ویرگول
ورودثبت نام
زهره نایبی
زهره نایبیمن عاشق دنیایی‌ام که ذهن رو به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
زهره نایبی
زهره نایبی
خواندن ۶ دقیقه·۵ روز پیش

روزی که جهانم لرزید

نشسته بودم پشت لپ‌تاپ.

نورِ آفتاب از پنجره می‌آمد، روی کیبورد می‌تابید — انگار هر کلید، یک ستاره‌ی کوچک شده بود.

لیوانِ چای در دستم، بخارش آرام‌آرام بالا می‌رفت، مثل نفسِ یک روزِ تازه.

رنگِ امید در اتاق موج می‌زد.

از پرده‌های سفید رد می‌شد، روی گل‌های روتختی می‌نشست، بر جلد کتاب بیمار خاموش می‌رقصید.

داشتم روی قسمتِ جدیدِ داستانم کار می‌کردم — داستانِ پیمان آینه — لیا وارد فاز جدیدی از زندگی‌اش می‌شد.

دستم روی کیبورد می‌رقصید، کلمات می‌آمدند، می‌رفتند، دوباره برمی‌گشتند — مثل موج‌های دریا، آرام و پیوسته.

هوا آرام بود.

صدای پرنده‌ها از بیرون می‌آمد، بادِ ملایمی می‌وزید و پرده را تکان می‌داد، و من داشتم فکر می‌کردم:

«چه روزِ قشنگیه…
هنوز می‌شه نوشت.
هنوز می‌شه زندگی کرد.»


و بعد —

حدوداً ساعت ۹:۳۰ صبح و صدای تلفن.

یک‌ صدای خشک، ناگهانی. 
مثل یک چاقو که در سکوتِ اتاق فرورفته باشد.

چای در دستم انگار یخ کرد. 
نورِ آفتاب، ناگهان سنگین شد. 
و رنگِ امید، مثل یک پرده‌ی پاره، از هم گسست.

گوشی را برداشتم.

صدای همسرم بود — لرزان، تند، بی‌قرار:

«عزیزم…
زهره انگار تهران رو زدن.
می‌تونی بری دنبال بچه‌ها؟
منم راه افتادم، دارم میام…»

و من، فقط گفتم: «آره… می‌رم.»

خط قطع شد.

اتاق، دوباره ساکت شد — ولی این بار، سکوتی سنگین، سکوتی که نفسم را در سینه حبس کرده بود.


«می‌تونی بری دنبالشون؟»

فقط یک جمله بود. 
اما مغزم قفل کرد.

اول دنبال کی برم؟ 
آیلین؟ دخترم، کلاس سوم — که مدرسش نزدیکتره. 
آیهان؟ پسرم، کلاس اول — که مدرسش دورتره.

دو مدرسه‌ی جدا. 
با فاصله‌ی مکانی — ده دقیقه رانندگی، اگر ترافیک نباشد. 
ولی الان، احتمالا ترافیکه!
راه‌ها چطور هستند؟ 
آیا اصلاً راه باز هست؟

درحالیکه داشتم سریع لباس می‌پوشیدم، چشمانم را بستم.

تصویر آیلین و آیهان، مثل دو نورِ تند، در تاریکیِ مغزم می‌چرخید — آیلین با موهای بافته، آیهان با آن شیطنتش.

چطور می‌توانستم به هر دوی آن‌ها در آن واحد برسم؟

ماشین فقط یکی‌ست. 
من فقط یک نفرم. 
و زمان، مثل شن‌های روان، از لای انگشتانم می‌ریخت.


یک نفسِ عمیق کشیدم. 
گفتم: «اول می‌رم سراغ آیلین — مدرسه‌ش نزدیک‌تره. بعد می‌رم دنبال آیهان.»

اما این تصمیم، روی دلم سنگینی کرد. 
انگار داشتم یکی را به نفعِ دیگری قربانی می‌کردم. 
و این، اولین بار بود که مجبور بودم بینشان انتخاب کنم.

اولین راه‌حلی که در آن لحظه به ذهنم رسید، این بود: 

«می‌تونم بگم مامان بنیتا — همکلاسی دخترم — آیلین رو هم برداره، منم برم سراغ آیهان…»

تصویر مادر بنیتا و آن نگاه مهربانش که مطمئن بودم، مثل دخترش از آیلین من هم مواظبت خواهد کرد؛ جلوی چشمم آمد. آیلین با آن‌ها جایش امن خواهد بود و من می‌توانم به دنبال آیهان بروم.

