
این که کتابها رو بر اساس رنگشون بچینم بهم حس قشنگی میده. ولی خب یه جاهایی دیگه جا نشدن و جاشون شد رو میز عسلی وسط حال و پاتختی کنارم تا همیشه موردعلاقههام در دسترسم باشن.
من یه زمانی خیلی مذهبی بودم؛ بخاطر همین کلی کتاب مذهبی دارم. بعد از اون کتابهای ماوراییم بیشترن؛ چیزایی مثل خروج روح از بدن و عالم ماورا.
بعد کتابهای شعر و شونصد جلد حافظ. رمانهای کلاسیک هم قسمت دیگهای از کتابخونهمان و کتابهای مربوط به رشتهم هم قسمت کوچیکی و اشغال کردن.
من عاشق کتابهای قدیمیام و وقتی تو کتاب فروشی ها کتابی قدیمی پیدا میکنم نمیتونم نخرمش. دو هفته پیش کتاب علم چیست فلسفه چیست واسه تاریخ ۱۳۶۰ و پیدا کردم و قلبم رفت.
چندتایی هم کتاب های مادربزرگمن که انقدر قدیمیان که دست میزنی به ورق ها انگار میخوان خراب بشن. بخاطر همین خیلی بهشون دست نمیزنم. :))))
با کتابهای چاپ جدید زیاد نمیتونم ارتباط بگیرم. انگار اون حس مرموزیشون و برام از دست میدن. و کتابهای ورق کاهی هم دوست دارم چون بهم حس قدیمی بودن میدن. مثل آناکارنینایی که کادویتولدمه.
کتابی که الان میخونم مادر از ماکسیم گورکیه. ادبیات روسیه پر از اسامیه میخائیلوویچ و اسمائیلوویچ :))))
گاهی سردرد میگیرم از اسما، ولی هرچی راجعبه انقلاب یه دوران باشه واسهم جذابه.

این کتاب بعدیه که قراره بخونم و خیلی واسهش ذوق دارم.
این و کتاب مادر رو هفته پیش که رفتم شیراز با خودم بردم. فکر کردم مادر و تو راه تموم میکنم و اینو شروع میکنم و شیراز تا همیشه برام یاداور این کتابه. ولی نتونستم مادر و تموم کنم.
از بس که جاهای دیدنی شیراز زیاده وقت نکردم کتاب بخونم؛ فقط تو راه.

و این یکی مورد علاقهم هم قراره بعد بلندیهای بادگیر بخونم.
خدا بهم عمر طولانی بده چون کتابهایی که دوست دارم بخونم خیلی زیادن. ^_^
یکی از ناراحتیام اینه که تموم کتابها یادم نمیمونه.
من عاشق کتابهای پائولو کوئیلوام و هرکدومشون و حداقل دوبار خوندم. کیمیاگر رو سه بار و زیر رودخانهی پیدرا نشستم و گریستم و هم خیلی.
ولی خیلی جاهاشونو یادم نیست.
از یه جایی به بعد تصمیم گرفتم خلاصهی کتابهایی که میخونم و بنویسم. کمک کننده بوده. هرچندوقت میرم سری به خلاصههام میزنم.
آخرین کتابی که خوندم هم دزیره بود. خیلی دوستش داشتم و خیلی جاهاشو عکس گرفتم.
پ. ن: بهم کتاب معرفی کنید.
پ.ن۲: چنین گفت زرتشت هم تو لیستمه.