بعد از تنش های ناگوار پنجشنبه (در متن قبلی گفتم) همان شب با پدر و مادرم صحبت کردم. جدا از اینکه یکی از تجربه های احساسی بسیار عمیقی بود که با آن ها داشتم، بازخوردی به من داده شد که قبلا هم کمابیش می دانستم؛ اما این بار مثل پتکی بر سرم فرود آمد: تو دوست داری همه چیز اونطوری بشه که تو می خوای. یا به زبان خودم تو کنترل گری. من کنترل گر بودم و توی این سال ها سعی کردم بهبودش بدم و می دانم خیلی وقت ها به خاطر اضطراب است، هرچند رفتارم برای بقیه ناخوشایند است. اما فکر نمی کردم پدر و مادرم که به لحاظ تربیتی و ذهنی همیشه بر من کنترل داشتند یا حداقل من آن را به شدت احساس می کردم همچین چیزی بگویند.
تلاش بیهوده و طاقت فرسا برای کنترل کردن مسائل، بیش از هر چیزی در مورد زندگی اتفاق افتاده است. همیشه تلاش می کنم کل زندگیم را در دست بگیرم و بی فایده است. زندگی مثل ماهی از دستم لیز می خورد و راه خودش را می رود. چند روز است که رها کردن را مزه مزه می کنم. اما رها کردن برای من از لبه بی معنا بودن زندگی رد می شود. و بی معنا بودن برای من آنقدر خطرناک است که همیشه ترجیح دادم همان کنترل دردناک و شکست خورده را انتخاب کنم و قید رهاکردن را بزنم.
رها کردن برای من شبیه پرت شدن از یک پرتگاه بلند است. شبیه اینکه طنابی که تا الان من را میکشیده ببرم و با نیرویش پرتاب شوم. برای همین فکر کردم اول باید آن نیرو را کم کنم. اما این هم باز فکر بود. فکر آگاهانه. اما جدا از زندگی موجود دیگری درون من هست که خارج از کنترلم تصمیماتی می گیرد: ناخودآگاه. هر چیزی هم که به ذهنم برسد، همچنان ابهام گیج کننده ترین قسمت این موضوع است. نمی دانم کدام بخش می خواهد به سمت چیزی که واقعا به نفعم هست حرکت کند و کدام سمت یک نفع ثانویه غیرواقعی را چسبیده است.
در این چند ماه که نوسان زندگی زیاد بود، گاهی به خودم نهیب زدم که به مسائل ساده زندگی توجه کن و سعی کن برای واکنش نشان دادن به هر چیزی شتاب نکنی، چرا که زندگی با قواعدی خارج از کنترل و پیش بینی تو جلو می رود. اما به هر حال این بخشی که سی سال توسط من تغذیه شده، الان یک غول بزرگ یا یک سفسطه گر ماهر است که به این راحتی سکان را به دست کس دیگری نمی دهد.
امروز در فضای معلقی زندگی کردم. گاهی توان در دست گرفتن مسائل را ندارم و گاهی لجبازانه آن ها را رها می کنم. این ها هیچ کدام رهایی واقعی نیستند، اما حداقل به من نشان می دهد که مغز و بدنم در حال امتحان کردن هستند. این تجربه هم زیاد برای من پیش می آید که مغزم با خودش به توافق رسیده، اما بدنم برای انجام آن همراهی نمی کند. در این حالت از دیدن جنگ درونم اجتناب می کنم و با اراده خودم، تسلیم رفتار خودتخریبگرانه می شوم، البته از نوع لذتبخشش. نوشته امروزم مثل خودم سردرگم شد. می خواستم حداقل به قول نوشتنی که به خودم دادم وفادار باشم.