
مسئولیتپذیری، واژهای است که همهجا شنیده میشود اما کمتر جایی در عمل، رنگِ واقعیت میگیرد. به نظرم این مفهوم، سنگبنای هر رابطهی پایداری است؛ چه در دوستیهای ساده، چه در زندگی مشترک. اما انگار در جامعهی امروز ما، این واژه از معنای اصلیاش تهی شده و به یک کلیگوییِ آزاردهنده تبدیل گشته است. ما اغلب درگیر یک مبادلهی نانوشته هستیم: «وظیفه در برابرِ نتیجه». و گرهی کار دقیقاً همینجاست؛ وقتی هر طرف انتظار دارد بدون درکِ عمیقِ طرف مقابل، صرفاً وظیفهاش را انجام دهد و دستمزدش (عشق، پول، آرامش) را بگیرد.
به اعتقاد من، مسئولیتپذیری نه یک ایستگاه در آینده، که یک “جریانِ جاری در لحظه” است.
اینجاست که قضیه پیچیده میشود. مدتی به تفاوت باطنی زن و مرد در درکِ مسئولیت فکر میکردم. به استعارهای رسیدم که شاید کمی جسورانه باشد، اما راهگشاست: «زن همانند گوش است و مرد همانند چشم.»
مسئولیتپذیری برای مردان (چشم)، بیشتر «دیدنی» است؛ آنها درگیر «چگونگیِ» انجام کار هستند، درگیرِ سازوکارها، نقشهها و فشاری که برای به ثمر رساندنِ یک نتیجه تحمل میکنند. مرد، بارِ مسئولیت را روی دوشش میبیند و با آن کشتی میگیرد. اما برای زنان (گوش)، مسئولیتپذیری بیشتر «شنیدنی» است؛ آنها صدایِ نتیجه را میخواهند، آن هارمونیِ زندگی که از پسِ مسئولیتپذیریِ درست ساخته میشود.
اختلافِ اصلی همینجاست: زن، مرد را بیمسئولیت میبیند چون «صدای» نتیجه را نمیشنود، و مرد، زن را درکنکننده میبیند چون او تمامِ «سختیِ دیدنِ» مسیر و زحماتِ پنهانِ او را نادیده میگیرد. در واقع، زن درگیر «خروجی» است و مرد درگیر «فرآیند». تا وقتی این دو زبان، ترجمه نشوند، سوءتفاهم ادامه دارد.
بزرگترین خطای ما در تعریفِ مسئولیتپذیری، گره زدنِ آن به آیندهای نامعلوم است. میگوییم: «مسئولم که زندگیِ خوبی برایت بسازم»، اما این «خوبیِ آینده» دستنیافتنی است و فقط اضطراب میآورد.
من به تعریفی بنیادیتر رسیدم: مسئولیتپذیری یعنی پذیرشِ تمامعیارِ نقشِ خود در لحظه.
وقتی از کسی میپرسند «آیا مسئولیتپذیری؟»، پاسخ نباید وعدهی آینده باشد. پاسخِ درست این است: «من همین حالا، در این لحظه، مسئولیتِ حضورم و اعمالم را در مسیرِ زندگیمان میپذیرم.» وقتی مسئولیت به “حال” آورده شود، دیگر ترس از فردا یا شانه خالی کردن از آن معنا ندارد. تو در هر ثانیه تکرار میکنی که هستی و پای انتخابت ایستادهای.
در تماشای فیلم Hear Me، این مفهوم برایم عریان شد. داستانِ آن دو خواهر و آن پسری که با ایما و اشاره به دنبالِ عشق میگشت، در ظاهر ساده بود، اما در باطن، یک کلاسِ درسِ مسئولیتپذیری.
آنجا که پسر، گوشهایش را میبندد تا دنیای دختر را بفهمد، دقیقاً مصداقِ همان “مسئولیتپذیریِ فعال” است. او نمیگوید «درکت میکنم»؛ او «تجربهاش میکند». این همان پاداشِ نهایی است: وقتی تو نقصِ طرف مقابل را نه به عنوان یک بار، بلکه به عنوان بخشی از مسیرِ مشترک میپذیری، رابطه به پایداری میرسد. مادرِ فیلم که ابتدا مخالف بود و پدری که با درکِ درست گفت «اگر دختر خوبی است، ارزشش را دارد»، تفاوتِ نگاهِ سنتی و نگاهِ مبتنی بر مسئولیت را نشان دادند.
در فیلم ژاپنیِ دیگری هم دیدم که چطور تعهدِ پسر (حتی به قیمتِ زندان رفتن) و در نهایت یافتنِ دختر، نشان داد که مسئولیتپذیری فقط وظیفهیِ انجامِ کار نیست؛ بلکه مسئولیتِ «عاشقبودن» است.
شاید مسئولیتپذیری در نگاهِ دینی و اخلاقیِ ما هم همین باشد: هرکس مسئولِ خویشتن است و در پیوند با دیگری، مسئولِ حفظِ آن پیوند. من هنوز در حالِ ورز دادنِ این مفهوم هستم، اما تا اینجای کار به این رسیدهام: مسئولیتپذیر کسی است که بارِ انتخابش را بر دوش میکشد، نه اینکه آن را به دوشِ دیگری بیندازد.