ویرگول
ورودثبت نام
زهره نایبی
زهره نایبیمن عاشق دنیایی‌ام که ذهن رو به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
زهره نایبی
زهره نایبی
خواندن ۴ دقیقه·۸ روز پیش

آل؛ در جستجوی خانه

چشم‌هایش را گشود.

آسمان خاکستری بود.

باد سردی روی صورتش می‌وزید و بوی خاک مرطوب در هوا می‌پیچید.

برای چند لحظه همان‌جا ماند و به ابرهایی خیره شد که آرام از بالای سرش عبور می‌کردند.

سپس نشست.

سنگ‌ریزه‌ها زیر دستانش صدا کردند.

کنار جاده‌ای افتاده بود.

جاده‌ای که نمی‌شناخت.

با اخمی خفیف به اطراف نگاه کرد.

تپه‌های خاموش.

چند درخت پراکنده.

و راهی که در دوردست گم می‌شد.

نمی‌دانست کجاست.

با خود گفت شاید پس از سفری طولانی به خواب رفته باشد.

شاید حادثه‌ای رخ داده.

شاید...

ناگهان مکث کرد.

نامش چه بود؟

پرسش ساده‌ای بود.

اما پاسخی نداشت.

قلبش تندتر زد.

دوباره تلاش کرد.

نامش.

زادگاهش.

خانواده‌اش.

آخرین چیزی که به خاطر می‌آورد.

هیچ.

گویی کسی تمام گذشته‌اش را از ذهنش پاک کرده بود.

دستانش لرزیدند.

با شتاب لباس‌هایش را گشت.

در کنار خود کوله‌ای کهنه پیدا کرد.

و در میان وسایلش، تکه‌ای فلز نقره‌فام که نشانی ناشناس بر آن حک شده بود.

نشان برایش آشنا به نظر می‌رسید.

آن‌قدر آشنا که برای لحظه‌ای تصور کرد خاطره‌ای در حال بازگشت است.

اما پیش از آنکه چیزی به یاد بیاورد، حس آشنا ناپدید شد.

او تنها بود.

بی‌نام.

بی‌گذشته.

و نمی‌دانست این جاده او را از کجا آورده است.


او سال‌های نخست را در جاده‌ها گذراند.

از شهری به شهری دیگر.

از مرزی به مرزی دیگر.

هر جا که می‌رسید، برای مدتی کوتاه زندگی آرامی می‌ساخت.

اما آرامش هرگز دوام نمی‌آورد.

زیرا هر ماه، اتفاقی آغاز می‌شد.

نخست درد از راه می‌رسید.

نه در نقطه‌ای مشخص.

بلکه در تمام وجودش.

دردی خاموش که گویی از جایی بسیار قدیمی سرچشمه می‌گرفت.

بعد خستگی می‌آمد.

خستگی‌ای که حتی بلند شدن از بستر را به نبردی دشوار تبدیل می‌کرد.

و سرانجام تغییر.

چشمانش کم‌کم به سرخی می‌زدند.

رگه‌هایی باریک و سرخ زیر پوست دست‌هایش ظاهر می‌شدند.

و موهای تیره‌اش زیر نور خورشید درخششی همانند آتش پیدا می‌کرد.

همان شب‌ها بود که پیچک‌های سرخ از زمین سر برمی‌آوردند.

از میان سنگ.

از میان دیوار.

از میان جاده‌های کهنه.

آن‌ها به هر چیزی که می‌یافتند می‌پیچیدند و ترک‌هایی ظریف اما عمیق بر جای می‌گذاشتند.

مردم از آن‌ها می‌ترسیدند.

و از زنی که همیشه همراهشان بود.

در یکی از شهرها او را جاسوس خواندند.

در شهری دیگر گفتند پناهنده‌ای غیرقانونی است.

جایی دیگر او را جادوگر نامیدند.

اما اتهام‌ها مهم نبودند.

نتیجه همیشه یکسان بود.

فرار.

او نمی‌دانست جرمش چیست.

فقط می‌دانست که هر بار درد بازمی‌گردد، زندگی‌اش فرو می‌ریزد.


سال‌ها گذشت.

و در نهایت مردم برایش نامی ساختند.

نامی که از پیچک‌های سرخ گرفته شده بود.

«آل.»

دختر سرخ.

مسافر نفرین‌شده.

زنی که خانه‌ها را ترک می‌داد.

هر جا که می‌رفت، این نام پیش از او رسیده بود.

و او از آن متنفر بود.

زیرا احساس می‌کرد نام واقعی‌اش را از او دزدیده‌اند.

گاهی شب‌ها از خواب می‌پرید.

در رویا دشت‌هایی سرخ می‌دید.

رودخانه‌هایی سرخ.

و صدایی دوردست که نامی را زمزمه می‌کرد.

اما هر بار پیش از آنکه بتواند آن نام را بشنود، بیدار می‌شد.

