شاید برخی شما با نام توماس کوهن، فیزیکدان و مورخ علم آمریکایی آشنا باشید. کتاب معروفش ساختار انقلابهای علمی که خودش انقلابی بود درباره شرایط ابهام و بحران صحبت میکند.
کوهن درباره تاریخ علم چنین نظری دارد که ما زمانی روند عادی علم را طی میکنیم و زمانهایی روند بینظمی و بحران را و این هنگام دقیقا همان زمانیهایی است که همه چیز بهم ریخته، جواب درستی برای سوالهای مطرح شده پیدا نمیشود و ما باید منتظر ظهور یک پارادایم جدید باشیم که معمولا یک فرد دارای نبوغ آن را مطرح میکند و بعد از چالشهای زیادی که اهالی علم برای پذیرش آن دارند، به تدریج پارادایم جدید را میپذیرند و کمکم درها به روی دنیایی جدید باز میشود.

انقلابهای علمی شبیه همان چیزی است که گالیله و کوپرنیک رقم زدند، انقلابی که نه هیچ کس جرات گفتن و نه جرات پذیرش آن را داشت و نه اصلا پذیرش چنین تغییر بنیادینی امکان پذیر مینمود. چیزی که شاید امروزه برای بسیاری از ما عادی به نظر برسد که زمین مرکز جهان هستی نیست.
درسی که انقلابهای علمی به ما میدهند سخت نیست. درس سادهایست و آن اینکه ما در بدترین شرایط و زمانی که اوضاع بیش از هر چیز دیگری بهم ریخته است و هیچ چیز مدونی در افق دید دیده نمیشود، کمکم با امکانهای تازهای روبهرو خواهیم شد. خواندن و مروز نوشتههای کوهن نکتهای را به من یادآوری کرد و آن اینکه به جای نتیجهگیریهای تلخ و زودهنگام کمی صبورتر باشم و به آینده نگاه کنم.
فکر نمیکنم هیچگاه جامعه ما بیش از این و تا این حد آشوب و هرجومرج را تجربه کرده باشد. چیزهایی که ظاهر میشوند و خودشان را به عنوان گرایشهای غالب نشان میدهند، کمترین درجهای از خرد را بازتاب نمیدهند و صرفا نشانهایی از انرژیهای کوری هستند که انگار دارند از سر استیصال به هر چیزی چنگ میزنند. خارج کشور یک طرف و در داخل نیز یک جور دیگر. نیروهای اهل فکر مجالی برای گفتوگو و بحث و تبادل نمییابند اما این همه ماجرا نیست.
وقتی که کمی با دقت بیشتری به لایه های خاموش جامعه برمیگردم متوجه میشوم بسیاری از افراد در حال بررسی هستند و آنچنان که به نظر میرسد جهان ما از خرد و تعقل تهی نشده است و آنهایی که کمی معقولانهتر روند امور را مینگرند و بررسی میکنند و علیالظاهر سکوت کردهاند و با جریانهای فعلا غالب همراهی نمیکنند، جای امیدواری برای ایران را زنده نگه داشتهاند. این وقفههای متعدد و این سکتهها در مسیر بحرانی که از اوایل دیماه شروع شده، نشان میدهد که هیجانات فروخورده و بیمنطق نمیتوانند چندان برد زیادی داشته باشند و افق حرکت محدودی دارند و به احتمال زیاد بعد از فروکش کردن این هیجانات، نوبت به طرح سوالات بهتری خواهد رسید.
به وضوح می بینم که مردم داخل ایران، رویکردهای بسیار متنوع و متعددی دارند و این تنوع و تکثر را میپذیرند و صرفا منتظر موقعیت مناسبی هستند که بتوانند به قول معروف الترناتیوهای خودشان را شناسایی و به جامعه معرفی کنند. این الترناتیوها، فرد نیستند بلکه طرز فکر هستند.جامعه ای که حدود ۱۲۰ سال پیش توانست با آن درجه از بیسوادی و ارتباطات محدود طرحی برای محدود کردن شاه وقت، مظفرالدین شاه داشته باشد، میتواند امروزه با مدد نیروهای خردمند خود، نه نوجوانان احساساتی و پیرانی که صلب و منجمد هستند، به روشی تاثیرگذار برای انتقال از حکومتی تمامیت طلب به حکومتی پاسخگو حرکت کنند.
آنچه من به شخصه و در میدان واقعی مناسبات عادی مردم مشاهده میکنم، ذهنهایی است که مشغول هضم و تحلیل وقایع تلخ و ناگواری هستند که پیش آمده و در زمان درست این تعمقها با فروکش کردن هیجانات کور، سروشکل خواهد گرفت.
کوهن یکی از تاریخنگاران علم است که به محدودههای دانش و جهل بیش از خود دانش پرداخته است. دانش چیزی نیست جز گستردن دامنه آن، دانش چیزی نیست جز ابتدا پذیرش جهل و سپس مواجهه با جهل و طرح مبانی جدید.
چیزی که امروزه با آن مواجهایم، سرگردانی پیش از ظهور یک پارادایم جدید است. پاردایمی که به بخشی از سوالات و سردرگمیهای ما پاسخ خواهد داد.( البته به عنوان یک انسان تحمل شرایط پیشاپارادایمی در حوزه علم هم سخت است چه برسد به حوزه زیست انسانی که بسیار دردناکتر است.)
کوهن بسیاری از واژههای خود همچون انقلاب را از علوم انسانی به ودیعت گرفته بود و حالا ما هم میتوانیم ساختار او را به مناسبات انسانی تعمیم دهیم، مادامی که ابهام وجود دارد و سرگردانی و پاسخهای روشن به وضوح از دسترس خارج هستند، میتوان به ظهور پارادایم جدید امیدوار بود. صرفا باید این توان را داشت که به هر پاسخ سادهانگارانه دم دستی چراغ سبز نداد، چیزی که من به شخصه در بسیاری از افراد در زندگی واقعی در بسترهای گوناگون اجتماع می بینم.
انقلابهای واقعی بطنی عمل میکنند و همراه با بینش جدید هستند و نه تکرار گزینههای قدیمی.
ابهام و بحران دو عبارت کلیدی است که ما در حال زندگی کردن آن هستیم و هر دوی اینها در علم به معنای گسترش دانش هستند. سرزمین ما که همواره با بحران روبهرو بوده و درسهای زیادی آموخته، به نقطه پیشا صفرش بازنخواهد گشت و بار دیگر از این ابهام و بحران به مدد قشرهای معقولش که تحمل پاسخهای نو اما محتمل را داشته باشند،عبور خواهد کرد.
این درسی است که تاریخ علم به ما آموخته است، تاریخی پر از وقایع نامعقول که انسانها را به سرزمینهای جدید رسانده است.