ویرگول
ورودثبت نام
S.Zare
S.Zare
S.Zare
S.Zare
خواندن ۹ دقیقه·۱ ماه پیش

خلاصه آذر ۱۴۰۴

باورم نمیشه به آخر ماه رسیدیم و وقت گزارشه، آذر ماه برای من به سرعت برق و باد گذشت. ماهی پر از هیجان و تجربه‌های جدید.

سفر

یکی از دلایل سریع گذشت زمان، همین بود که هفته اول ماه رو تو سفر بودیم. شاید ماه‌ها بهش فکر کرده بودیم و دلمون می‌خواست سفر بریم، اما واقعا یه شبه تصمیم گرفتیم و شروع کردیم به پیدا کردن مقصد و رزرو کردن اقامتگاه و یکی دو روز بعد راه افتادیم.

یکی از چالش‌ها انتخاب مقصد بود. با توجه به بارداریم باید یه جایی رو انتخاب می‌کردیم که خیلی دور نباشه، اخه دوست داشتیم با ماشین خودمون بریم و منم نمی‌تونستم طولانی مدت تو ماشین بشینم. از اون سمت هم هوا کمی سرد شده بود و هرجایی نمیشد رفت. خلاصه که بوشهر شد مقصد اصلی و شیراز به عنوان مقصد میانی نهایی شد. شب اول شیراز خوابیدیم و فردا ظهرش اتاقمون تو بندر کنگان رو بهمون تحویل دادن. بعد از کنگان هم بوشهر رفتیم و تو راه برگشت سری به گناوه زدیم. در ادامه تجربه‌هام از شهر رو جدا جدا می‌نویسم، اگر براتون جالب بود می‌تونید بخونید.

بندر کنگان: یه دو روزی رو کنگان موندیم، که شد یکی از بهترین تجربه‌های زندگیم. اقامتگاهمون هتل آفتاب بود که مدیرش یه مرد خیلی خوش اخلاق و مهمون‌نواز بود. موقعیتش هم روبروی ساحل بود و یه روف گاردن خیلی خوشگل داشت که روز دوم کشفش کردیم. می‌شد ساعت‌ها نشست و به دریا خیره شد.

روف گاردن رو به دریا
روف گاردن رو به دریا

بین شهرهایی که رفتیم ساحل کنگان رو خیلی بیشتر از بقیه دوست داشتم. ساحلش و حال و هوای مردمش عجیب بهم آرامش می‌دادن. ساحلش آروم بود و مردمش هم مثل خودش؛ گرم و گیرا و بی‌تکلف، بدون ادا و ادعا.

غروب آفتاب کنار ساحل کنگان. اونقدر این لحظه قشنگ بود دلم می‌خواست بریزم تو شیشه با خودم بیارم یزد
غروب آفتاب کنار ساحل کنگان. اونقدر این لحظه قشنگ بود دلم می‌خواست بریزم تو شیشه با خودم بیارم یزد

از اونجایی که خیلی دوست داشتیم چیزای جدید تجربه کنیم، تقریبا تمام مدتی که تو سفر بودیم غذاهای جنوبی و دریایی مثل ماهی، میگو، قلیه، شاورما، حمص، متبل و مندی دجاج یمنی رو تست کردیم. رستوران زیتون و سلطان شاورما و مطعم هیل و زعفران هم رستورانای خوبی بود که اگه دوباره برم کنگان حتما دوباره ازشون غذا می‌گیرم.

یه فروشگاه ته لنجی هم به اسم شهر شکلات رفتیم که خیلی باحال بود و ارزش رفتن داره، چیز جدیدی که اونجا برای اولین بار دیدم و خوردم گردو آمریکایی یا پیکن نات بود که یه طعمی بین گردو و شکلات و ماکادمیا داره که من خیلی خوشم اومد. برای خرید‌ لباس هم فروشگاه بارکد رو رفتیم که قیمتاش عجیب ارزون بود.

