دختری در شهری کوچک زندگی میکرد. رویایش این بود که قهرمان شود.
هر روز صبح زود بیدار میشد و تمرین میکرد.
اما مردم شهر همیشه آماده بودند برای حرف زدن:
– «دختر که قهرمان نمیشود.»
– «این همه تمرین برای چی؟»
– «آخرش چه میشود؟»
– «وقتت را تلف نکن.»
روز اول ناراحت شد.
روز دوم شک کرد.
روز سوم خواست تمرین نکند.
اما مربیاش یک جمله گفت:
«اگر به صدای همه گوش بدهی، دیگر صدای هدفت را نمیشنوی.»
از آن روز، تصمیم گرفت یک قانون داشته باشد:
حرف مردم را میشنوم، اما اجازه نمیدهم وارد قلبم شود.
سالها گذشت.
همان مردم که میگفتند «نمیشود»،
روزی در سالن مسابقه ایستاده بودند و نام او را فریاد میزدند.
او فهمید:
مردم همیشه حرف میزنند؛
اما نتیجه فقط با عمل ساخته میشود.