
سال ۹۸ است و پای درس جامعه شناسی شهر نشسته ایم؛ استاد مربوطه که از چهره های برجسته جامعه شناسی و مشاورین دولت وقت است درس را آغاز میکند:
"دولت های رفاه با مداخله بی و حد و حصر در حوزه های مختلف درمانی و خدماتی و.... تن سنگین خود را به دوش میکشند و راه به جایی نمی برند... دولت ها باید وظایف خود رو به بخش خصوصی واگذار کرده و نقش خود در قیمت گذاری و تعزیرات و....کنار بگذارند"
آبان ۹۸ است و همه جا شلوغ شده، بعد از آن هم آذر و دی و... فصل امتحانات است. لای کتاب ها را هم باز نکرده ایم سال آخر لیسانس است و اکثر بچه ها دیروز تا غروب درگیر تجمع داخل دانشگاه بوده اند. روز امتحان فقط برگه پر میکنم.... استاد محترم همه بچه ها را پاس میکند، هیچ کدام مان فرصت درس خواندن نداشتهایم.
حالا سال ها گذشته است اما من این روزها بیشتر از همه از این علوم انسانی در خدمت سرمایه داری منزجر می شوم. از این تئوری های سیاسی که تا آرنج دست در جیب مردم میکند و از آنها سپر انسانی میسازد.
از اینکه دولت ها به جای مبارزه با فسادهای ساختاری و رانت های عریض و طویل خون مردم را به شیشه میکنند.
فکر های درهم و بر هم توی سرم رژه میروند؛ یاد آن دخترک فارغ التحصیل سال های قبل میافتم که به یکی از کشورهای اروپایی مهاجرت کرده است و در چنل شخصی تلگرامش نوشته است زنده باد سرمایه داری و آزادی!
یاد برتراند راسل که بعد سفر به روسیه انقلابی پیش از نامگذاری به اتحاد جماهیر شوروی در مورد مکتب مارکسیسم نوشت ما از راه درستش اشتباه کردیم!
به یاد دانشجوی هالوی علوم انسانی که ذهنیتش از این حرف های پامنبری فراتر نمی رود و حتی در هیئت فرد تحصیلکرده و باسواد از آن حمایت هم میکند!
جناب حافظ باز هم به یاری ام میاید:
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ما است که در هر سر بازار بماند!