راستش کسی که این را نوشته، خودش حالا مرده است. ما داریم اینجا میمیریم نام یک کتاب است. امشب تمامش کردم نوشتهٔ مریم حسینیان که فکر کنم بهار امسال بود که دست از مبارزه با سرطان برداشت و برای همیشه رختش را از این ورطه بیرون کشید؛ فقط ۵۰ سالش بود. شاید قدیمها، ۵۰ سال سن کمی به حساب نمیآمد، شاید برای کسی که ۲۰ سال یا ۳۰ سال دارد ۵۰ سال سن کمی نباشد، اما برای من و در زمانهٔ ما و به خصوص اینکه خودت هم به این سن نزدیک باشی، مردن زودهنگامی به حساب میآید، خب کمابیش درست است ما اینجا داریم میمیریم.
کتاب را که تمام میکنم، یک جورهایی دلم آشوب میشود. کاری به نقد و کیفیت نوشته ندارم. آنقدر جذاب نوشته شده بود که تو را همینطور تا پایان کتاب بکشاند اما چیزی که از این کتاب برای من میماند، بازتابی دقیق و زیسته از متلاشی شدن رابطهها، خشمها و نفرتهایی است که در سراسر ۱۳۰ صفحه کتاب با وقایع تخیلی و وقایع بسیار غیرتخیلیاش، عریان دیده میشود.

آدمهای کتاب همه از همدیگر نفرت دارند، شوهر از زن، زن از شوهر، خواهر از خواهر، دختر از پسر، پدر از پسر و الی آخر. همسایه از همسایه، مذهبی از بیمذهب، سیاسی از غیرسیاسی، اصلاحطلب از اصولگرا و … البته نویسنده چند نفرت دیگر را هم میتوانست اضافه کند که نکرده بود، نفرت ساکنان سایر استانها از مرکزنشینان، نفرت داخلیها از خارجیها، نفرت خارجیها از داخلیها و طبقات اجتماعی فقیر از طبقات بالا و متوسط (اگر هنوز وجود داشته باشد) و بالعکس.
کتاب ما اینجا داریم میمیریم روایت نفرت و از همپاشیدن روابط انسانی است، روابطی که انگار به هیچ اسباب و حیلی قابل چفت و بست شدن به یکدیگر نیستند. روایتی که در این روزگار، در این زمستان تلخ، بیشتر از هر زمان دیگری درک میشود. خانوادههایی که از درون پاشیدهاند و سنتیترهایش آن را به هر چنگ و دندانی که شده سرپا نگه داشتهاند اما بیشتر خانوادهها توان مقاومت در برابر زلزلههای دگرگونی و تغییر نسلی، فرهنگی، اقتصادی و امثال آن را نداشتهاند و اگر سرپا ماندهاند احتمالا به دلایلی ورای دلایل عادی تشکیل یک خانواده است.
روزگار تلخ از هم پاشیدنها.
شاید ما یکی از سختترین ملتها در برابر تغییر باشیم و شاید این مسئله به خاطر تاریخ بلند و تلخمان باشد که چنین دردناک تغییر را تجربه میکنم، زیرا هر تغییری از بیرون بوده و با خودش نابودی آورده است؛ درست است که عده زیادی داعیه دارند که ما فرهنگهای مهاجم را در خودمان حل کردهایم اما دمار از روزگارمان درآمده و علیالصول از تغییر ترسیدهایم و به یک سری چیزهای ثابت متعصبانه چنگ زدهایم تا از نابودی نجات پیدا کنیم.
وای به روزی که قرار باشد با خودمان روبهرو شویم، حل کردن خود در خودچه معنایی دارد؟ جز آنکه این تازهها و جوانتر هستند که باید در کهنترها و اصولمدارها حل شوند زیرا که همیشه قدرت و قدمت مناسباتی دیرینه داشتهاند.
حفظ اصول بارها تا جایی پیش رفته که بسیاری از عزیزان و فرزندان خودشان هم گذشتهاند تا مبادا اصولشان در چیزی ناشناخته و ترسناک حل شود. آن هم وقتی که تغییر عموما با بهم ریختگی همراه است.ا
گر فیلم شورش بیدلیل را دیده باشید، بهخوبی میدانید که ما اکنون در حال زندگی کردن این فیلم و صحنههای فاجعهبار و واقعی آن هستیم. برای جهانی که دیگر قادر نیست معانی گذشتهاش را به خورد نسلهای جوانتری بدهد که با ذهنی باز و گاه ساده و بدون هراس با وقایع روبهرو میشوند و برایش باید هزینه سنگینی پرداخت کند.
ما اینجا داریم میمیریم به من یادآوری میکند که ما اینجا داریم میمیریم؛ تلخ اما درست. تلخی روزگار چنان شده که مردن را به امری عادی و روزمره برای ما تبدیل کرده است همانطور که مریم حسینیان نشانمان داد که همه چیز در حال فروپاشیدن است و خودش نیز از این داستان در امان نماند.
ما اینجا داریم میمیریم، کتابی است درباره هراسهای ما از همدیگر و تازگی که پشت ظاهر نقابهای ارزشمدار پنهان شده است، نفرت و قضاوتی که از هراس میآید. زیرا تغییر همیشه با تلخی همراه بوده است. این نگاه سیاه و سفید به دنیا دقیقا دارد همین را میگوید که جهان جای بسیار ترسناکی است و برای همین باید از هرگونه تغییری اجتناب کرد. نفرتی که در پیاش میآید هم تلخ است زیرا نزدیکترین افراد به هم را در برابر هم قرار میدهد. جهانی خالی از هرگونه تحمل، مدارا و شفقت. این کتاب، کتابی غمگینکننده است که با زبانی واقعی و سورئالش از فروپاشیها حرف میزند، فروپاشیهایی که در گام اول خانوادهها را بلعیده و در سطوح بعدی جامعه را درمینوردد.
شاید روزی فراسوی خشم ونفرت، توانستیم نگاهی اندوهبار به سرنوشت جمعی خودمان بیندازیم و کمی، فقط کمی بشکنیم از تعصباتی که راه هرگونه فرارویای را بسته است. شکستنی از سر رنج و انسانیت زیرا که این روزگار ما نامش هر چه هست، زیستی را برای ما رقم زده که به واقع زیستنی نیست.