درویشی هر روز با باد سخن میگفت:
«ای باد، آهستهتر بوز؛ پردهی کلبهام را میدری.»
باد پاسخی نمیداد.
روزی مسافری گفت:
«چرا با باد شکایت میکنی؟ مگر او گوش دارد؟»
درویش گفت:
«من به باد نمیگویم که گوش کند؛ من میگویم که خود بدانم چه میخواهم.
آدمی که نگوید، از خودش نیز پنهان میماند.»
مسافر رفت…
اما باد آن شب آرامتر وزید