بوشهر: بعد از دو روز به سختی از کنگان دل کندیم و رفتیم سمت اقامتگاه بعدی که توی خود بوشهر بود و یه دو روزم اونجا موندیم. کنگان در مقابل بوشهر خیلی کوچیک‌تر بود و از بدو ورود، بوشهر حس مرکز استان بودن رو می‌داد. ایندفعه اقامتگاه بومگردی گرفته بودیم و می‌خواستیم حداقل یه بار تجربش کرده باشیم. اما خب فکر کنم همون یه بار دفعه اول و آخرمون بود. یه اقامتگاه خیلی خوشگل بود، وسط بافت قدیمی بوشهر که یه خانوم اداره‌اش می‌کرد. محیطش خیلی کوچیک و به قول خودشون صمیمی بود، اما چیزی که ما تجربه کردیم کمی متفاوت بود. به نظرم ظاهر سنتی و دنج تبدیل به یه ابزار برای نوعی تجملات جدید شده بود. معنی صمیمیت هم در نداشتن حریم خصوصی و فضای کافی خلاصه می‌شد.

ساحل بوشهر هم خیلی قشنگ بود و روز اولی که رفتیم همسرم خیلی دوست داشت سوار قایق بشیم و منم خیلی پایه، گفتم بریم‌. ولی یه کم بعد فهمیدم جای اشتباهی پایه بازی دراوردم اما دیگه راه برگشتی نبود :)) قایق به شدت تکون می‌خورد و من و همسرم نگران شدیم که اتفاقی برای آریا بیفته. ولی خب خونسردیمون رو حفظ کردیم و خداروشکر اتفاقی هم نیفتاد.

خیلی بهمون گفته بودن ساحل ریشهر قشنگه و حتما برید. عجیبه ولی من زیاد از اونجا خوشم نیومد. نمی‌دونم چرا، شاید به خاطر آدمایی بود که اونجا حضور داشتن. اکثرا برای عکاسی اومده بودن، نه خود دریا و قشنگی‌هاش. حس می‌کردم وارد یه کافه شلوغ یا یه پاساژ شدم. اخیرا از چیزایی که بوی تجملات میدن فراری‌ام و به دنبال چیزای ساده و آرومم. خب طبیعیه که بقیه مردم از چیزای دیگه لذت ببرن و مثل من نباشن.

یه صبح تا ظهر هم رفتیم کوچه پس کوچه‌های بافت قدیمی شهر رو گشتیم. این یکی رو خیلی دوست داشتم. معماری خونه‌های بوشهر خیلی قشنگه، دقیقا همون چیزیه که من همش دنبالشم. ساختمونای سفید رنگ، با در و پنجره‌های چوبی که با گلای کاغذی جون گرفتن. یه سری المان‌های مشترک با خونه‌های یزد داشت، مثل بادگیر و حیاط مرکزی و ... اما تفاوت مشهودش با یزد این بود که خونه‌های قدیمی یزد به کوچه پنجره ندارن و همه‌ی نور رو از پنجره‌های رو به حیاط خودشون می‌گیرن. انگار حریم خصوصی تو یزد خیلی براشون مهم‌تر بوده.

یکم زیبایی ببینید از نمای جذاب خونه‌های بوشهر
یکم زیبایی ببینید از نمای جذاب خونه‌های بوشهر

درمورد غذاهاش فهمیدیم بوشهری‌ها غذاهای به شدت تند دوست دارن. حتی غذاهایی که می‌گفتن اصلا تند نیست رو من به زور می‌خوردم و هر لحظه منتظر بودم رفلاکسم برگرده:)) همین انتظار هم باعث شد به موقع بتونم کنترلش کنم و تقریبا یه روزه هم خوب شد:)

یه جایی نزدیک ساحل بود که تعداد زیادی غرفه کنار هم داشتن فلافل سلف می‌فروختن و غلغله بود. اونم تجربه باحال و متفاوتی بود که تا حالا ندیده بودم.

یه روز هم از خود اقامتگاه غذا سفارش دادیم. چون تو نظرات گفته بودن خود میزبان غذاهای خاص و خوشمزه درست می‌کنه و دستپختش خیلی خوبه. راستش بد نبود اما نسبت به هزینش که از همه رستورانایی که رفته بودیم بیشتر بود، حرفی برای گفتن نداشت.