در بیستمین سال آوارگی، در گذرگاهی کوهستانی با پیرمردی نابینا روبه‌رو شد.

پیرمرد پیش از آنکه او سخنی بگوید، گفت:

«تو خیلی خسته‌ای.»

زن لبخند تلخی زد.

«سال‌هاست که می‌گریزم.»

«نه.»

پیرمرد سرش را تکان داد.

«تو سال‌هاست که گم شده‌ای.»

برای لحظه‌ای سکوت میانشان نشست.

سپس پیرمرد واژه‌ای را بر زبان آورد.

«اوتروس.»

دردی ناگهانی در وجود زن پیچید.

گویی قلبش آن نام را می‌شناخت.

اما ذهنش نه.

«اوتروس چیست؟»

پیرمرد پاسخ نداد.

فقط گفت:

«خانه‌ای که هنوز تو را فراموش نکرده است.»


از آن روز، زن جستجوی تازه‌ای را آغاز کرد.

برای نخستین بار، مقصدی داشت.

سال‌ها طول کشید.

از بیابان‌های سوخته عبور کرد.

از دریاهای طوفانی.

از سرزمین‌هایی که نامشان را حتی به یاد نمی‌آورد.

اما در تمام این مسیرها، نشانه‌هایی از اوتروس پیدا می‌شد.

در ترانه‌های قدیمی.

در افسانه‌های فراموش‌شده.

در نقش همان نشان نقره‌ای که از آغاز همراهش بود.

و هر بار که نام اوتروس را می‌شنید، پیچک‌های سرخ آرام‌تر می‌شدند.

گویی راه را نشان می‌دادند.


سرانجام، در دورترین نقطه‌ی جهان، به دره‌ای رسید که در هیچ نقشه‌ای وجود نداشت.

وقتی قدم به آن سرزمین گذاشت، اتفاقی افتاد که هرگز تصورش را نمی‌کرد.

درد متوقف شد.

نه کمتر شد.

نه پنهان شد.

بلکه برای نخستین بار خاموش شد.

زن از شدت ناباوری بر زانو افتاد.

باد از میان دشت‌های سرخ عبور می‌کرد.

پیچک‌های سرخ اطرافش سر از خاک برآوردند.

اما این بار دیواری را نشکافتند.

خانه‌ای را ویران نکردند.

فقط شکوفه دادند.

مردم نزدیک شدند.

هیچ‌کس نترسید.

هیچ‌کس فرار نکرد.

هیچ‌کس او را نفرین‌شده نخواند.


پیرزنی از میان جمعیت جلو آمد.

به چشمان سرخ او نگاه کرد.

به رگه‌های سرخ زیر پوستش.

به موهایی که همچون شعله می‌درخشیدند.

و اشک در چشمانش نشست.

«بالاخره برگشتی.»

زن با صدایی لرزان گفت:

«من... آل هستم.»

پیرزن لبخندی اندوهگین زد.

«نه.»

و دستش را بر گونه‌ی زن گذاشت.

«این نامی است که غریبه‌ها به تو داده‌اند.»

زن احساس کرد چیزی در اعماق ذهنش می‌شکند.

سد بزرگی که سال‌ها خاطراتش را زندانی کرده بود.

تصاویر یکی پس از دیگری بازگشتند.

کودکی.

خانه.

دشت‌های سرخ.

آواز مادرش.

و سرزمینی که سال‌ها در جستجویش بود.

واژه‌ای از اعماق وجودش برخاست.

«اوتروس...»

اشک بر گونه‌هایش جاری شد.

و پس از آن، نام دیگری.

نامی که تمام عمر گم شده بود.

«آندو.»

پیرزن سرش را تکان داد.

«بله.»

«آندو.»

و زن سرانجام به یاد آورد.

او آل نبود.

هرگز آل نبود.

او آندو بود.

دختر اوتروس.


سال‌ها پیش حافظه‌اش را از دست داده و بی‌آنکه بداند از مرزهای سرزمین خود عبور کرده بود.

و تمام این سال‌ها، پیچک‌های سرخ در تعقیبش نبودند.

آن‌ها در جستجوی او بودند.

تمام دردها.

تمام زخم‌ها.

تمام فرارها.

تمام خانه‌هایی که از دست رفته بودند.

همه پیام‌هایی بودند از خانه‌ای که فرزند گمشده‌اش را صدا می‌زد.

آندو در میان دشت‌های سرخ ایستاد.

باد از میان شکوفه‌های پیچک‌ها می‌گذشت.

برای نخستین بار، هیچ ترسی وجود نداشت.

هیچ تعقیبی.

هیچ گریزی.

او خانه را یافته بود.

و فهمید جهان هرگز او را نفرین نکرده بود.

جهان داشت او را به یاد می‌آورد.

فراموشیسرزمین مادریهویتآندومتریوز
۱۳
۴
زهره نایبی
زهره نایبی
من عاشق دنیایی‌ام که ذهن رو به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید