ویرگول
ورودثبت نام
Zhino Ebrahimi
Zhino Ebrahimiلطفاً نظرات خود را در کامنت ها اعلام کنید.🙏
Zhino Ebrahimi
Zhino Ebrahimi
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

اتاقی که هر شب کوچک‌تر می‌شد

هر شب که آرش چراغ اتاقش را خاموش می‌کرد، احساس می‌کرد دیوارها چند سانتی‌متر به تختش نزدیک‌تر شده‌اند.

اول فکر کرد توهم است، اما یک شب که از خواب پرید، کف پاهایش به لبه‌ی دیوار برخورد کرد.

صبح فردا متر آورد:

اتاقی که همیشه ۴ متر طول داشت، حالا ۳ متر و ۷۰ سانتی بود.

ترسیده بود اما نمی‌توانست چیزی بگوید؛ می‌ترسید کسی باور نکند.

شب بعد تصمیم گرفت بیدار بماند.

ساعت سه نیمه‌شب، در تاریکی، صدای خش‌خشی آمد…

دیوارها آهسته تکان می‌خوردند؛ نه مثل یک ساختمان—مثل موجودی که نفس می‌کشد.

آرش جیغ زد و چراغ را روشن کرد.

دیوارها بی‌حرکت شدند.

فردا صبح با عجله وسایلش را جمع کرد تا از خانه برود.

وقتی چمدان را بیرون برد، در خانه را بست و با عجله از راه‌پله پایین رفت.

به خیابان که رسید، تازه یادش افتاد:

خانه اصلاً دیواری نداشت.

او سال‌ها بود که در یک اتاق اجاره‌ای در ذهن خودش زندگی می‌کرد.

۴
۰
Zhino Ebrahimi
Zhino Ebrahimi
لطفاً نظرات خود را در کامنت ها اعلام کنید.🙏
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید