. شمشیر آخته ام بر زمین بود و دست های سردم در جیب، و تن به بندگی و بردگی سپرده بودم. خدای مرگ بر زنده گی‌ام غلبه کرده بود و پادشاه در من سقوط. اما آتشی خاموش در من شعله گرفت. این تو بودی که باز یافته شدی. هیچ یک از کلمات و جملاتی که میان ما گذشت به یادم نمانده. تنها یک قاب خالی است و سایه هایی روشن و شیدا از من و تو.

شاید هنوز هم باورت نشود یا رد پایت را در داستان هایم ندانی که چقدر روشن است، اما این محو تو بودن بیشتر از وجود خویش است. چرا که قرن ها پیش سلسله ای در من سقوط کرده بود و ناگهان در آن لحظه خاص گویی پیش گویی به حقیقت پیوسته. ماهی از اعماق تاریکی و سرما بر من طلوع کرد. من دوباره زاده شدم. اینبار نه از مادر خویش، که از خاکسترم.

آری چنین بود حکایت دوباره عاشقی ما. باشد که همگان بدانند بر من چه گذشته در این سالها و آنچه باعث دوام ما شد، تویی بودی که از من ما ساختی، با دست خالی وابزارعشق که من نه ما بودن می دانستم ونه من شدن یادم مانده بود.