احتمالاً این ضرب المثل به گوشتان آشنا باشد: دنیا را هرطور بگیری همون طوری میشه. برای من اینطور یادآوری میشود که همیشه روی کارهایم حساس بودم و برادرم اینطور نبود و مادرم برای اینکه به من درس زندگی بدهد این را می گفت. هر زمان این بحث پیش می آمد حسابی لجم می گرفت و دوست نداشتم حرفش را قبول کنم. با این قسمتش که دنیا برای ساده گیرها بهتر عمل می کند موافقم. اما با اینکه این موضوع دست خودت هست موافق نیستم. امروز که داشتم بخشی از کتاب شفقت خودمقتدرانه را می خواندم، چیزی را توضیح داده بود که انگار حرف مادرم تا حدی برایم معنادار شد. اینکه با هر مدل ژنتیک و خلق و خویی، می شود از این که هست با خود مشفق تر بود و شفقت بیشتر به معنای بودن در کنار خود مثل یک رفیق صمیمی است نه یک والد سختگیر. رفیقی که تا جای ممکن خطاهای تو را می بخشد و اشتباهاتت را به نقص های همیشگی نسبت نمی دهد.
اما چیز دیگری هم از ذهنم گذشت. همان طور که سخت گرفتن مسائل تا حدی دست خودمان است، خلق فضایی که در روابط ایجاد می کنیم هم تا حدودی در کنترل ماست. البته اصلا نمی خواهم چیزی که می نویسم با هاله انرژی اشتباه گرفته شود چون اصلا به آن ربطی ندارد. شبیه اینکه وقتی از نقص داشتن می ترسی در موقعیت هایی که برایت مهم است دچار اضطراب بیشتری می شوی و این اضطراب باعث می شود در ساده ترین چیزها هم سوتی بدهی و این دور باطل تا وقتی حواست به آن نباشد ادامه دارد.
گاهی جوری رفتار می کنی که آدم ها همان طوری با تو رفتار کنند که از آن متنفری. همان طوری که دچار احساس شرم یا حقارت شوی. همان طوری که مجبور شوی آن کسی باشی که نمی خواهی و باز هم این دور باطل ادامه دارد. چون خیلی از ما آگاه نیستیم، این بازی را شروع می کنیم و چون طرف مقابلمان هم آگاه نیست یا اساسا برایش مهم نیست؛ چون صرفا دارد زندگیش را می کند، بازی ما را ادامه می دهد و این بازی های ارتباطی همان جایی هستند که بارها ضربه خوردیم. همان خانه ای که جسممان از آن فرار کرده، اما روحمان بارها و بارها به آن بازمی گردد.
مسئله دردناک دیگری در مورد این بازی های ارتباطی وجود دارد. اینکه تو متهم می شوی. متهم به اینکه حساس و زودرنجی. یا اینکه فقط به خودت فکر می کنی. یا هر چیز دیگری که به خاطر رفتار ما در دیگران القا شده است. و اینکه رفتار ما بدون آگاهی بوده، از شدت این متهم شدن نمی کاهد.
حتی روزهای اول با تراپیست هم بسیار دردناک است. گاهی در مورد تاثیر رفتارمان بر او صحبت می شود و همان احساس متهم شدن برمیگردد. استیصال از اینکه نمی توانی روابطت را اصلاح کنی. کم کم تراپیست این موضوع را شفاف می کند که هدف ما این است که تمام معناها را کشف کنیم؛ همین جا و در ارتباط خودمان. اما ذهن در حین همین کار به خاطرات گریز می زند، خاطرات مشابه که احساساتشان در اینجا و اکنون زنده می شوند. با وجودی که بریدن زخم اولیه درد دارد؛ اما متوجه می شوی که عفونت و خون ریزی این جراحات قطع شده و در حال ترمیم است. انگار یک وزنه سنگین روی ذهنت بوده و با برداشته شدنش ذهنت منبسط می شود. حالا تازه می توانی این بازی ها را ببینی. بازی های آینه وار که انعکاسش به خودت بازمیگشت.