زهار·۱ ماه پیشکتابخونهی عزیز مناین که کتابها رو بر اساس رنگشون بچینم بهم حس قشنگی میده. ولی خب یه جاهایی دیگه جا نشدن و جاشون شد رو میز عسلی وسط حال و پاتختی کنارم تا ه…
زهار·۲ ماه پیشسرانجام درخت سیب تسلیم شد.من به او ایمان داشتم.خیلی وقته نباریده اینجا بارون درخت سیب تو حیاطمونم ناامیدهخیلی وقته که دلم گم…
زهار·۲ ماه پیشپیچک ها مخفی کارند.نقاشی که فراموشی گرفت.باید برایت تعریف کنم که چگونه پیجک روی دیوار تمام خانه را در بر گرفت.پیچک ها مخفی کارند.باید تعریف کنم که روزها زیر آ…
زهار·۵ ماه پیشخود کوچکم را لابلای کاغذها پیدا کردم.من ، منی که این گوشه نشسته و درس هایش را میخواند و کارهایش را میکند و میگویند : 《این؟ این و دیوانگی؟محال است.》قبلا دیوانگی هایش را کرده.ب…
زهار·۵ ماه پیشآپدیت1: من، زهار ۲۵ ساله شدم.چیزی که همیشه به من گفته شده بود این بود که تو آدم ریسک پذیری هستی. شجاعی. نترسی.شاید برای اینکه در ضمیر ناخوداگاهم تاثیر بذارند مکررا این…
زهار·۳ سال پیشسلامی به روش من پس از مدتهاامروز همهچیز بهتره. صبح به ماهیا غذا دادم و وایسادم نگاهشون کردم تا بیان بخورن. طبق معمول ماهی دم سیاه بیشتر خورد و کلی تو تنگ شیطونی کرد…