ویرگول
ورودثبت نام
Isabel.J.M
Isabel.J.Mبا آرامش گفت :«هی ارباب می دونستی وقتی ما توی بدترین موقعیت ها داریم جون می کَنیم،‌ ماه هنوز داره می درخشه؟»
Isabel.J.M
Isabel.J.M
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

راز نیوکاسل(بخش۴)

«تو برای یکی قهرمانی و برای دیگری شرور» مادرش همیشه همین را می گفت. همه مادرش، دوشس را به عنوان زنی نابغه و نخبه می‌شناختند. او بزرگ ترین رئیس مافیا و قوی ترین زن در جامعه‌ی سیاسی بود. پدرش هم یکی از پر نفوذ ترین آدم توی دولت بود، حالا او به عنوان تنها دختر خانواده باید نام مارتيريو را به دوش می‌کشید.

سوال می کنید چرا؟ او که سه برادر داشت پس چرا کوچک ترین بچه؟ چون قوانین خانواده ی مارتیریو این بود که:”تنها دختر ها می توانند وارث نام آنها شوند مگر آنکه دختری در خانواده نباشد.”

او هم با خودش فکر می کرد این قوانین مسخره است. اسکارلت دیگر نمی‌توانست. او بدرد این کار نمی‌خورد. سرکوب کردن احساساتش، پنهان کردن عصبانیتش و تحمل کردن قیافه‌ی نحس گروه های مافیایی دیگر که می‌خواستند ضعف او را پیدا کنند، آسان نبود. اگر ضعفی از خودش نشان می‌داد کل خانواده‌اش نابود می‌شدند. پس به هیچ کس اعتماد نمی‌کرد؛ نه افراد عادی و نه خانواده‌ی دور و نزدیکشان.

آهی کشید. ساعت۳:۳۹ صبح بود. چقدر رو اعصاب! باید تمام مدارک را چک و دسته بندی می‌کرد. مدارکی که لیتو آورده بود را باز کرد. مختصات‌ انبار ها و پایگاه های پنهان دیگر گروه های مافیا و سازمان مخفی بود.

کودتا علیه سازمان مخفی نقشه‌ی جالبی می‌شد. حتی اسکارلت می توانست آن را به کتاب جدیدش اضافه کند! همه را برعلیه آنها می‌کند و بعد بوووووم. اما مگر به آسانی نوشتن داستان است؟ اول باید بقیه را تحریک و خشمگین می‌کرد و بعد آن را گردن سازمان می انداخت.

#راز_نیوکاسل

۳
۲
Isabel.J.M
Isabel.J.M
با آرامش گفت :«هی ارباب می دونستی وقتی ما توی بدترین موقعیت ها داریم جون می کَنیم،‌ ماه هنوز داره می درخشه؟»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید