ویرگول
ورودثبت نام
زهیر فتحی
زهیر فتحینویسنده و محقق
زهیر فتحی
زهیر فتحی
خواندن ۵ دقیقه·۳ روز پیش

در باب هراس از مرگ

مرگ؛ واژه‌ای که شاید از نخستین روزهای آگاهی انسان، سایه‌اش در کنار زندگی حضور داشته است. بسیاری از ما از کودکی، بدون آنکه دقیقاً بدانیم مرگ چیست، از آن می‌ترسیم. شاید به این دلیل که ناشناخته است، شاید به این دلیل که پایان چیزی است که آن را زندگی می‌نامیم، و شاید هم به این دلیل که نمی‌دانیم پس از آن چه اتفاقی خواهد افتاد.

اما آیا همه انسان‌ها از مرگ می‌ترسند؟

پاسخ این پرسش به آن سادگی که به نظر می‌رسد نیست. در طول تاریخ، فیلسوفان، عارفان، پیامبران، روانشناسان و اندیشمندان بسیاری درباره مرگ سخن گفته‌اند و هر یک از زاویه‌ای متفاوت به آن نگریسته‌اند. جالب آنکه گاهی دو نفر ممکن است هر دو از مرگ نترسند، اما دلیل این نترسیدن کاملاً متفاوت باشد.

گاهی انسانی به نقطه‌ای از ناامیدی می‌رسد که دیگر چیزی برای از دست دادن نمی‌بیند. در چنین شرایطی، مرگ دیگر یک تهدید نیست؛ بلکه به شکل نوعی رهایی ظاهر می‌شود. اما در نقطه‌ای دیگر، انسانی را می‌بینیم که از مرگ نمی‌ترسد، نه به خاطر ناامیدی، بلکه به دلیل آگاهی، معنا و پذیرش عمیق زندگی.

این دو وضعیت از بیرون شبیه یکدیگرند، اما در حقیقت از زمین تا آسمان با هم تفاوت دارند.

روانشناس مشهور، ویکتور فرانکل، که سال‌ها رنج اردوگاه‌های مرگ را تجربه کرده بود، اعتقاد داشت که انسان تا زمانی که معنایی برای زندگی پیدا کند، توان تحمل سخت‌ترین رنج‌ها را نیز خواهد داشت. او می‌گفت: «کسی که چرایی زندگی را یافته باشد، تقریباً هر چگونه‌ای را تحمل می‌کند.»

از نگاه فرانکل، زمانی که انسان دیگر هیچ تصویری از آینده نداشته باشد و هیچ معنایی در ادامه مسیر نبیند، امید به تدریج خاموش می‌شود. در چنین شرایطی، ترس از مرگ نیز ممکن است کاهش یابد، زیرا فرد احساس می‌کند چیزی برای از دست دادن باقی نمانده است.

زیگموند فروید نیز نگاه متفاوتی داشت. او در کنار غریزه زندگی، از مفهومی به نام «غریزه مرگ» سخن می‌گفت؛ نیرویی در ناخودآگاه که انسان را به سوی سکون، آرامش مطلق و بازگشت به وضعیت اولیه سوق می‌دهد. هرچند نظریه او همچنان محل بحث است، اما تلاش می‌کند توضیح دهد که چرا گاهی انسان در برابر رنج‌های شدید، میل به خاموش شدن را تجربه می‌کند.

در مقابل، کارل یونگ معتقد بود بسیاری از انسان‌ها در واقع از مرگ نمی‌ترسند، بلکه از زندگی نزیسته خود می‌ترسند. او باور داشت وقتی انسان احساس کند استعدادهایش را شکوفا نکرده، رسالت درونی‌اش را نشناخته و زندگی اصیل خود را تجربه نکرده است، مرگ برایش هراس‌آور می‌شود. اما کسی که مسیر درونی خود را یافته باشد، معمولاً رابطه آرام‌تری با مرگ برقرار می‌کند.

اگر از روانشناسی فاصله بگیریم و به شرق نگاه کنیم، دیدگاه بودا بسیار تأمل‌برانگیز است. در بودیسم، ریشه بسیاری از رنج‌های انسان در دلبستگی‌ها قرار دارد. دلبستگی به بدن، دارایی‌ها، جایگاه اجتماعی، روابط و حتی تصویری که از خود در ذهن ساخته‌ایم.

