
یوکیکو موتویا داستان «یک ازدواج نامتعارف» را با این جملهی درگیرکننده شروع میکند:
«یک روز فهمیدم که دارم دقیقاً شبیه شوهرم میشوم».
سَن، زنی است که بعد از چهار سال زندگی مشترک به خودش میآید و میبیند با کسی ازدواج کرده که دیگر برایش آشنا نیست؛ مردی با شخصیت و ظاهری عجیب. اما مسئله فقط این نیست، او دارد شبیه شوهرش میشود. شبیه کسی که برایش آشنا نیست!
این دغدغهی فکریِ زن به موازات ماجراهای دیگری ادامه پیدا میکند؛ کیتایی همسایهی سن، گرفتار دردسرهای گربهاش، سانشو است. گربهای که تمام خانه را به ادرارش مزین کرده و هیچ راه درمانی هم برایش پیدا نمیشود. از آن طرف، رابطهی سنتا، برادر سن با دختری به اسم هاکونی در جریان است و با اینکه عمر رابطهی آنها از مدتزمان ازدواج سن و شوهرش بیشتر است، احساس نمیکنند که شبیه یکدیگر شدهاند.
حتی سن هم چنین فکری نمیکند. سنتا نظرش را در مورد این قضیه به شکل مبهمی ابراز میکند و میگوید: «حتماً ازدواج با همینجوری زندگی کردن فرق داره». هاکونی نیز چندان برای ازدواج عجله ندارد، چون معتقد است:
«ازدواج به معنی اینه که تموم وجود طرف رو قورت بدی، هم خصوصیات بدش رو و هم خصوصیات خوبش رو»
و بعد داستان «توپ مار» را تعریف میکند.
او از مارهایی میگوید که از دُم یکدیگر شروع به خوردن هم میکنند و تا جایی به بلعیدن یکدیگر ادامه میدهند که به شکل یک توپ میشوند. در آخر هم کامل همدیگر را قورت میدهند و محو میشوند.
سن با خودش فکر میکند، شوهرش مشتاق است تا با او یک توپ مار بسازد. او آمیزششان را هم با توصیف درخشانی به فرایند توپی شدن مارها تشبیه میکند. توصیفی که با این جملات درخشانتر به پایان میرسد:
«بعد خودم تنم را به او خوراندم. بهنظر میرسید چنان از خوردن من لذت میبرد که احساسش به من هم سرایت پیدا کردند و احساس کردم دارم خودم را میچشم».
این فرایند در زندگی سن و شوهرش به شکلهای دیگری نمود پیدا میکند و بهنظر میرسد علیرغم مقاومت سن، کنترل آن دارد از دستش خارج میشود. تا اینکه سن تصمیم میگیرد به کیتایی کمک کند تا سانشو را در کوه رها کند، درست مثل کاری که در نهایت خودش با گل صدتومانی کوهیای میکند که شوهرش است.
سن توی رابطه با مردان، خودش را میبازد و میگذارد علایق و رفتارهای مرد، جایگزین علایق و رفتارهای خودش شوند. چنانکه خودش هم اعتراف میکند: «مردها مثل مواد معدنی کود گلدان از ریشههایم داخل میشوند و هر بار با شخص جدیدی آشنا میشدم، دوباره کاشته میشدم.»
حالا بعد از ازدواج میبیند چیزی از خودش ندارد و مارهای قبلی تمام وجودش را بلعیدهاند، و از خودش میپرسد برای همین نیست که برایش مهم نیست با چنین شوهری یا درواقع چیزی شبیه به شوهر زندگی کند؟
اما بهنظر میرسد این چیز شوهرمانند هم دارد به درون سن رسوخ میکند و با تمام وجود میخواهد لنگهی دیگری از خودش را در وجود سن قالبگیری کند.
کیتایی میگوید: «کی فکرش رو میکنه ادرار گربه انقدر دردسرساز بشه و آدم رو مستأصل کنه؟»
و خب چه کسی فکر میکند ازدواج به چنین پروسهی عجیبی تبدیل شود؟ ازدواج طلسم است؟ ازدواج از نظر ماهیت چه فرقی با همینجوری زندگی کردن دارد؟ چرا سنتا فکر میکند، اینها با هم فرق دارند؟
شوهر کیتایی به سن میگوید داری شبیه شوهرت میشوی، قبلاً بیشتر شبیه انسان بودی و پیشنهاد میدهد که موقع خواب چیزی بین خودش و شوهرش بگذارد تا بیش از این، روند شبیه شدن، پیش نرود. سن تصمیم میگیرد قیام کند اما با حربهی تازهی شوهرش به دام میافتد و دوباره خودش را میبازد. پس تسلیم میشود و میپذیرد که شبیه شدن به شوهر چندان هم بد نیست.
این روند تا جایی ادامه پیدا میکند که سن میشود شوهرش و شوهرش میشود سن! و این یعنی قدرت تحقیر کردن هم در وجود سن قویاً رشد پیدا کرده است. شوهرش مشغول خانهداریست و سن لم داده روی کاناپه و درحالیکه دارد تلویزیون تماشا میکند، ویسکی میخورد.
حرفهای سادهشان کمکم به مجادله میکشد، سن شروع میکند به تحقیر شوهرش. مرد عصبی میشود و کمکم تغییر شکل میدهد و ناگهان میترکد، نه به معنای استعاری بلکه کاملاً واقعی میترکد و تکههایش این طرف و آن طرف پخش میشود. انفجار شوهر همانا و تبدیل شدنش به یک گل صدتومانی هم همان.
خب چه کسی فکر میکرد این مرد مزخرف خیکی میتواند تبدیل به گل شود؟
خود سن هم همین نظر را دارد و اعتراف میکند: « تأهل چیز عجیبی بود، با اینکه ما در چنین فاصلهی کوتاهی در کنار هم زندگی میکردیم و روز و شب را با هم میگذراندیم، در مورد این که شوهرم دلش میخواست، یک شکوفه صدتومانی کوهی باشد، هیچ آگاهیای نداشتم» و به گمانم تمام ازدواجها در نوع خود میتوانند عجیب و نامتعارف باشند.