زهار·۴ روز پیشخود کوچکم را لابلای کاغذها پیدا کردم.من ، منی که این گوشه نشسته و درس هایش را میخواند و کارهایش را میکند و میگویند : 《این؟ این و دیوانگی؟محال است.》قبلا دیوانگی هایش را کرده.ب…
زهار·۴ روز پیشآپدیت1: من، زهار ۲۵ ساله شدم.چیزی که همیشه به من گفته شده بود این بود که تو آدم ریسک پذیری هستی. شجاعی. نترسی.شاید برای اینکه در ضمیر ناخوداگاهم تاثیر بذارند مکررا این…
زهار·۳ سال پیشسلامی به روش من پس از مدتهاامروز همهچیز بهتره. صبح به ماهیا غذا دادم و وایسادم نگاهشون کردم تا بیان بخورن. طبق معمول ماهی دم سیاه بیشتر خورد و کلی تو تنگ شیطونی کرد…
زهار·۵ سال پیشدست هایم حرف میزنندنوشتن همیشه سخت ترین و راحت ترین کاری بوده که میتوانستم انجام دهم.تا قصد نوشتن داشته باشم کلمات بر روی سطح میپاچند، اما با املای اشتباه؛ نو…
زهار·۶ سال پیشاین داستان ، دوستم آریناوقتی آرینا داشت از دوستای ایتالیایی و لهستانیش حرف میزد دروغ چرا ، دوست داشتم منم تو اون شرایط باشم.همیشه دلم میخواست دوستایی با ویژگی هایی…
زهار·۶ سال پیشچیز های به درد نخور و بده برنانگار از کودکی درونم نهادینه شده که چیزای خراب و نگهدارم و امیدوار باشم به درست شدنشون.مثل اون دوچرخه ای که همه جاش خراب بود.هر روز کولش می…
زهار·۶ سال پیشتلنگر با ارزش-راستش همه چیز از دیدن یه عکس نوشته شروع شد توی یه صفحه ی سفید رنگ با مشکی نوشته شده بود: " چهار سال , در این چهار سال چه کرده بودم؟هیچ چیز…