گناوه: روز آخر اقامتگاه بوشهر رو صبح زودتر تحویل دادیم و قبل برگشت به خونه، رفتیم سمت بندر گناوه و چندساعتی بازار گردی کردیم. حسم نسبت به این شهر این بود که یه شهر خیلی شلوغ و مناسب خریده. حالا ما زیاد وقت نداشتیم و سر سری یه نگاه انداختیم و یه سری خرت و پرت خریدیم و اومدیم، اما دفعه بعد خواستیم بریم حتما از قبل باید یه بررسی بکنیم که چی می‌خوایم و کجا باید بریم دنبالش.

فقط یه وعده غذایی تو گناوه بودیم که رفتیم رستوران رویال. یعنی با اختلاف هم قیمتش خوب بود، هم کیفیتش، هم حجم غذاهاش. که تجربه غذاهای تند و گرون دو روز قبلش رو شست و برد.

الان متوجه شدم که از هیچکدوم از غذاهایی که خوردیم عکس نگرفتم. معمولا یادم میره عکس بگیرم.

بارداری و نی‌نی

آقا آریا و مامانش کنار ساحل :) البته الان خیلی بزرگتر شده...
آقا آریا و مامانش کنار ساحل :) البته الان خیلی بزرگتر شده...

همونطور که مشاهده می‌کنید آقا آریا هم حالش خوبه و سلام می‌رسونه :) بچه از تکون‌های قایق و غذاهای تند و ساعت‌ها تو جاده بودن جون سالم به در برد و بعد از سفر برگشتیم به ادامه دکتر و چکاب رفتن‌ها و درگیری‌های سیسمونی...

این ماه کلاس‌های بارداری رو رفتم و فهمیدم چقدر ماماهایی که تو یوتیوب دنبال می‌کنم خوبن و الان با ارادت خیلی بیشتری ویدیوهاشون رو می‌بینم.

همینطور تو کلاس متوجه شدم بقیه خانومای باردار خیلی از زایمان می‌ترسن. نمی‌دونم چرا من نمی‌ترسم. می‌دونم قرار نیست تجربه راحتی باشه، اما ترسی هم ندارم.

این ماه دوبار باید پیش دکتر زنان میرفتم که یه بارش رو پشت گوش انداختم و همین روزا دیگه باید برم.

به جاش چند باری خونه بهداشت رفتم و دو تا هم واکسن زدم؛ یکی آنفولانزا، یکی هم کزاز.

تو هر دو بهم گفتن قراره درد داشته باشی و ممکنه تب کنی و ...چون اول آنفولانزا رو زدم و فقط همون روز سرگیجه داشتم و چیز خاصی نبود، فکر کردم کزاز هم همینه. اما یه روز کامل تب داشتم و تا چند روز دستم باد کرده بود و درد داشت.

از سیسمونی هم، سرویس کمد و تخت و بقیه تیکه‌ها بزرگ که سفارش داده بودیم، آماده شد و برامون فرستادن. البته هنوز بعضی‌هاش مونده که فعلا دارن امروز و فردا می‌کنن. از چیزای ریز مثل لباس و ... هم که قبلا خریده بودیم، فهمیدم خیلی‌هاش باید عوض بشه و یه چند روزی درگیر بودم و بردم عوض کردم.

خوبی جایی که ازش سیسمونی خریدیم همینه که تا دوسال هر چی که استفاده نشه و نو و تمیز نگه داشته باشی رو عوض می‌کنن. بدیش هم اینه که خیلی شلوغه و فروشنده‌هاش حواس ندارن بندگان خدا و هر بار که می‌ریم اونجا کلی معطل می‌شیم تا بتونن کارمون رو راه بندازن.

کتاب‌هایی که تو گزارش قبلی نام بردم رو همچنان دارم می‌خونم و الان متوجه شدم چقدر رو مکالماتمون تاثیر داشته. رفتارهایی مثل حرف نزدن و قهر و خودت باید بفهمی، جاشون رو دادن به مکالمه‌های با کیفیت و حرف‌های عمیق. الان یاد گرفتیم هیچ احساسی بد نیست و راحت‌تر درمورد حسی که خودمون یا اون یکی داره حرف می‌زنیم، حتی اگر اون حس خشم یا غم یا عصبانیت باشه.

