فکر میکنید چند سال دنبال پیداکردن این ایکیگای لعنتی زندگیم بودم؟ 1 سال؟ 2 سال؟ نه من 10 ساله دارم دنبالش میگردم. خداشاهده اگر 10 سال دنبال سوزن تو انبار کاه میگشتم، تا الان پیدا شده بود. قبل از شروع، اجازه بدید برای کسایی که نمیدونن ایکیگای چیه یک توضیح مختصر بدم.
راحت و سادش، ایکیگای میشه اون کاری که وقتی انجامش میدی زمان و از دست میدی.
خب حالا چند سال بریم عقبتر. مثلا 19 سال. از 19 سال پیش، من یک نیاز دیوانهواری به شاگرد اولی کلاس داشتم. ازون بچه خنکایی که همیشه نماینده معلم بود و تکلیف بقیه رو چک میکرد و بعد لوشون میداد. ازونایی که یک لبخند معلم گل از گلش رو میشکفت.( اووق). متاسفانه، همیشه هم بابت این اخلاقم تحسین میشدم و بهش افتخار میکردم.
چرا متاسفانه؟ چون یک روزی به خودم اومدم و دیدم بابت همین اخلاقم بیشترین فشارهای روانی و دارم تحمل میکنم.
حالا به اونجاهام میرسیم. خلاصه، سالهای تحصیلی هم رسید به کنکور، منی که امید پزشکی دبیرستانمون بودم رتبم شد 20 هزار! چرا؟ مگه میشه؟ آره، شد. خیلی دلم میخواست براتون مینوشتم که حالم سر کنکور بد شد یا بمب افتاد وسط جلسمون یا حتی نه از شدت استرس یک سوال و اشتباه زدم و بقیه سوالامم اشتباه شد! وجدانا خیلی دوست داشتم اینجوری بود ولی خب واقعا چیزی بارم نبود.
حالا چه جوری امید پزشکی بودم و چیزی بارم نبود؟ خیلی ساده است من ادم حفظ کردن و همونجا جواب دادن بودم. یعنی همیشه روز امتحان کتاب و از بر بودم ولی فرداش اگه ازم میپرسیدی، انگار از یک گرسنۀ اهل سومالی در مورد ترفندهای نریختن کباب کوبیده سوال کردی. همین قدر ناآشنا، همین قدر جدید.
حالا با این رتبۀ درخشان مجبور شدم برم یک رشته ی خیلی سخت تو یک دانشگاه معمولی. نحوۀ انتخاب رشتمم یک تراژدی_کمدی منحصربهفرد بود که اگر دوست داشتید براتون بعداً تعریف میکنم. رفتنم به دانشگاه شاید خیلی شکوهمدانه نبود اما؛ اتفاقایی توش افتاد که مسیر زندگیمم اتفاقاً عوض نکرد. حالا تو پستهای بعدی بیشتر در موردش براتون صحبت میکنم.