ویرگول
ورودثبت نام
Zhino Ebrahimi
Zhino Ebrahimiلطفاً نظرات خود را در کامنت ها اعلام کنید.🙏
Zhino Ebrahimi
Zhino Ebrahimi
خواندن ۱ دقیقه·۴ ماه پیش

🌫️ داستان: شهرِ بی‌تابلو

در شهری زندگی می‌کرد که هیچ خیابانی تابلو نداشت.

مردم راه می‌رفتند، می‌دویدند، حتی بعضی‌ها با سرعت می‌تاختند… اما هیچ‌کس دقیق نمی‌دانست کجا می‌رود.

در میانشان دختری بود به نام آوا.

آوا همیشه یک سؤال در دلش داشت:

«اگر همه می‌دوند، آیا حتماً مقصدی وجود دارد؟»

یک روز ایستاد.

برای اولین بار ندوید.

فقط نگاه کرد.

دید بعضی‌ها از ترس می‌دوند، بعضی‌ها از عادت، بعضی‌ها چون بقیه می‌دوند.

اما هیچ‌کس نایستاده بود بپرسد: «من چه می‌خواهم؟»

آوا احساس سردرگمی کرد.

نه از اینکه راه را نمی‌دانست…

بلکه از اینکه می‌ترسید راهِ خودش را انتخاب کند.

شب، به بلندترین نقطه‌ی شهر رفت.

آسمان پر از ستاره بود.

فهمید ستاره‌ها هم نقشه ندارند؛

فقط می‌درخشند.

صبح که شد، آوا هنوز مقصدش را نمی‌دانست.

اما یک چیز را فهمیده بود:

لازم نیست اول همه‌چیز روشن باشد.

گاهی کافی‌ست جرئت کنی آهسته قدم بزنی،

حتی اگر بقیه بدوند.

و آن روز، برای اولین بار،

او سردرگم نبود…

او در حال پیدا کردن خودش بود.

۴
۰
Zhino Ebrahimi
Zhino Ebrahimi
لطفاً نظرات خود را در کامنت ها اعلام کنید.🙏
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید