ویرگول
ورودثبت نام
zar
zarو شاید کلمات راهی باشند برای زنده ماندن پس از مرگ...
zar
zar
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

به یاد نبرد داس و خون!

روزهای زیادی گذشته است. من دبیرستانی بودم. در بهت و حیرت، خیره به بابا. تکیه داده به پشتی لاکی رنگ، هندوانه قاچ می‌کرد. مچ دستش چنان ماهرانه چاقوی بزرگ و دسته چوبی را حرکت می‌داد که فکر کردم شاید او هم روزی بتواند... حتی شاید دردش هم کمتر باشد. او هیکلی‌ و پر زورتر به نظر می‌رسید. آدم حتما کمتر زجر می‌کشد. هندوانه سرخِ سرخ بود. رنگ خون. بابا گفت بیا هندوانه! و من زیر لب گفتم نمی‌خواهم و بلند شدم.

آن شب باد خنکی می‌آمد. شاخه‌های زیتون همسایه درهم می‌پیچید. خانه تاریک بود و خواب. اما من بیدار و غرق در این فکر که چرا؟! و آن اعلامیه‌ی لعنتی و هویتی که برایت ساخته بودند، آن اسم‌ها و نسبت‌ها جواب من را می‌دادند. اما چرا داس؟ چرا در خواب؟ مادر هر وقت می‌خواهد کسی را بیدار کند بسم الله می‌گوید و آن وقت تو را در خواب... می‌دانم سخت می‌شد جلویش را گرفت. گرگ‌ها در کمین بودند. یکی به نام غیرت، یکی برای آبرو، و دیگری در لباس قانون. اما هنوز که هنوز است از خودم می‌پرسم چرا با داس؟ چرا در خواب؟ کی بیدار شدی؟ دست و پا زدی؟ صورتش را دیدی؟ التماس کردی؟ صدای مادرت را شنیدی یا اصلا توانستی صدایش بزنی؟ کاش دستش را نگرفته باشی...

روزها می‌گذرد و من چشم‌های تو را فراموش نکرده‌ام. چشم‌هایت... غم بود یا شیطنتی کودکانه؟ انگار شوق به زندگی را می‌شود فهمید. تلاشت را برای رهایی... طنابی که به آن چنگ زده بودی اما پوسیده بود جانِ من! و من هنوز هم داس را در دست دو نفر می‌بینم. یکی دست پدر است و دیگری قانون...

برای رومینا و رومیناها.

امروز نتوانستم اسمشان را فریاد بزنم. اما برایشان می‌نویسم...

«زَر»

رومینا
۱۱
۲
zar
zar
و شاید کلمات راهی باشند برای زنده ماندن پس از مرگ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید