ویرگول
ورودثبت نام
Zahra Mirzazadeh
Zahra Mirzazadeh
Zahra Mirzazadeh
Zahra Mirzazadeh
خواندن ۳ دقیقه·۶ روز پیش

کما

بعد از سال ها فیلم کما را دیدم، به گمانم برای بار دهم. بارهای اولی که این فیلم را می دیدم دبستانی بودم یا شاید راهنمایی و بیشتر به آن می خندیدم. اما دو سه بار آخر، اشکم سرازیر شد. از جمله فیلم هایی است که هنوز هم به لحاظ داستان در سینمای ایران حرف برای گفتن دارد. این بار چیز جدیدی با دیدن این فیلم به ذهنم رسید.

در روانشناسی مفهومی به اسم ناخودآگاه جمعی وجود دارد که می تواند ریشه ای جهان شمول داشته باشد؛ اما تحت تاثیر تنوع های فرهنگی و جغرافیایی، در رنگ و لعاب جدیدی تجلی پیدا کند. من گاهی با دیدن یا خواندن بعضی آثار هنری به شدت عصبانی می شدم که چرا ذهن کارگردان یا نویسنده در گذشته گیر کرده و هنوز فیلم هایی داریم که هم به لحاظ محتوا و هم به لحاظ شکل مشابه فیلم های فارسی پیش از انقلاب هستند. در واقع این از ذهنم می گذشت که سینما دچار رکود شده است.

اما حالا که دقیق تر نگاه می کنم، می بینم این رد ناخودآگاه جمعی است که نمی شود با آن شوخی کرد یا نادیده اش گرفت. البته که این هنر فیلمساز است که بتواند همراه با تغییرات ظریف فرهنگی و مسائل جدید جامعه، اثر هنری را برای مخاطبانش قابل درک کند؛ اما به لحاظ پی ریزی سناریو، مفاهیم اسطوره ای مشابهی در کار هستند که کارگردان و نویسنده به صورت ناخودآگاه به سمت آن کشیده می شوند و راه گریزی از آن نیست.

من قسمت های مختلف را اینطور در ذهن خودم به هم ربط می دهم که در اغلب مواقع، زندگی در ایران در حالتی از گذار قراردارد و این گذار به ویژه در روابط خودش را نشان می دهد. زنی همسرش را در جنگ از دست می دهد، شخصی در اوایل جوانی تنهاست؛ چون در دانشگاهی درس خوانده که اکثر دوستانش مهاجرت کرده اند. همکاری های عمیق به دلیل مسائل اقتصادی از هم می پاشند و هزار مثال دیگر که در آن رابطه ای عمیق از بین می رود و هر شخص به روابط عمیق دیگری کوچ می کند. شاید با دیدن این مثال ها در زندگی خودمان، دوستی های اتفاقی فیلم و کتاب ها که جان فشانی های بزرگی در آن انجام می شود، غیرقابل باور و بی منطق نباشد. البته همچنان ممکن است بی منطق باشد، چون اساساً ناخودآگاه از منطق پیروی نمی کند.

داستان زندگی ما بارها و بارها دستخوش این تغییر می شود، وارد جامعه ای می شویم، احساس تعلق می کنیم، همراه افراد آن جامعه تجربه هایی را از سر میگذرانیم که بعضاً خوشایند و گاهی آزاردهنده هستند. دعوا می کنیم، آشتی می کنیم، اشک می ریزیم و لبخند می زنیم و یک روز آشکار یا پنهان، بند این ارتباط قطع می شود و ما تنها می مانیم. اما غنایی که آن دوستی و اتفاقات در زندگی ما ایجاد کرده، ما را برای ورود به مرحله بعدی زندگی و آشنایی با افراد جدید آماده می کند.

اینگونه است که تلاش امیر برای اینکه حسن بتواند با مریم رابطه خوبی برقرار کند معنادار می شود. اینگونه است که ما داستان پسری که هزینه بیمارستان شخص دیگری را با پول مهاجرت خودش می دهد و بعد پسر آن شخص برای جبران برای او بلیط هواپیما می گیرد تا بتواند برای همیشه برود قابل باور می شود. وقت دیدن فیلم بخشی از من فریاد می زد، چرا سعی نمی کنی تنها رفیقی که در زندگی پیدا کردی را نگه داری؟ و بخش دیگرم می گوید، تلاش برای نگه داشتن آدم ها آن ها را فراری می دهد. به اضافه اینکه مگر زندگی در این خاک غریب همیشه همین نبوده؟ و آن وقت از بار عذاب وجدان کارهایی که دوستان قدیمی برایم کردند (و بعد دوستی ما تمام شد) و خشم کارهایی که من برای آن ها کردم (در حالیکه در زندگیم نماندند) کم می شود و حس رهایی به سراغم می آید. پس شاید این درست باشد که اسطوره ها در ما زندگی نمی کنند؛ بلکه ما در اسطوره ها زندگی می کنیم.

آثار هنریداستان زندگیسینمای ایراناسطورهروانشناسی
۶
۰
Zahra Mirzazadeh
Zahra Mirzazadeh
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید