ویرگول
ورودثبت نام
زهره نایبی
زهره نایبیمن عاشق دنیایی‌ام که ذهن را به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
زهره نایبی
زهره نایبی
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

🌊 کرانه‌ی عشق بی‌کران

گاهی عشق، تا بی‌کرانه‌ها پیش می‌رود و در سکوت، معنا پیدا می‌کند...

باد پاییزی، برگ‌های قرمز و طلایی را در حیاط می‌رقصاند.

خانه در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛

خانه‌ای که روزی پر از خنده‌های «نیما» و «پریا» بود، حالا نفس نمی‌کشید.

همه‌چیز از یک پرسش ساده شروع شد.

آن شب، پریا کنار شومینه نشسته بود و شعله‌ها را با چشمان درخشانش دنبال می‌کرد.

پرسید:

«نیما... اگه هیچ‌وقت بچه‌دار نشیم، چی؟»

نیما لبخند زد، او را در آغوش گرفت.

با صدایی آرام، درست کنار گوشش زمزمه کرد:

«عزیزم، من تو رو با دنیایی پر از بچه عوض نمی‌کنم. تو خودت دنیای منی.»

پریا چشمانش را بست.

لحظه‌ای کوتاه، اما کامل بود —

انگار همه‌ی صداهای دنیا در آغوش او خاموش شده بودند.

فقط صدای نفس‌هایشان، آرام و گرم، در میان تاریکی می‌چرخید.

اما دنیا همیشه همان‌طور نمی‌ماند.

سه سال از آغاز زندگی شیرینشان می‌گذشت.

آماده پذیرش عضو جدیدی به این زندگی شیرین بودند.

با انجام تست‌های اولیه، شمارش معکوس برای نتیجه آزمایش‌ها آغاز شد.

یک هفته‌ی، تب و اضطراب در خانه جاری بود.

پریا زودتر از همیشه به خانه برگشت.

وقتی نیما از سر کار رسید، فقط گفت:

«نتیجه چی شد؟»

پاسخش سکوت بود... و اشک‌هایی که بی‌اختیار جاری شدند.

نیما، بی‌درنگ، او را در آغوش کشید.

گفت:

«مهم نیست عزیزم. قول دادم، مهم نیست...»

اما بعضی قول‌ها فقط در همان لحظه زنده‌اند —

بعد، کم‌کم می‌میرند.

مثل برفی که زیر آفتاب آب می‌شود، آرام و بی‌صدا.

روزهایشان سردتر شد.

سکوت، میانشان ریشه دواند.

دیگر خبری از شام‌های دونفره نبود،

از فیلم‌های آخر شب، از خنده‌های ساده‌ی بی‌دلیل.

چشم‌های نیما، دیگر پناه پریا نبودند؛

دیگر فقط نگاه می‌کردند، بی‌دیدن.

هر شب، پریا در تخت، سردی ملحفه را لمس می‌کرد.

بوی عشق رفته بود.

به‌جایش، بوی وعده‌ای مرده مانده بود.

شبی، سکوت شکست.

نیما در آستانه‌ی در ایستاده بود.

صدایش سرد بود، مثل هوای اتاق:

«پریا، من بچه می‌خوام.»

پریا فقط نگاهش کرد.

چشمانش پر از سوال و زخم بود.

«اما تو... گفتی من برات از هر چیز دیگه‌ای مهم‌ترم.»

نیما سرش را پایین انداخت.

آهسته گفت:

«آره... گفتم. ولی حالا می‌فهمم نمی‌تونم به اون قول پایبند بمونم.»

صدای باران از پشت پنجره می‌آمد.

همان لحظه چیزی در دل پریا خاموش شد.

چند هفته بعد، پاکت سفید احضاریه روی میز بود.

سکوتی سنگین‌تر از همیشه در خانه نشست.

پریا چمدانش را بست.

هیچ چیز برنداشت، حتی عکس عروسی‌شان را.

فقط آزمایش خودش را از کشو بیرون آورد،

و کنار پاکت آزمایش نیما گذاشت.

لحظه‌ای به اتاق نگاه کرد.

نفس عمیقی کشید، انگار می‌خواست چیزی بگوید،

اما نگفت.

در را آرام بست.

بیرون، باران گرفته بود.

برگ‌های زرد با هر قطره، آرام‌تر بر نیمکت خیس حیاط می‌افتادند —

همان نیمکتی که نیما روزی گفته بود:

«من همیشه کنارت می‌مونم.»

ساعت‌ها بعد، در باز شد.

نیما داخل آمد.

خانه بوی باران می‌داد... و نبودن.

پریا رفته بود.

روی میز، دو پاکت سفید جا مانده بود.

نیما پاکت بالایی را برداشت.

خطوط نوشته‌ها در نگاه خیسش لرزیدند.

زانوهایش خم شد.

پشتش را به دیوار تکیه داد، آرام پایین سر خورد.

اشک از چشمانش لغزید و روی کلمه‌ای افتاد که نوشته بود:

«آزواسپرمی.»

برگه در دستش مچاله شد، و صدای باران با گریه‌اش یکی شد.

خانه ساکت ماند.

فقط صدای باران می‌آمد،

و تیک‌تاک ساعتی که انگار دیگر نمی‌خواست بگذرد.

داستان عاشقانهناباروریطلاقخیانت عاطفیعشق واقعی
۱۶
۲
زهره نایبی
زهره نایبی
من عاشق دنیایی‌ام که ذهن را به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید