مولود ابراهیم

آقای "مولود ابراهیم حسن" (به کُردی: مەولود ئیبراهیم حەسەن) شاعر معاصر کُرد زبان، در ۱ ژانویهی سال ۱۹۶۰ میلادی، در اربیل به دنیا آمد.
ایشان تحصیلاتش را تا سطح عالی و دریافت مدرک پرفسورای افسانههای کُردی از دانشگاه صلاحالدین خوانده است.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━

(۱)
در تمام عمرم،
از من نپرسیدی چرا من را دوست داری؟!
در تمام عمرت،
از تو نپرسیدم، چرا من را دوست داری؟!
در ادبیات دوست داشتن،
چرا و چگونه، معنایی ندارد.
(۲)
از وقتی که عاشقت شدهام
هیچگاه احساس نکردم که
فقیرم یا ثروتمند
گرمم است یا سرد
سالمم یا که بیمار
ولی همیشه این را میدانم
در خواب و بیداری
از طفولیت تا کهنسالی
همیشه تو را دوست داشتهام.
(۳)
به یادت هست؟!
نخستین بار که رفتیم خانهای را اجاره بگیریم
صاحب خانه پرسید: بچه دارید؟
گفتیم: عشق!
پرسید: ماشین دارید؟
گفتیم: عشق!
پرسید: پول چی؟! در بانک پساندازی دارید؟
گفتیم: عشق!
عصبانی شد و گفت: هری! بروید!
بروید و نان و عشق بخورید!
از آن روز، ما نان و عشق میخوریم...
(۴)
از کودکی با هم هستیم
با عشق و دوستی تا این سن رسیدهایم
و اکنون در خانهی سالمندانیم.
وصیت کردهام
فردا روزی که بمیریم
در یک قبر دفنمان کنند.
بلی! در یک قبر!
دو قبر برای ما کافی نیست!.
(۵)
بچه بودیم و همیشه
کتاب کُردیات را قایم میکردم و
چه لذتبخش بود
که میآمدی و التماسم میکردی که کتابت را پس بدهم...
اکنون که بزرگ شدهایم
تو دل مرا بردهای و
با هزار خواهش و التماس
به من هم پس نمیدهی.
(۶)
کودک که بودیم
در میان ورقهای کتاب کُردیمان
در دوردستها دو درخت میدیدیم
که زیر سایهسارشان
دو بچهی عاشق نشسته بودند.
اکنون که من و تو پیر شدهایم
نه کتابی هست و
نه درختی میبینیم.
تنها دو عاشق فرتوت مانده است.
(۷)
بچه که بودم
تمام آرزویم ثروتمند شدن بود
تا با ثروتم
خوب زندگی کنم
خوشتیپ باشم
آوازهی ثروتم پخش شود و
خودم را سربلند نشان بدهم...
اما اکنون
تنها دوست داشتن تو کافیام است.
(۸)
بنگر که چگونه
هر روز مستخدم خانهی سالمندان
پیراهنهایمان را اتو میکند...
عشق،
دوست ندارد،
لباس چروک به تن کنیم!
(۹)
در بستر مرگم و دکتر از من میپرسد: چطوری؟!
میگویم: پری خوب است!
- پری کیست؟!
- پری منم!
- پری اسم زنهاست، تو که مردی؟!
- من پریام! دکتر که نمیفهمد...
(۱۰)
شب بود و گفتی:
- همهی این ستارهها مال من است!
گفتم: من بیشتر دارم!
گفتی: چطور؟!
گفتم: من تو و این ستارهها را با هم دارم.
(۱۱)
بچه که بودیم
در سایهی عشق
تمام کردستان، مال ما بود!
الان که پیر شدهایم،
اتاقکی هم نداریم.
(۱۲)
خواندن و نوشتن را از یاد بردهام
کس و کارم را نمیشناسم
اسم خودمم نیز فراموشم شده است
در جواب هر سوالی،
میگویم: پری!
(۱۳)
روزی سرد و یخبندان بود
از مدرسه که بیرون آمدیم
تاب نیاوردیم و
همدیگر را به آغوش گرفتیم.
اکنون نیز، که پیر شدهایم
هر گاه که تو را میبینم
دوست دارم تمام در و دیوار یخ بزند.
(۱۴)
قرار بود که با هم بیرون برویم
وقتی رسیدم جلوی در خانهیتان، گفتی:
مادرم، نمیگذارد بیرون بیایم!
الان هم
هر وقت میگویی مادرم!
فکر میکنم که نمیگذارد که نزدم بیایی...
(۱۵)
در کودکی ندانسته
عروسک شیشهای تو را شکستم.
در پیری
انتقام خودت را گرفتی و
قلبم را شکستی.
نگارش و ترجمهی اشعار:
#زانا_کوردستانی