من از جنس عجله نیستم.
قدمهایم شمردهاند،
اما هرکدامشان میدانند قرار است به کجا برسند.
دنیا به آدمهای پرسروصدا بیشتر توجه میکند،
اما من یاد گرفتهام بینیاز از هیاهو،
عمیق باشم و ماندگار.
بارها پیش آمده که کسی نفهمیده درون من چه میگذرد،
و چه شبهایی که با خودم جنگیدهام
تا تسلیم نشوم.
نه برای اثبات چیزی به دیگران،
بلکه برای اینکه خودم،
وقتی به آینه نگاه میکنم،
از ادامهدادن خجالت نکشم.
من یاد گرفتهام
زمین خوردن پایان راه نیست؛
گاهی فقط نشانهی این است
که مسیرم واقعیست.
همهی آنهایی که جلوتر رفتهاند،
روزی کند بودهاند،
روزی ترسیدهاند،
اما نایستادهاند.
من شبیه خیلیها نیستم،
و دیگر نمیخواهم باشم.
فرق داشتن،
بهایی دارد که من پذیرفتهام.
قرار نیست همه مرا بفهمند؛
کافیست خودم،
خودم را گم نکنم.
اگر روزی خسته شدم،
آرام میشوم،
اما عقب نمیروم.
من به رؤیاهایم قول دادهام
حتی وقتی سخت است،
حتی وقتی دیر میشود،
حتی وقتی کسی باور ندارد،
ادامه بدهم.
من راه خودم را بلدم.
شاید آهسته،
اما درست.