
به نام خدا
زمـین، پوشیده از برف و سکوت بود، امـا درون پنجره های کوچک خانهها، جهانی دیگر نفس میکشید و صدای خنده ها و پچپچ قصهها، چون زمزمه ای از زندگی در جریان بود.
شازده کوچولو گفت: «ببین در میانه این همه سرما، خانه هایشان چه گرمایی دارد.»
روباه پاسخ داد: «این، گرمای عشق است.»
«عشق؟»
« آری عشق. همان پیروزی سرخ بر سفیدی بی پایان، و چیرگی نور بر تاریکی.»
شازده کوچولو، دستش را به سوی پنجره دراز کرد؛ گویی میخواست گرمای آن را در کف دستش بگیرد. لبخندی زد و گفت: «پس نامش را «یلدا» میگذارم.»
روباه پرسید: «چرا یلدا؟»
«یلدا، یعنی زایش... آنها، در دل سردترین و تاریکترین شب، "با هم بودن" را انتخاب می کنند. و این انتخاب همان زایش عشقی ست که گفتی بر تاریکی چیره دارد.»
یلدایتان مبارک.
باشد که گرمای دیدارها و روشنایی قصهها، نه تنها بر سرمای این شب، که بر هر زمستانی در جانمان چیره شود.