دو سه کتابی که همزمان در حال خواندنشان هستم، به صورت اتفاقی موضوعی مشابه دارند: تروماهای کودکی. یکی از تروماهای شایع در کودکان، دیدن خشونت پدر در مورد مادر است. گاهی این موضوع در حد خشونت فیزیکی می ماند و گاهی به کشته شدن مادر ختم می شود. در حال خواندن پژوهش ها و آمارها یاد فیلم پیرپسر افتادم. وقتی فیلم را دیده بودم، افراد زیادی برایشان سوال بود که چرا علی در برابر پدرش ضعیف بود و چرا هیچ کاری برای گرفتن حقش یا دفاع از خودش نمی کرد؟ حتی این را شنیده بودم که وقتی او می دانست پدرش مادر رضا را کشته، باید می دانست که هر کاری از او برمی آید و راهی برای دفاع احتمالی می اندیشید.
مسئله این است که تروما باعث می شود که ما به لحاظ ذهنی، گوش به زنگ باشیم؛ اما به لحاظ بدنی به احتمال بیشتری الگویی منفعلانه، انزواجویانه و حالتی شبیه میخکوب شدن را دنبال می کنیم. به نوعی همیشه در ذهنمان منتظر خطری هستیم که توانی برای مقابله با آن نداریم.
سیم کشی های مغز در افراد ترومادیده بسیار آسیب دیده است. به حدی که برخی لحظه های زندگی را از پشت یک دیوار شیشه ای تجربه می کنند و ارتباط هیجانی لازم را برقرار نمی کنند. اینگونه است که میل و رغبت و انگیزه زندگی در بسیاری از این افراد کشته شده است. همچنین در بسیاری از موارد، تروما یک مسئله بین نسلی است و ممکن است والدآزارگر، خود آزاردیده باشد یا حداقل ژنتیک مستعدی برای اختلالات روانی داشته باشد.
به نظرم دلیل اینکه در فیلم پیرپسر، رضا فعالانه تر از علی با پدرش مبارزه می کرد این بود که او شاهد قتل مادرش نبود. چون سیم کشی مغز او به او نگفته بود که در لحظه هایی که خشم و تنفر زیاد را تجربه می کنی باید ساکت باشی، چون مستاصلی و کاری از تو برنمی آید. و در نهایت چیزی که باعث شد علی بتواند چاقو را در قلب پدرش فروکند، زنده شدن انگیزه های بقا و احساس ترس در دل ترومایی مشابه بود. ترومایی که زندگی برادرش را تمام کرد.
احتمالا اگر دقت کنیم در اطراف ما افرادی مثل علی زیاد هستند. افرادی که شاید اتفاقی به این دردناکی را تجربه نکرده باشند؛ اما به صورت مداوم در معرض بی تفاوتی، خشونت کلامی، محرومیت هیجانی و خشونت فیزیکی قرارگرفته اند. احتمالا خیلی از آن ها خاطراتشان را به یاد ندارند یا خاطرات پاره پاره و گسسته ای به یاد دارند. همچنین ممکن است صریحا بگویند که زندگی خوبی داشتند و مشکلی که برایشان بسیار آزاردهنده باشد، اتفاق نیفتاده است. و حتی با همین استدلال، به دلیل مشکلات رفتاری و هیجانی شان دچار احساس شرم و حقارت باشند. وقتی فکر کنی مشکلی نداری اما نمی توانی در محل کارت موفق باشی، یا نمی توانی روابط عاطفی را خوب پیش ببری، چاره ای نداری جز اینکه فکر کنی من مشکلی ذاتی دارم که حل نمی شود. نقصی بی پایان که سرنوشتم با آن گره خورده است.
از اینکه از نزدیک ترین رابطه یعنی فرزند و والدین تا دورترین رابطه یعنی مردم دو کشور، می توانیم چنین آسیب های واضحی به هم برسانیم متنفرم. از اینکه می توانیم همه این کارها را انجام بدهیم و بعد خودمان را توجیه کنیم متنفرم. از اینکه کارهای زیادی برای تخریب زندگی و محیط زندگیمان کرده ایم و باید هزینه مالی و روانی بسیاری بدهیم تا فقط آن آسیب ها را جبران کنیم عصبانی هستم. از اینکه باید در این کتاب ها بخوانم که روایت های تجاوز و خشونت بیش از تصور نویسندگان بوده، احساس انزجار می کنم. چهره مراجعینم جلوی چشمم می آید که احتمالا چه شرایط سختی را پشت سر گذاشته اند و همچنان برای درمان شدن نیز حمایت مالی و روانی اطرافیانشان را ندارند. آینده این جهان من را بسیار ناامید و غمگین می کند.