Zhino Ebrahimi·۳ ماه پیشداستان «روزی که نزدیک بود رها کند»ساعت پنج صبح بود. هوا هنوز تاریک.دختر کفشهایش را بست، اما دلش سنگین بود.چند روز قبل در تمرین اشتباه کرده بود. مربی اخم کرده بود. یکی از هم…
Zhino Ebrahimi·۳ ماه پیشداستان: «بیصدا»همهچیز از یک جمله شروع شد.جملهای کوتاه، با لبخندی نصفه.«حساس نباش… شوخی کردم.»او هم خندید. نه از ته دل؛ از عادت.عادت به اینکه نگذارد کسی…
Zhino Ebrahimi·۳ ماه پیشداستان: «عملکرد پنهان»نوا همیشه فکر میکرد آدم معمولیای است. نه شاگرد اول کلاس بود، نه ضعیف. نه خیلی اجتماعی، نه گوشهگیر. فقط… عادی.هر روز ساعت شش صبح بیدار می…
Zhino Ebrahimi·۳ ماه پیشداستان «صدای سکوت»دختری در شهری کوچک زندگی میکرد. رویایش این بود که قهرمان شود.هر روز صبح زود بیدار میشد و تمرین میکرد.اما مردم شهر همیشه آماده بودند برای…
Zhino Ebrahimi·۳ ماه پیشداستان خاص: «شهرِ آینهها»در شهری زندگی میکرد که دیوارهایش از سنگ نبود؛از آینه بود.هر کوچه، هر مغازه، هر مدرسه، هزار آینه داشت.اما این آینهها تصویر چهره را نشان نم…
Zhino Ebrahimi·۳ ماه پیشداستان: «نقطهای روی دیوار»در شهر کوچکی نزدیک جنگلهای مهآلود، دختری زندگی میکرد که همیشه از خودش میپرسید: «من دقیقاً برای چه چیزی تلاش میکنم؟»اسمش مهم نبود. مهم…
Zhino Ebrahimi·۳ ماه پیششهرِ بیصدادر شهری دور، جایی بین کوه و مه، دختری زندگی میکرد که همه او را «آرام» صدا میزدند. نه بهخاطر اینکه زندگیاش آرام بود، بلکه چون در شلوغتر…
Zhino Ebrahimi·۳ ماه پیش🌫️ داستان: شهرِ بیتابلودر شهری زندگی میکرد که هیچ خیابانی تابلو نداشت.مردم راه میرفتند، میدویدند، حتی بعضیها با سرعت میتاختند… اما هیچکس دقیق نمیدانست کجا…
Zhino Ebrahimi·۳ ماه پیشداستان اتوبوس مدرسهمدرسهای دانشآموزان را با اتوبوس به اردو میبرد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک میشود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده می…
Zhino Ebrahimi·۳ ماه پیشداستان دانشجوی نمونهدر اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشدهايم، برای نگاه كردن به اطراف…