یکی از تجربه های بسیار سخت برای من، احساس شرمندگی برای خودم یا دیگران است. مثل وقتی که می روی پای صندوق کافه و طرف مقابل با این تصور که تو می خواهی مهمانش کنی می گوید: نه بیا هر کسی پول خودش را حساب کند. و تو با لحنی خیلی شرمنده می گویی: باشه. فقط دارم صورت حساب را می گیرم. از این اتفاقات زیاد پیش می آید. یعنی برای من که روی این موضوع حساس هستم، زیاد به چشمم می آید. و بعد از تمام شدن و گذشتن آن اتفاق، صحنه بارها توی مغزم تکرار می شود و شرم و خجالت را بازتولید می کند.
این احساس در خیلی از مواقع سراغ من می آید. مثل وقتی که کنترل اوضاع از دستم در می رود و رفتار اغراق شده ای انجام می دهم. گاهی مغزم به خوبی و درستی وظیفه اش را انجام می دهد و با تکرار خاطره، به من یادآوری می کند که چه آدم بی دست و پا و جامعه ستیزی هستم. گاهی هم که او فراموش می کند، همسرم وظیفه اش را به عهده می گیرد و با صراحت به من می گوید که رفتارم در شان من نبوده. اینطور جملاتی آدم را در یک تعارض دوسرباخت قرار می دهد. اگر نپذیری، پس شان پایین تری داری و اگر بپذیری، باید به اشتباه بودن رفتارت اعتراف کنی.
مثلا در جمعی کسی با حرف ها و رفتارش من را تحریک کرده باشد که رفتار تندی نشان دهم. البته منظورم این نیست که این کار عمدی باشد. صرفاً رفتاری که روی لبه آسیب پذیری من حرکت کند. اگر همسرم در آن جمع باشد، مطمئنم که تذکری در کار خواهد بود و این فضا، تداعی کننده راه برگشت از مهمانی در دوران کودکی است. همیشه پدر و مادر حرفی داشتند که باید به تو می گفتند و طبیعی است که این حرف برای خوبی خودت گفته می شود و اگر از آن ها نشنوی می خواهی از کی بشنوی؟ واقعا خیلی زشت نیست که این را از آقای همسایه یا شوهر عمه ات بشنوی؟ در حالیکه این افراد یا به این موضوع اهمیت نمی دهند یا حداقل گاهی استانداردهای شما را برای رفتار به عنوان یک انسان خوب ندارند. الان فکر می کنم نباید این تذکرها حذف میشد، اما تعداد و شدتشان زیاد بود و کم کم این باور را تقویت می کرد که تو هیچ وقت نمی توانی خوب باشی و اگر کسی نباشد بالاخره رفتار اشتباهی انجام خواهی داد.
این موضوع برای من تبدیل شد به دو باور وحشتناک در مورد خودم؛ تو هیچ وقت به اندازه کافی خوب نیستی و تو به تنهایی از پس کارها برنمی آیی.
امروز که روانشناس هستم، در مغزم خوب می دانم از هر روشی چطور باید با این موضوعات برخورد کنم. می دانم که باورهای ناکارآمد نیاز به اصلاح دارند. گاهی می توانی با فکرهایت چالش کنی، گاهی با تجربه احساساتت از این باورها بگذری و گاهی با تغییر رفتارت به مرور باورت هم تغییر می کند. البته نه که قصد داشته باشم خودم همه این ها را اجرا کنم و از درمانگر هم کمک می گیرم. اما آیا احساسات و دیوارهایی که بین من و احساساتم قرارگرفته اند الزاماً به تلاش من پاسخ می دهند؟ پاسخ این سوال خیلی هم امیدوار کننده نیست، مگر اینکه هفته ها و ماه ها نشستن روی صندلی درمان و بلندشدن از روی آن با چشم گریان، بدن گداخته و دردهای بدن را تحمل کند و بعد از چند ماه احساس کنی بالاخره چیزی دارد درونت تغییر می کند.
اما این را هم بگویم که باز ممکن است یک مهمانی یا دورهمی برگزار شود و بدون اینکه متوجه شوید خودتان را در گوشه ای تنها ببینید که نسبت به آدم ها بی میل است و ترجیح می دهد بی صدا به پرخوری عصبی اش ادامه دهد. یا اینکه در انتهای بحثی ایستاده که حتما صدایش را بالا برده و حرف های بدی به دیگران زده است. در آن صورت وقتی به خانه برمیگردید همراهان احتمالی شما؛ یعنی مغزتان و همسرتان و شاید حتی پدر و مادرتان به وظیفه همیشگی شان می پردازند و شما در حال شنیدن صدای آن ها در پس زمینه در حال تعجب و شگفتی از این هستید که چطور بعد از این همه تراپی، اینقدر از خودتان و حتی دیگرام متنفرید؟ آیا باید جلسات بیشتری بگیرید؟ یا جلسات را قطع کنید و به پرخوری عصبی و انزوا ادامه دهید؟
همه این ها کاریست که احساس شرم می تواند با من بکند. فشار برای کنترل رفتار و رفتارهای خارج از قاعده و چارچوبی که به دلیل همان فشار انجام داده ام. بعضی از موقعیت ها واقعا نیازمند تفکر و جبران اند. همچنین نیازمند این هستند که به اطرافیان اطمینان دهید که دیگر در جمع آن ها را تحقیر نمی کنید یا برای آن ها فشار مضاعفی نیستید. اما شرمی که در عمق وجود من رخنه کرده است، این فشار را در رفتارهای معمول؛ مثل همان تعارف برای پرداخت صورت حساب کافه، به همان شدتی من را تحت فشار قرارمی دهد که وقتی با دیگران بدرفتاری کرده ام. با این شرایط، ذهنم قدرت تشخیصش را از دست می دهد و همه چیز جا به جا می شود. مثالی که در مورد خودم به یکی از دوستانم گفتم این بود که انگار تو یک اتاق یا خانه مجهز داری که همه امکانات در آن موجود است، اما جای این وسائل و نحوه استفاده شان، جوریست که نه تنها زندگی را راحت نمی کند بلکه می تواند بسیار آسیب زننده باشد. و این به هم ریختگی کاریست که شرم با ذهن من می کند. همین الان با شرم چند جمله را پاک کردم، چون این نوشته قرار بود یک خاطره نویسی باشد؛ اما شبیه متن های تخصصی شده است. داشتم خانه به هم ریخته ذهنم را توصیف می کردم. خانه ای شلوغ که همه چیز در آن جابه جا شده است. به حدی که گاهی دلم می خواهد از این خانه فرار کنم یا یک جا به کس دیگری واگذار کنم. اما تنها راه آسودگی این است که در همه آشفتگی اش قدم بزنم و آن را به خانه ای واقعی؛ جایی برای زندگی؛ تبدیل کنم.