ویرگول
ورودثبت نام
Zhino Ebrahimi
Zhino Ebrahimiلطفاً نظرات خود را در کامنت ها اعلام کنید.🙏
Zhino Ebrahimi
Zhino Ebrahimi
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

داستان «صدای سکوت»

دختری در شهری کوچک زندگی می‌کرد. رویایش این بود که قهرمان شود.

هر روز صبح زود بیدار می‌شد و تمرین می‌کرد.

اما مردم شهر همیشه آماده بودند برای حرف زدن:

– «دختر که قهرمان نمی‌شود.»

– «این همه تمرین برای چی؟»

– «آخرش چه می‌شود؟»

– «وقتت را تلف نکن.»

روز اول ناراحت شد.

روز دوم شک کرد.

روز سوم خواست تمرین نکند.

اما مربی‌اش یک جمله گفت:

«اگر به صدای همه گوش بدهی، دیگر صدای هدفت را نمی‌شنوی.»

از آن روز، تصمیم گرفت یک قانون داشته باشد:

حرف مردم را می‌شنوم، اما اجازه نمی‌دهم وارد قلبم شود.

سال‌ها گذشت.

همان مردم که می‌گفتند «نمی‌شود»،

روزی در سالن مسابقه ایستاده بودند و نام او را فریاد می‌زدند.

او فهمید:

مردم همیشه حرف می‌زنند؛

اما نتیجه فقط با عمل ساخته می‌شود.

۷
۰
Zhino Ebrahimi
Zhino Ebrahimi
لطفاً نظرات خود را در کامنت ها اعلام کنید.🙏
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید