از قدیم گفتهاند مرگ مال همسایه است. جنگ هم مال همسایه بود، تا زمانی که آمد در خانه خودمان، در زد و آمد تو، گرفت نشست و دیگر بیرون نرفت.
و به همین سادگی ما گرفتار پدیدهای شدیم که سالها حرفش بود، اما خودش نبود. پدیدهای که هولناک است، اما الان بیش از چهل روز است که هست، و آنقدر نزدیک و واقعی است که گاهی نمیدانیم دقیقا در مقابلش چه باید بکنیم. چطور باید بترسیم؟ چه واکنشی باید نشان بدهیم؟ بمانیم و بسازیم یا بگریزیم و خودمان را نجات بدهیم؟
این شوک ناشی از روبرویی با اتفاقات هولناک، بسیاری اوقات باعث میشود نتوانیم افکار و احساساتمان و آنچه را که داریم تجربه میکنیم بهخوبی پردازش کنیم. با خودمان فکر میکنیم: آیا الان من در وسط جنگ هستم؟ آیا این واقعا صدای جنگندههایی است که دارند در آسمان شهرم، درست بالای سر من، پرواز میکنند؟ این صدا که آمد و همه خانه و وجودمان را لرزاند، واقعا موشک بود؟ موشکی که به همین کوچه بالایی خورد؟ همان کوچه که همسایه چندسالهمان تویش ساکن بود؟ واقعا اینها دارد برای من اتفاق میافتد؟
همه چیز انگار دارد توی فیلمها اتفاق میافتد. آنقدر غریب و هولناک که در ذهنمان نمیگنجد. اینجا است که نوشتن به کار میآید. حالا که چهل روز گذشته و کمی اوضاع عادیتر شده، بهترین فرصت است تا از فواید نوشتن برای عبور از این بحران استفاده کنیم.
نوشتن کلیدی برای باز کردن قفلهای ذهنی است تا بتوانیم آنچه از سر گذراندهایم را برای خودمان حلوفصل و یا به زبان ما روانشناسان "پردازش" کنیم.
اینکه حالا چطور باید بنویسیم و چه اصولی را باید رعایت کنیم را در فرستههای بعدی خواهم گفت. نوشتاردرمانی، علمی گسترده و پیچیده است که با شناختن جنبههای مختلفش بهتر میتوان از آن استفاده کرد. در تمام این شش-هفت سالی که دارم در دنیای نوشتاردرمانی غور میکنم، فهمیدهام که نوشتن برای درمان به این سادگیها نیست، و دوست دارم بعد از این، دانستهها و تجربههایم را با شما در میان بگذارم. اما فعلا به همین بسنده کنیم.
این روزها که میبینم ویرگول دوباره باز شده و خیلیها دارند از تجربه جنگ مینویسند، امیدوار میشوم که این نوشتنها و به اشتراک گذاشتنها بتواند راهی برای کاهش آسیب و بهتر کنار آمدن با اتفاقات اخیر باز کند. راهی برای اینکه بفهمیم هیچکدام از ما در این تجربه سخت تنها نبودهایم، و هنوز کنار هم هستیم.
چیزی که برایم جالب و دوستداشتنی است این است که بسیاری از تجربههای ما با هم مشترک بوده است. همه ما شوک را تجربه کردیم، خشم ناشی از کنترل شدن همه چیز و قطع شدن اینترنت بدون هیچ توضیحی و اخبار چرند و خیلی چیزهای دیگر را فرو خوردیم، اضطراب را با همه چهرههای متنوعی که دارد احساس کردیم و در رفتارهایمان نشان دادیم، مشکلات بینفردی را که در این دوران هم مثل دوران کرونا بیشتر خودش را نشان میداد دیدیم، غصه خوردیم و برای آینده این مملکت و این نسل جوان بیامید گریستیم، درد بیکاری و بیآیندگی را چشیدیم، و انتظار کشیدیم. انتظار کشیدیم تا روزی بیاید که دوباره بتوانیم با هم حرف بزنیم.
من روزهای دور از خانه، دور از عزیزان، دور از کارهای مورد علاقهام، دور از دنیای بیرون از ایران، دور از تمام امکانات و مخصوصا قفسه کتابهایم را چگونه گذراندم؟ با خواندن - راه حل همیشگی برای کنار آمدن با شرایطی که مجبوریم تحملش کنیم، و سفر کردن در دنیاهایی که با دنیای اینجا و اکنون فرق دارند.

من برای خواندن، سفرنامه را انتخاب کردم. سفرنامههای هموطنانی که در یکی از روزهای نهچندان عادی گذشتههای نهچندان دور، توانسته بودند بروند و کشورهای مختلف را بگردند و از این نجربهها ذوق کنند و بعد هم تجربههایشان را برای دیگران بنویسند.
اینکه در بحبوحه جنگ بنشینی و سفرنامه پاریس بخوانی و عکس بستنی قیفیِ خورده شده در دیزنیلند و نمای شهر پاریس از بالای برج ایفل را تماشا کنی، خیلی دلِ خوش میخواهد؟ فکر نمیکنم. اتفاقا این کار خودش دلخوشی میآورد! دلت میرود به دنیایی شیرین و دوستداشتنی که در آن نه جنگ است و نه بحران. دنیایی که در آن درهای تجربه سراسر باز است و کودک درون، فارغ از همه مسائل دنیای ۲۰۲۶، میتواند اکتشاف کند و ببیند و تجربه کند و حس کند و بخندد و ذوق کند و رویا بیافریند.
از قضا تصمیم گرفتهام جنگ اگر ادامه پیدا کند، خودم هم بنشینم و تجربه سفرهایم را بنویسم. از سفرنامه پاریس هم شروع خواهم کرد، شهری که مثل افسانهها است و دیدنش شاید برای هر اهل سفری در تمام دنیا، خاصه در ایران، یک آرزوی دور و دراز باشد. باشد که خواندنش نوری باشد در روزهای تاریک یک نفر، و جرقهای برای ساختن آیندهای روشنتر، که آینده را امیدها و رویاها میآفرینند ...