این پست قرار نیست عالی باشه و منم آدم عالی نیستم فقط میخوام معمولی زندگی کنم .
یادم میاد حدود ۶ سال پیش که ۱۵ سالم بود یه شب حالم خیلی بد بود و بنظرم دلیل اصلیش این بود که نمیتونستم شب ها بخوابم . ناراحت بودم که همین ناراحتیم و حساس بودنم روی این موضوع باعث ناراحتی و اذیت بقیه میشه .
یه شب از همون شبایی که خوابم نمیبرد و استرس گرفته بودم از اینکه خوابم نبره به خدا یه نامه نوشتم . در واقع بیشتر وصیت نامه بود ولی تهش عاجزانه و با یه عالمه گریه از خدا خواستم : اگه بودنِ من هیچ فایده ای توی این دنیا نداره و باعث میشه بقیه اذیت بشن پس کاری کنه که فردا دیگه تو این دنیا نباشم ، مُرده باشم .
اون شب گذشت ، من خوابم برد ( بعد اون همه گریه سبک شده بودم ) و فرداش که از خواب بیدار شدم ، خیلی آدم خوشحالی بودم چون فکر میکردم خدا منو به اندازه بقیه آدما دوست داره و بهم اهمیت میده .
الان ۲۱ سالمه ، دانشجوی یه شهر دیگه و دور از خانواده هستم . خودم تصمیم گرفته بودم برم خوابگاه ، فکر میکردم آدم لوس و حساسی هستم و باید بزرگ بشم و بنظرم این بهترین فرصت بود . من رفتم خوابگاه و دو سال اونجا زندگی کردم ، از خیلی جهات واقعا بزرگ شدم و وابستگیم رو به خانوادم از دست دادم . ولی هنوزم مشکل خواب دارم و فهمیدم توی این مورد شاید واقعا باید کارای جدی تری براش انجام میدادم. ( الان خیلی بهتر میتونم اضطراب مربوط به خوابم رو کنترل کنم اما بازم باهام هست ).
اما چیزی که میخواستم بنویسم درباره این بود که منِ ۱۵ ساله خیلی خیلی آدم امیدواری به زندگی و آینده بودم و فکر میکردم خدا خیلی دوستم داره . اما الان دلیلی برای امید به خودم ندارم. فکر میکردم اگه تلاش کنم میتونم خدارو پیدا کنم و واقعی بودنش رو برای خودم اثبات کنم ، ولی دلیلهایی که برام میارن با عقلم جور در نمیاد و این الان بزرگترین ترس من توی زندگیمه . حتی بزرگ تر از اینکه خوابم نبره چون اگه میدونستم خدایی هست دیگه از اینکه خوابم نبره نمیترسیدم.