عادت‌ها

ورزش: باشگاه رو این ماه خیلی دست و پا شکسته رفتم. اما به جاش تو خونه و کلاس بارداری دارم ورزش می‌کنم که به نظرم جبران می‌کنه. یه روزایی هم پیاده روی رفتم و کم کم می‌خوام بیشترش کنم.

نظم زندگی: تو این ماه نظم زندگیم به شدت به هم ریخته. عوامل مختلفی از جمله سفر و تب بعد واکسن و رفت و آمدها و شب نشینی‌ها، ریتم خواب شبانه روزم رو به هم ریختن و نتیجه این شد که این روزا نمی‌فهمم دارم چیکار می‌کنم و تو این شرایط برنامه ریزی خیلی نمی‌تونه به مغز گیج و خسته‌ام کمک کنه.

روابط اجتماعی: هر چی جلوتر می‌رم خواسته یا ناخواسته رفت و آمد و تعاملم با آدم‌های مختلف داره بیشتر میشه. و باز بیشتر از قبل دارم می‌فهمم که؛ هر چقدر هم یه سری آدم‌ها رو دوست داشته باشم و دلم بخواد زیاد ببینمشون ولی باز ظرفیت ذهنیم محدوده. و بعد از هر تعامل نیاز به چند روز تنهایی و خلوت دارم تا ذهن و بدنم رفرش بشه و بتونم به حالت نرمال خودم برگردم. پارادوکس عجیبیه که هم تعامل اجتماعی رو دوست داشته باشی، هم ظرفیتش رو نداشته باشی. نمی‌دونم چرا اینطوریم ولی همین که اینو درمورد خودم می‌دونم خوبه. باعث میشه حداقل این ظرفیت رو هر جایی مصرف نکنم.

کار

از مواردی که توش احساس ضعف می‌کنم کارمه، از سه ماهه دوم بارداری انگار کم کم علاقم به کار کردن کم شده و به زور باید براش وقت باز کنم. از یه طرف هم کمالگراییم نمی‌ذاره تسکا رو به آخر برسونم و تحویل بدم. انگار موضوع بچه تمام دغدغه‌هامو به خودش اختصاص داده و جایی برای چیز دیگه نمونده. خلاصه اینطوری نمیشه و باید یه فکری بکنم. احتمالا از تیمی که باهاش کار می‌کنم خداحافظی کنم و یه مدت از فضای کار دور بمونم تا زمانی که هم وقتم آزاد بشه هم ذهنم.

خانواده سلطان

یه روز از روزهای این ماه، عزیزای دلم رو سپردم به خانواده جدیدشون. خیلی عجیب بود اما نه من، نه اونا، بی قراری نکردیم. بعضی روزا یادم میره که دیگه نیستن و یهویی دلم براشون تنگ میشه. اما اصلا پشیمون نیستم از این تجربه. تو این دوسالی که نعمت حضور سلطان رو تو زندگیم داشتم، خیلی چیزا بهم یاد داد و الان هم حس پدر مادرایی رو دارم که بچه‌هاشون بزرگ شدن و رفتن پی زندگی‌شون.

تنها ناراحتی و نگرانیم این بود که به من وابسته شده باشن و خانواده جدیدشون رو دوست نداشته باشن. اما از شواهد و عکس ها مشخصه که حسابی باهم دوست شدن و حالشون خوبه.

کلی فکر و حرف و خاطره ازشون تو ذهنم هست که دیگه این پست ظرفیتش رو نداره و حتما جداگونه، اینجا یا برای خودم، ثبتشون می‌کنم.

خب اتفاقات آذر ماه هم تموم شد و رسیدیم به شب چله، بلندترین شب سال که از قضا تولد پدرم هم هست. بعد مدت‌ها بالاخره امسال همه اعضای خانوادم کنار هم حضور داشتن و دور هم جمع شدیم و کمی دیدنی کردیم.

وقتایی که بابام اینطوری میخنده و خوشحاله خیلی حس خوبی دارم.
وقتایی که بابام اینطوری میخنده و خوشحاله خیلی حس خوبی دارم.

امیدوارم شما هم این شب رو کنار عزیزانتون سپری کرده باشید و تاریکی شب رو با نور وجودتون کنار هم روشن کرده باشید. یلداتون مبارک

بوشهریلدادریاآرامشسفر
۸
۰
S.Zare
S.Zare
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید