
**(دو هفته قبل، نیوکاسل ساعت ۱۱ شب، بریتانیا)
خودکارش را بین انگشت هایش می گرداند. با اضطراب به در خیره شده بود. بعد از دقایقی دو مرد با کت و شلوار سیاه وارد اتاق شدند. یکی تبر در دست و آن یکی اره برقی به دست. زنی که با موهای هویجی رنگ پشت میز نشسته بود آهی کشید و گفت:«انگار با خون حموم کردید. برید لباساتونو عوض کنید بعد بیاید.» پسرا که سرزنش شده بودن با قیافهای گرفته از اتاق خارج شدند.
ـ بیا بیرون.
ـ …
ـ می دونم اونجایی چارلز
ـ هعی مچم رو گرفتی.
پسری با موهای پر کلاغی از پنجره به داخل پرید. برگ ها را از توی موهاش در آورد و بعد روی میز نشست. «بیخیال هالی.» زنی که هالی خطاب شده بود غرغر کرد:«مگه نمی دونی لحظهای نباید حواسم پرت بشه؟! این یه پروژه ی بزرگه. برای منفجر کردن اون اسلحه ها خیلی زمان و پول خرج کردم.» چشمان پسر از شیطنت برق می زند.
ـ من که حواست رو پرت نکردم.
ـ اینطوری باید انرژی بیشتری بزارم تا تشخیص بدم تویی یا دشمن.
ـ اشکالی نداره. فقط یکم انرژیه دیگه!
هالی نفسش را حبس کرد. تلاشش را کرد تا خونسرد بنظر برسد. پلکش می پرید. تیکه تیکه گفت:«دیگه...مزاحمم...نشو! برو بیرون.» پسر خندید و در حالی که به سمت پنجره می رفت، گفت:«باشه بابا! رفتم انقدر اعصاب خودت رو بهم نریز.»
** ( ۱۰ دقیقه بعد)
لوکاس دوربینی را از توی گردنبندش در آورد. دستی به موهای سیاهش کشید و گفت:«مطمئنم رئیس عاشق این اطلاعات میشه.» و با خوشحالی به سمت خونه ی رئیسش راه افتاد.
عمارتى بزرك و سفيد كه به اندازه ى كاخ وليعهد مى ارزيد؛ و باغى به زيبايی باغ ملكه داشت. هرچند كه براى دختر دوک (همان رئيس خيره كننده اش ) عادى بود. دختر يكى دردانه دوک، كوچك ترين بچه اش، كه شباهت زيادى به مادرش دوشس داشت. او سه برادر بزركَتر داشت كه همه ى آنها ازش مراقبت مى كردند. در آخر نامزدش ليتو كه همكارش هم بود. خاندان(دوک) مارتيريو، قدرتمند ترين مافياى كل بريتانيا بود.
**خدمتكارى در فلزى مشكى رنگ را باز كرد. با احترام تعظيمى كوچکی كرد و كفت: « بانوى جوان خيلى وقته منتظر شماست ارباب جوان، لوكاس جيمز مارتيريو.»
(پ.ن. ببخشید بخاطر نت ویرگول باز نمی شد.)