از نگاه بودا، هرچه بیشتر به این امور وابسته شویم، ترس از مرگ نیز بیشتر می‌شود. زیرا مرگ تهدیدی برای تمام چیزهایی است که به آن‌ها چسبیده‌ایم. اما انسانی که به روشن‌بینی نزدیک می‌شود، مرگ را نه دشمن، بلکه بخشی طبیعی از جریان هستی می‌بیند. او نه مشتاق مرگ است و نه از آن فرار می‌کند؛ تنها آن را می‌پذیرد.

در سنت‌های هندو نیز مرگ پایان محسوب نمی‌شود. در کتاب باستانی بهاگاواد گیتا، روح همچون مسافری توصیف می‌شود که لباس کهنه‌ای را کنار می‌گذارد و لباسی تازه بر تن می‌کند. آنچه از بین می‌رود بدن است، نه حقیقت وجودی انسان. بنابراین، ترس از مرگ بیشتر ناشی از همانندسازی کامل خود با جسم است.

در اسلام نیز نگاه جالبی وجود دارد. از یک سو، ناامیدی و آرزوی مرگ به دلیل فرار از مشکلات زندگی مورد تأیید نیست. اما از سوی دیگر، مرگ برای انسان مؤمن صرفاً پایان دنیا نیست. در کلمات امام علی (ع)، جمله‌ای نقل شده که می‌فرماید: «فرزند ابوطالب به مرگ از کودک به سینه مادرش مشتاق‌تر است.»

این سخن از سر خستگی و ناامیدی نیست؛ بلکه از یقین به حقیقتی فراتر از جهان مادی سرچشمه می‌گیرد. در این نگاه، مرگ دری به سوی مرحله‌ای دیگر از وجود است.

اما شاید یکی از زیباترین توصیف‌ها را مولانا ارائه کرده باشد. مولوی مرگ را نابودی نمی‌بیند، بلکه آن را نوعی دگرگونی و تولد دوباره می‌داند. او در اشعار خود بارها از حرکت مداوم هستی از مرتبه‌ای به مرتبه دیگر سخن می‌گوید. از نگاه او، آنچه ما مرگ می‌نامیم، ممکن است تنها عبور از یک اتاق به اتاقی دیگر باشد.

در فلسفه غرب نیز اندیشمندان بزرگی به این موضوع پرداخته‌اند. مارتین هایدگر معتقد بود انسان تنها موجودی است که از مرگ خود آگاه است و همین آگاهی، سرچشمه بسیاری از اضطراب‌های وجودی اوست. با این حال، او باور داشت رویارویی صادقانه با مرگ می‌تواند زندگی را اصیل‌تر کند. زیرا وقتی بدانیم زمان ما محدود است، بهتر می‌توانیم تصمیم بگیریم چه چیزی واقعاً ارزشمند است.

آرتور شوپنهاور جهان را سرشار از رنج می‌دید و معتقد بود بخش بزرگی از ترس ما از مرگ به وابستگی شدید به «من» و هویت فردی‌مان بازمی‌گردد. در حالی که فرد اگر ماهیت موقتی این هویت را درک کند، بخشی از این ترس فرو می‌ریزد.

فریدریش نیچه نیز مسیر متفاوتی را پیشنهاد می‌کرد. او نمی‌گفت به مرگ بیندیش، بلکه می‌گفت چنان زندگی کن که اگر مجبور باشی همین زندگی را بی‌نهایت بار تکرار کنی، باز آن را بپذیری. از نگاه او، مسئله اصلی مرگ نیست؛ بلکه کیفیت زندگی است.

در عرفان اسلامی نیز مفهومی وجود دارد به نام «موت قبل از موت»؛ یعنی پیش از آنکه جسم بمیرد، انسان خودخواهی، غرور و وابستگی‌های افراطی خویش را پشت سر بگذارد. عارفان معتقدند کسی که این مرگ درونی را تجربه کند، دیگر از مرگ جسمانی هراس چندانی نخواهد داشت.

شاید در نهایت بتوان گفت که نترسیدن از مرگ دو چهره متفاوت دارد. یک چهره از ناامیدی، خستگی و از دست رفتن معنا ناشی می‌شود؛ جایی که انسان مرگ را راه فرار از درد می‌بیند. اما چهره دیگر از آگاهی، پذیرش و درک عمیق زندگی سرچشمه می‌گیرد؛ جایی که انسان نه به دنبال مرگ است و نه از آن می‌گریزد.

شاید راز اصلی در همین تفاوت نهفته باشد.

انسان ناامید به مرگ پناه می‌برد، اما انسان آگاه، حتی اگر از مرگ نترسد، باز هم زندگی را با تمام وجود در آغوش می‌گیرد.

مرگزندگیترس از مرگ
۱
۰
زهیر فتحی
زهیر فتحی
نویسنده و محقق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید