شانهام به خاطر سنگینی کیف درد میکند. صورتم زیر ماسک سیاه رنگی که زدهام گُر گرفته. بوی تند عرق و کولر خراب اتاق دارد دیوانهام میکند. بو تا مغز سرم نفوذ کرده. خانمی که پشت شیشه نشسته میپرسد: آدرس؟
مرد مسن جواب میدهد: مهمان شهر!
مردی از پشت سرم مزه میپراند: مگه اینجا مهمان شهر داره؟
_کد پستی؟
_کد پستی نداره خانم!
زن کلافه و بد خلق است. رو ترش میکند:
_خب آدرس دقیقات رو بده!
_کوچهی دانش چهار...
مرد معذب و دستپاچه است. صدای پشت سرم اعصابم را تحریک میکند. دست مرد برای امضاء کردن میلرزد.
_مهمون که کد پستی نمیخواد!
نوبت من است. مرد پشت سرم خودش را جلو میاندازد.
_من فقط کد این ابلاغیه رو میخوام... کار ما رو راه بنداز بریم!
زن دستش را شبیه کسی که بخواهد مگسی را دور کند تکان میدهد و خطاب به من میگوید:
_کارت چیه؟
جواب میدهم اما حواسم به مرد است که حسابی کنف شده. زیر لب غر میزند. به سیستم فاسد اداری فحش میدهد و از تکریم ارباب رجوع میگوید.
_آخرین مدرک تحصیلی؟
_لیسانس.
_شغل؟
لبهی ماسک را روی بینیام محکم میکنم تا شاید بو را نشنوم.
_دانشجو.
_مردم دلشون خوشه! ما که فوق گرفتیم چی شد؟ شماها که آخرش باید بشینید توی خونه...
تیز نگاهش میکنم و قبل از من صدایی میگوید:
_سرت تو کار خودت باشه آقا! دو دیقه به چونهات استراحت بده، سر ظهری گند زدی به اعصابمون!
دختر جوانی است. شاید هم سن و سال خودم. علاوه بر من نگاه قدرشناسانهی چند نفر دیگر هم نصیبش میشود.
کارم بیشتر از بقیه طول میکشد. چشمم به دست زن است که مدام با موس صفحه را بالا و پایین میکند. از روی کارت ملی اطلاعاتم را وارد میکند، چند ثانیه منتظر میماند و این پروسه بارها تکرار میشود.
_سیستم قطع شده خانم، شاید یه ساعت دیگه درست شه شایدم نه!
فکر ماندن در اینجا هم دیوانهام میکند. مرد میرود جلو و من خودم را از لای جمعیت میکشم بیرون. ماسکم را برمیدارم. هوای آزاد را نفس میکشم اما هنوز بوی اتاق را میشنوم. سرم سنگین است. آفتاب صورتم را میسوزاند. با خودم میگویم یعنی میشود برسم خانه؟ میشود از شر این لباسها خلاص شوم و دوش بگیرم؟
مرد مسن چند متر جلوتر زیر نور آفتاب ایستاده. باد میان لباس سفید و بلندش میپیچد. برای ماشینها دست تکان میدهد و میگوید:
_مهمان شهر!
کسی سوارش نمیکند. مینشیند روی لبهی جدول و میشنوم که زمزمه میکند:
_مهمان شهر...
