
پرسید: هنوزم بیگانه کتاب موردعلاقته؟
نگاه میکنم بهش که داره چوب جمع میکنه. دیگه غروب شده، باید آتیش روشن کنیم. جواب دادم که تا وقتی کتابای بیشتری نخونی نمیدونی میتونی چندین کتاب موردعلاقه داشته باشی! البته میدونی؟ من هنوزم بخوام پیشنهادی بدم در درجه ی اول بیگانه است.
گفت: در درجه ی دوم؟
گفتم: در درجه ی دوم جز از کله. به هرکسی پیشنهادش نمیدم چون طولانیه چون باید حوصله کنی و یواش یواش پیش بری؛ خیلیا خلاصه شو میخونن و خوششون میاد اما وقتی حجمشو میبینن میذارنش کنار.
گفت: بالاخره نفهمیدم بیگانه یا جز از کل؟
گقتم: بیگانه واسم شیرین بود، کوتاه و شیرین.
لحظه های خوبی داشتم باهاش ولی اعصاب خورد کنه، اعصابتو خورد میکنه اما نمیتونی کنار بذاریش؛ آخرشم که تموم میشه غم داری. فکر میکنی دیگه هیچ کتابی واست اون نمیشه. اما جز از کل مدت زمان بیشتری طول کشیده، زمان برده تا فهمیدی دوسش داری.
موهامو میزنم پشت گوشمو به آسمون نگاه میکنم و ادامه میدم: اما هر لحظه با بیگانه مقایسه ش میکنی. آخرم وقتی برمیگردی و میخوای یکیشون و انتخاب کنی نمیتونی و جفتشون و رها میکنی.
چوبای تو دستشو میریزه تو آتیش و میگه: بیگانه خیلی معمولیه! دفاعی داری در این رابطه؟میخندم و میگم: دفاع؟ نه بابا من خیلی وقته سپر انداختم ولی خب از نظرم معمولی نبود، خیلیم عجیب غریب بود؛ به خودشم گفتم، همین عجیب غریب بودنشو دوس داشتم.
جمله ی آخرم به نظرش غیر عادی نیست چون داره به یه چیز دیگه فکر میکنه.
انگار که داشت با خودش حرف میزد. زیرلب گفت: کاش واسهت بیگانه میموند.
(این متن واسه ۶ سال پیشه. زمانی که کوچکی ۲۰ ساله بودم.)