ویرگول
ورودثبت نام
Zahra Mirzazadeh
Zahra Mirzazadeh
Zahra Mirzazadeh
Zahra Mirzazadeh
خواندن ۳ دقیقه·۲۱ روز پیش

دیده نشدن با طعمِ...؟

سه روز پیش سوپروایزرم بهم گفت: درمانگری یعنی تجربه دیده نشدن، تو بابت دیده نشدن پول می گیری! شنیدنش برای من سخت بود. بعد از سال ها تجربه احساس دیده نشدن، شغلی را انتخاب کردم که ناخودآگاه خودم را در این مسیر قراردادم. این فکر دوباره در سرم زنده شد که زندگی آنقدر بلاها را تکرار میکند تا قدرت مقابله با آن ها را یاد بگیری. اما من مطمئن بودم که از پسش برنمیام. حتی تا آنجا پیش رفته بودم که تو به دیده شدن نیاز داری، پس باید واقعا به فکر تغییر شغل باشی.
قبلا فکر می کردم وقتی مراجعینم، دو واقعیت مهم را درنظرنمی گیرند قدرت عصبانی کردن من را پیدا می کنند: اینکه رفتارهاشون شبیه این باشه که متوجه نشدند که این شغل من هست و من هم مثل اون ها انسان هستم و دارای احساس! اما این هفته مواردی برام پیش آمد که حس نکردم به این دو موضوع بی اهمیت هستند؛ اما باز هم احساسات آزاردهنده ای را تجربه کردم. بین افکارم می چرخیدم که بفهمم دلیلش چیه؟ چون مشخصا دلایل قبلی حذف شده بود.
دوباره فکرهای چند سال پیش سراغم آمدند که تو زیاد از حد برای یک سری مسائل اهمیت قائل هستی و به زبان روانشناسی این گاهی کنترل گری هست و در ورژن ملایم تر، دغدغه مندی افراطی. و خوب می دونی که یک تراپیست نمیتواند با کنترل گری موفق شود. بخش مهمی از نگرانی من، مراجعینی بودند با مشکلات پیچیده و حال بد که با اندک مسئله ای درمان را ترک می کردند. داستان زندگیشان مدام در ذهنم می چرخید و نمی توانستم بر تصور اضطراری که برای حل مشکلشان وجود داشت، غلبه کنم. همین الان که دارم این ها را می نویسم، میفهمم که مشکل من در این موارد چه بوده. احتمالاً به افکارم زیادی از حد اعتماد داشتم و موضوع را کاملا از زاویه دید مراجع نمی دیدم. چیزی که برای من شبیه وضعیت کما یا خون ریزی داخلی در پزشکی بود، مسائلی بود که مراجع سال ها با آن ها زندگی کرده و دوام آورده بود.
خلاصه که این احتمال هم یکی از چیزهایی بود که ذهنم را به خودش مشغول کرده بود. گاهی مغز ما اطلاعاتی را زنده و در دسترس آگاهی قرارمیدهد که معنای مشخصی را برای ما تداعی کند. برای من این معنا، شکست بود. نرسیدن به هدفی که سال ها آرزویش را داشتی و الان که همه فکر می کنند تو به آن نزدیک شدی و حتی تا حدودی به آن رسیدی، خودت را دورتر از همیشه احساس می کنی. همیشه سرعت رشد انتظاراتم از خودم از سرعت رشد خودم بیشتر بوده تصور من این است که این مدل فکری، همیشه من را در وضعیت ناتوانی نگه می دارد. اما چرایی این سازوکار هم موضوع مهم و مفصلی است.
برگردم به دیده شدن و تاثیرگذاری، دو موضوعی که ذهنم مثل لباسی به آن ها گیر می کند و نخ کش می شود. از آن روز در تلاش هستم به این سوال پاسخ دهم که آیا این نیاز به دیده شدن یک نیاز طبیعی و سالم است یا به مسائل گذشته و تجربه های دردناک دیده نشدن برمی گردد؟ به این سرعت پاسخی برای این سوال پیدا نمی کنم؛ اما فکر می کنم با پیش رفتن در مهی که این سوالات ایجاد کرده اند، کم کم به پاسخ مناسب می رسم.

احساستجربهرشددیده شدن
۳
۱
Zahra Mirzazadeh
Zahra Mirzazadeh
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید