
خدمتکار ها ۵ کارتون بزرگ را کنار ها و روی میز کار اسکارلت گذاشته بودند. چشم چپ او بدون اختیار شروع به پریدن کرد. "چرا انقدر اینا زیادن؟" این چیزی بود که با خودش می گفت. بهتون معرفی میکنم کسل کننده ترین کار دنیا، چک کردن دعوت نامه ها و جواب دادن به آنها همراه دوستان عزیز.
**(۳ دقیقه بعد از نشستن اسکارلت پشت میز)
ریز، سریع و پشت سر هم تکرار می کرد. انگار که فیوز داخل مغزش سوخته باشد. «نمیتونم نمیتونم نمیتونم نمیتونم نمیتونم. نمیشه نمیشه نمیشه نمیشه نمیشه نمیشه نمیشه نمیشه!» نور درخشان و براق خورشید، از پنجره روی پاکت نامه های خاک خورده می تابید. ماوی یک دسته ی دیگر از آنها را برداشت؛ بند آبیای که نامه ها را کنار هم نگه میداشت را با چاقو پاره کرد. همانطور که نامه ها روی میز فندقی رنگ میریختند، ماوی آنها را تماشا می کرد که ناگهان نامه ای چشم او را گرفت. آن را برداشت و نگاهی به مهر رویش انداخت؛ با شگفتی به آن خیره شد و گفت:«چطوری می تونی این نامه رو نادیده بگیری؟» اسکارلت بدون اینکه حتی سرش را بالا بیاورد پرسید:«مگه مال چه خاندانیِ؟» ماوی با همان لحن حیرت زده اش جواب داد:«خاندان رابینسون!» اسکارلت بی حوصله گفت:«آهان همون مارکیزی که فاسد بود و رفت گند زد توی اقتصاد کشور. یکی از پنج خانواده مافیایـ...، وایسا!» ناگهان از جایش پرید، نیشش تا بناگوش باز شد و با چشمانی به معنای ٬ایول به ولت ماوی٬ و ٬من یه نقشه دارم٬ گفت:«برای چه تاریخی فرستادن؟»
ماوی لبخند زد:«۵ روز دیگه.» اسکارلت دوباره روی صندلیش نشست، پایش را روی پایش انداخت و گفت:«وقت یکم خرابکاریِ. پسرا رو خبر کن!»
_______________________________________________________________
دفترچه راهنمای اسکارلت برای نگهبانان کتابخانه:
۱.به جاسوس ها اجازه ی وارد شدن بدهید.
۲.بعد از شنیدن صدای زنگ همراه با دستبند وارد
کتابخانه شوید.
۳.افراد کف زمین را جمع کنید و به آنها دستبند بزنید.
*نکته: اگر همکاری نکنید شما هم به افراد کف زمین
اضافه می شوید!
با آرزوی موفقیت رئيس شما:)
_______________________________________________________________
***(اتاق جلسه، کتابخانه ی خصوصی اسکارلت.)
برای ورود به کتابخانه ی اسکارلت، به مجوز های خاصی نیاز بود که آنها جوری طراحی شده بودند که قابل کپی باشند. اما چیزی که هیچ کس ازش خبر نداشت این بود که تمام امضا های روی مجوز ها توسط خود اسکارلت انجام می شد و اون امضا هم یک نکته ی مخفی داشت؛ آن هم این بود که…(نمی دونمممممممم به خدا منم نمی دونمممم. حالا بهش فکر می کنم. تا دیدار بعدی خداحافظ.)
بیاورد پرسید:«مگه مال چه خاندانیِ؟»