خب به در خواست شماها ادامه اش رو نوشتم و با نظر دادنتون خوشحالم کنید که تلاش بیهوده نبوده
حواستون باشه نظر ندید محل نذارید به رگبار پیام میبندمتون 😂😂😂😂
و پاکش میکنم دستمو😈😈😈😈
( البته شوخی میکنما ناراحت نشید) ولی باید توجه کنید ها 😁😁😁😁✌🏻🎨🖌️✍🏻

نویسنده سحر احمدی 88 تاریخ نوشته ۱۹ دی ۱۴۰۴
اما راه نرفتند ، پرواز کردن .
پروازی که بال نداشتن ، فقط صدای رعد و برق می آمد.
دور داماد ، زنجیران خاکستری رنگ را حلقه وارانه تاب میدادن.
عروس آرام آرام به زمین فرود آمد .و گوشه دامن سیاه رنگش ، را گرفت.و زانو زد .به احترام آنکه دوستش دارد .
که زمین از جنس ابریشم تکان، و ترک خورد. و عروس متانت خودش را حفظ کرد .و سرش را خم کرد. در آخر زمین دهان باز کرد. و مه ای نارنجی رنگ بالا آمد. و در آخر پررنگ شد.
عروس سر را بلند کرد .
که دلش ضعف رفت برای همسر آمده اش.
لوسیفر با چشمانی کشیده براق مشکی تمام، با ابرو های قهوه ای، و شنل قرمز و پوستی سیاه ،به استقلال عروس رفت .
و دستانش را به سمتش دراز کرد. و در آخر دستان همدیگر را لمس کردند.
که بوی سوختگی از آن بلند شد . و مار های عروس دور شانه لوسیفر حلقه زدن .
داماد تنها خشمش از این اوضاع حزص درار این بود که ...
با خیسی چیزی روی صورتم نفسم بند اومد .
سریع نشستم
و چهره نحسش رو دیدم.
موهای مشکیم رو در دستم گرفتم.
و با تخم های درهم رفته گفتم: باز اینجا چی میخوای چرا روم آب ریختی ؟
شال بنفش رنگش ،که دور گردنش بود رو لمس کرد.
و با اخم های درهم گفت: باید ازم تشکر کنی که از کابوس بیدارت کردم .
لبخندی زدم
و گفتم روانی کابوسم تو بودی ؟
مهسا شالش رو از گردنش در آورد و جمعش کرد؛ و پرت کرد تو صورتم؛ داد زد: چرا منو مسخره میکنی ؟
بلند شدم از تخت و همزمان ساعت طلاییم رو نگاه میکردم، و شالش رو پرت کردم گوشه اتاق. گفتم یه جوری میگی انگار طلاقت دادم.
و واقعا هم همینی هست که گفتم تو کابوس من بودی زن شیطان بودی. و واقعا هم بد ذات بودن
نگاهش کردم. و ادامه دادم تو وجودته مثل لوسیفر.