ظاهراً، به هر دو می‌رسیدم.

اما مگر قلبم این اجازه را می‌داد؟

نه. 
قلبم فریاد زد: «نه!»

دخترم، آیلین، همان دردانه‌ام که اولین بار در آغوشم گریه کرد، همان جگر گوشه‌ام که دستم را گرفت و راه رفت — الان، در میان این آشوب، باید دستِ کسِ دیگری را بگیرد؟ 

باید خودم سراغ دخترم می‌رفتم و در آغوش می‌گرفتمش — تا لمس کند که مادرش کنارش هست. تا بفهمد دنیا هنوز جای امنی است.

ولی آیهان چی؟

پسرم، همان دانه‌ی انارم که همیشه قوی بود، ولی در چشمانش ترس موج می‌زد — پسرکم تنها می‌ماند؟

دستم را روی قلبم گذاشتم.

تپش داشت — تند، بی‌قرار، مثل پرنده‌ای که در قفس زندانیست. و من، در میان این جنگِ درونی، یک لحظه فقط ساکت شدم.

در آن لحظه، خیلی دلم می‌خواست دو تا بودم.

در آن واحد می‌توانستم به هر دو برسم — هر دو را در آغوش بگیرم و نوازش کنم.

اما من فقط یک نفر بودم، و زمان، مثل شمشیرِ تیزی، نفس‌هام رو می‌برید.


اصلاً به یاد نمی‌آورم چطور لباس پوشیدم.

چطور استارت زدم.

اصلاً مسیر را چطور رانندگی کردم — انگار هیچ چیزی از آن لحظات در ذهنم ثبت نشده باشد.

انگار آن لحظات را زندگی نکردم.

انگار یک آدمِ دیگر بود که فرمان را می‌چرخاند، دنده عوض می‌کرد، از خیابان‌ها رد می‌شد.

انگار من فقط یک مسافر بودم، ساکت و بی‌حرکت، در صندلیِ راننده.


و فقط آن لحظه‌ای را به یاد می‌آورم که رسیدم به نزدیکی مدرسه‌ی دخترم — چراغِ قرمزِ آخر، مثل یک دیوارِ بلند، جلوی من سبز شد.

دستم روی فرمان یخ کرده بود.

چشمانم به چراغ دوخته شده بود — ثانیه‌شمار: ۳۰… ۲۹… ۲۸…

چقدر ماندن پشت آن آخرین چراغِ قرمز خفه‌کننده بود!

هوا در ماشین سنگین شده بود.

صدای ضربانِ قلبم، مثل طبلِ جنگی، در گوشم می‌کوبید.

و من، فقط می‌توانستم زمزمه کنم:

«آیلین…
صبر کن…
مامان داره می‌آد…»


بالاخره رسیدم جلوی مدرسه.

نفس‌نفس می‌زدم.

ماشین‌ها مثل پازلِ به‌هم‌ریخته‌ای چسبیده بودند به هم. دستانم عرق کرده بود روی فرمان. چشمی اطرافم انداختم — یه جای پارک، فقط یه جای پارک — که راه را نبندم برای بقیه‌ی مادر و پدرهای نگران…

آنهایی که چشم‌هایشان پر از همان سوالِ بی‌جواب بود:

«چرا؟»

پیدایش کردم. تنگ بود، ولی شد. موتور را خاموش کردم. سکوت نبود؛ صداهای بوق، نفس‌های تند… و بعد، صدای معاون پشت بلندگو.

معاون مدرسه — صورتش رنگ پریده — تا من را دید اسم آیلین را پیج کرد: «آیلین… آیلین… لطفاً به اتاق مدیریت تشریف بیارن.»

سریع زنگ زدم به مادر بنیتا. صدایش می‌لرزید. گفتم: «رسیدی؟ می‌تونم بنیتا رو هم با خودم ببرم؟»

گفت: «دارم می‌رسم… فقط بگو پیجش کنن. الان می‌رسم.»

خط قطع شد.

چرا؟ شاید شبکه… شاید ترس.


آیلین و بنیتا با هم از پله‌ها پایین آمدند. عروسکم به سمتم دوید. چشمانش پر از سوال بود. کیفش را زمین انداخت و بغلم کرد. محکم. خیلی محکم.

«مامان… چی شده؟ چرا اومدی؟»

چشمانش بزرگ شده بود. هنوز چیزی نمی‌دانست. معلم‌ها چیزی نگفته بودند تا استرس نگیرند.

