پری داستان ما، یک آدمیزاد بود با نام پری که از قضا بزرگسال هم بود اما گویی همچنان در دوره کودکی خودش مانده بود. زندگی سوت و کور پری چنان به سختی میگذشت. او ساکن یک خیابان عادی در یک شهر عادی بود که در آن هیچ خبری از جادوگران نبود.
شماره ۴ خیابان بدر. تمام خیابانهای اطراف پری عادی بودند و تمام آدمهای آن هم همینطور چیزی که برای او از تمام داستانهای جادوییای که خوانده بود، یک مداد و یک صفحه کاغذ بود که در آن میتوانست زندگی جادویی خودش را خلق کند و به آن پناه ببرد.

پری زیبا بود. شاید موهایش طلایی نبود اما چشمانش مثل داستانهای پریان زیبا و پر از جادو بود. خانوادهاش را هیچ جادوگر ملعونی نکشته بود و او هم هیچ زخم عجیب و غریبی روی صورتش نداشت اما آنها او را به خاطر علایق بسیار عجیبش به داستان ها و اینکه ازدواج نکرده و مثل خواهرانش حامله نشده و بچه نیاورده بود و حتی گاهی سروگوشش میجنبید، طرد کرده بودند. خانه کوچک او در حاشیه شهر در منطقهای دور افتاده میان جنگلهای کاج بود که کیلومترها از شهر فاصله داشت.
تلفن زنگ خورد. مدیر ساختمان پشت خط بود.
-سلام پری خانم، ببخشید اگر بدموقع مزاحم شدم.
+سلام آقای بابایی خواهش میکنم. در خدمتتون هستم.
-راستش آسانسور خراب شده و کلی هزینه روی دستمون گذاشته. خواستم اطلاع بدم که شما هم در جریان باشید برای هزینهها.
+خواهش میکنم. چقدری میشه؟
پری این را گفت و بعد در افکار خودش غرق شد. حسابوکتابهایش با هم نمیخواند. شکر خدا که سهم اندکی از زحمات پدرش برایش مانده بود و با هزار بدبختی توانسته بود، خانهای در حاشیه شهر برای خودش جور کند. البته خانوادهاش تمام تلاششان را کرده بودند که برایش پروندهای جور کنند و او را به بیمارستان روانی بفرستند و نگذارند که سهم ارثش را ببرد . فقط به خاطر اینکه ازدواج نمیکرد و به قول آنها یاغی بود. پری هیچ وقت حتی با آنها دعوا هم نکرده بود پری حتی زبانش درست توی دهنش نمیچرخید و تمام حرفهایش را با چشمهایش میگفت. اما پای زندگیاش درمیان بود و بنابراین با تمام توانش تلاش کرده بود که نگذارد حقاش را ازش بگیرند و دست آخر موفق شده بود که پول سهمش را با کمک یک دوست سالهای کودکیاش که حالا وکیل شده بود، بگیرد و سرپناهی برای خودش جور کند و بعد در دنیای منزوی خودش به کتابها و قصهها پناه ببرد. پری مترجم بود و توانسته بود چند کتاب ترجمه کند و روزگارش بیشتر با کلمهها میگذشت اما مخارج چنان بود که کارهای او کفاف دخل و خرجش را نمیداد.
آن روز بعد از ظهر که آسمان دلش حسابی گرفته بود با خودش فکر کرد که کاش برف ببارد و بعد پرده را کنار کشیده بود و دیده بود که آسمان سفید دارد دانههای برفش را به دل زمین میسپارد. از خوشحالی جیغ کشیده بود و با یک لیوان چای پشت پنجره لمیده بود و به آسمان سپید و دانههای سرخوش برف نگاه کرده بود اما لحظاتی بعد از خوشحالیاش معذب شد، چطور میتوانست فکر کند که هزاران انسان بیگناه مثل او، در خون خودشان غلتیده باشند و او بنشیند و پشت به پنجره لیوان چایش را بو بکشد و بنوشد. باورش سخت بود که انسانها میتوانند اینقدر، اینقدر غیرانسان باشند، سفاک و خونریز. صدای گلولههایی را که توی فیلمها دیده بود، از خاطرش نمیبرد. هموطن به هموطن شکلیک کرده بود، چگونه ممکن بود؟ چگونه ممکن بود که خون خیابانها را بگیرد، مگر فیلم سینمایی بود؟ یا بازی کامپیوتری؟
غمش بزرگ شد. این روزها همینطور گاه و بیگاه متوجه میشد که قطره اشکی گوشه چشمش میچکد، بیآنکه حتی دلیلش را بفهمد، با بهت و استیصال بر این روزگار مینگریست. بهت، بهترین کلمهای بود که میتوانست برای احساساتش انتخاب کند.
کاش که جادوگران وجود داشتند!
اگر چنین بود او هم وارد جمعشان میشد، شاید در یک کالج جادوگری ثبتنام میکرد و دورهاش را با موفقیت به انتها میبرد و آنوقت میرفت سراغ دیوانههای روزگار، به آنها با محبت نگاه میکرد و بعد به آنها کمک میکرد که به یک موجود کوچک با دسترسیهای محدود تبدیل شوند و زندگی آرام و محدودی داشته باشند که نتوانند به دیگران آسیب بزنند. شاید آنها را به موش یا خوکهای چاقی تبدیل میکرد که فقط به آب و غذا و دفع نیاز داشته باشند تا گوشهای بلولند و کاری به کار دیگران نداشته باشند.
و بعد مثل تیسوی سبزانگشتی همه جا را سبز میکرد و نمیگذاشت هیچ بچهای و هیچ بزرگی از سربیعدالتی بگرید. پری دوستان اندکی داشت که از روزگاران قدیمی با او بودند و هیچ وقت تنهایش نگذاشته بودند اما حالا هرکدام آنها یک سر دنیا زندگی میکردند. در دنیای او ابزارهای ارتباطیاش با دوستانش قطع بود، دستکم ابزارهای ارتباط با خارج از سرزمین بزرگ پری. سرزمینی که به گذشتهاش فخر میفروخت ولی امروز و آیندهاش تیره و تار بود. عدهای میگفتند نور بر ظلمت پیروز میشود، پری در واقعیت به آن اعتقادی نداشت اما در دنیای تخیلیاش روزی را میدید که سرزمیناش را جادوگران نورانی میگیرند و آنقدر مهربانند که به موشها و خوکها هم اجازه زندگی و بقا میدهند.