
خیلی وقته نباریده اینجا بارون
درخت سیب تو حیاطمونم ناامیده
خیلی وقته که دلم گمشده توی
موهای تو که تو همدیگه پیچیده
از آن وقتی که این شعر را گفتم و خواندی، اینجا خیلی باران آمد. اما درنهایت درخت سیب توی حیاط از ناامیدی بیرون آمد، تسلیم و خشک شد.
حالا من ماندم و تنهی بیجان او.
روی لبهی دیواری در کلیسایی در یکی از روستاهای شمال نشسته بودم و به پرتقالهایی که زیر درختان ریخته شده بود نگاه میکردم.
هوا بوی بهشت و پرتقال میداد. اما من هیچوقت فکر نکردم که کاش بجای درخت سیب، پرتقال میکاشتم.
من به او ایمان داشتم و میدانستم اگر ریشهاش محکم شود برایم هرچه بخواهم میآورد. اما من چیزی نمیخواستم. تنها میخواستم ریشه کند. اما او نتوانست.
حالا غروب که شب بوها باز میشوند سراغش را میگیرند و من میگویم که ایمان خالی کافی نیست.
این بار درخت امید میخواهم. دستانم را میکارم تا سبز شوند.
آنوقت سایهبانی دارم اندازه آسمان.