«چیزی نیست عزیزم… انگار… قراره جنگ شروع بشه. مامانا دارن میان بچه‌ها رو ببرن خونه.»

چنین پاسخی چقدر سنگین بود.


هر دو کنارم بودند که —

ناگهان صدا آمد. صدای انفجار. نه یک بار. سه‌بار. پشتِ سر هم. شیشه‌ها لرزیدند. بچه‌ها جیغ زدند. آیلین سرش را بوسیدم. بنیتا گریه می‌کرد. دستانم را دورشان حلقه زدم و کنار دیوار بردم.

کاری نبود. فقط بغل. فقط گرمای بدنشان. فقط تکرارِ «همه چی خوب میشه…»

ولی ده‌ها چشمِ گریان دیگر هم بودند. منتظر آغوشی که نبود. منتظر مادری که هنوز نرسیده بود. منتظر پدری که شاید… شاید…

آن لحظه دردناک را هرگز فراموش نمی‌کنم.

وحشتی که در چشمان آن بچه ها موج می‌زد.

کاش می‌توانستم همه را در آغوشم جا دهم و بگویم:

«نترسین الان ماماناتون می‌رسن...»

آن وحشتی که در چشمانشان موج می‌زد، داشت در مغزم فریاد می‌زد:

«الان آیهانتم وحشت کرده و منتظره مامانش بغلش کنه اما تو ازش دوری....»


درست همزمان با یکی از صداهای انفجار همسرم زنگ زد. گفتم: «برسون خودتو به آیهان… لطفاً… آیهان رو به خودت سپردم»

مادر بنیتا با چشمان گریان رسید. دخترش را سوار ماشینشان کردم و رفتند.

بعد آیلین را برداشتم و دویدیم سمت ماشین. ترافیک هنوز سنگین نبود. ولی صداها… صدای بوق ماشین‌ها... صدای همهمه‌ای که از همه‌جا می‌آمد.

دقایقی بعد که ساعت‌ها طول کشید رسیدیم به مدرسه‌ی پسرم. بچه‌ها را برده بودند زیرزمین. دلم آشوب بود. در تاریکیِ راهرو، چشانم دنبال چشمانِ آیهان می‌گشت —

و آنجا بود. دوید به سمتم. بغلم کرد. دنیا دوباره شروع کرد به چرخیدن.

حالا دیگر دو دلیل نفس کشیدنم کنارم بودند. به همسرم زنگ زدم که خیالش از بابت بچه ها راحت شود. او همچنان در ترافیک گیر کرده بود.


همسرم گفت: «از مسیر دماوند بیا… اگه تلفن قطع شد، لااقل همدیگه رو پیدا می‌کنیم.»

راه افتادیم. اول خوب بود. بعد… قفل. ماشین‌ها قبرستانِ آهنی شدند. دریغ از چند متر.

همسرم به خانه رسیده بود، اما دلش همچنان پیش ما بود. با پای پیاده از خانه به سمتی که ما گیر کرده بودیم به راه افتاد. همه مسیری که قرار بود با ماشین تا خانه طی کنیم را به سمت ما پیاده آمد. از ترافیک رد شد. تا برسد به ما — بدون ماشین، با پای پیاده.

من هنوز در قفس اسیر بودم.

هر باری که همسرم زنگ می‌زد، می‌گفتم: «هنوز به آیت نرسیدم.»

خندم می‌گرفت. خنده‌ای تلخ. در گلویم می‌سوخت.

ساعاتی بعد، در نهایت — او همزمان با ما به آیت رسید پیاده. با چهره‌ای خسته و چشمانی که فقط آرامش می‌خواست.

دنیای کوچکم — آیلین، آیهان، او — کامل شد.

نفسی کشیدم. اولین نفسِ واقعی از وقتی که همه‌چیز شروع شد.


این را می‌نویسم. شاید روزی آیلین بخواند. شاید روزی آیهان بفهمد آن روز مادرش چقدر ترسیده بود — ولی دست‌هایش نلرزیده بود.

شاید روزی این یادداشت‌ها، فقط یک داستان باشند برای نوه‌هایم.

اما امروز…

امروز یک قصه است، یک قصه‌ی واقعی.

قصه‌ی روزی که جهانم لرزید...

جنگترس
۲۵
۰
زهره نایبی
زهره نایبی
من عاشق دنیایی‌ام که ذهن رو به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید