zar·۲۳ روز پیشمهمان شهرشانهام به خاطر سنگینی کیف درد میکند. صورتم زیر ماسک سیاه رنگی که زدهام گُر گرفته. بوی تند عرق و کولر خراب اتاق دارد دیوانهام میکند. بو…
zarدرنامـهای به تو که نمیخوانی·۲ ماه پیشچه چیز نکبت زندگی را جبران میکند جز رویا؟شاید فردا صبح روزنامهها تیتر میزدند :«دختری خودش را با کاغذ دار زد!»
zar·۲ ماه پیشدویست و بیست هزار تومانموهایم باز شده و زیر مقنعه به گردنم چسبیده است. نمیدانم کش مویم کجا افتاده است. خسته و کلافهام. تمام تنم داغ است و از عرق خیس. حالم از خود…
zar·۲ ماه پیشمرگخانهاش آنجاست. روی بالاترین شاخهی کاج. همان کاج پیر و بلندی که وقتی میروم کنارش و نگاهش میکنم، سرم گیج میرود و فکر میکنم پرواز آنقدره…