ویرگول
ورودثبت نام
زهره نایبی
زهره نایبیمن عاشق دنیایی‌ام که ذهن رو به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
زهره نایبی
زهره نایبی
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

دریا؛ آخرین خانه‌ی ردپاها

غروب بود.

موج‌ها آرام پیش می‌آمدند و ردپاهای روی شن را یکی‌یکی پاک می‌کردند.

رد پای کودکی که تا لب آب دویده.

رد پای مردی که مدتی به افق خیره مانده.

رد پای زنی که آرام قدم زده و بازگشته.

داشتم به این فکر می‌کردم که انگار دریا ردپاها را از بین می‌برد.

چشمانم را بستم.

و دوباره شن‌های داغ تابستان زیر پاهایم برگشتند.

ظهر اولین تابستانی که من دیگر خواندن را یاد گرفته بودم.

با موهای بافته کنار آب ایستادم و دست‌های کوچکم را سایبان چشمانم کردم.

به ردپای خودم نگاه می‌کردم؛ خطی از گودی که تا پا کشیده شده بود.

موج آمد و آرام از روی آن گذشت. وقتی آب پس رفت، ردپا دیگر نبود. فکر کردم دریا آن را بلعیده است. آن روز، از آب متنفر شدم.

اما حالا، کنار همان ساحل، به این فکر افتادم که شاید دریا آخرین خانه‌ی ردپاها نیست؛ جایی است که آنها شکل دیگری پیدا می‌کنند.

ردپا، از جایی شروع می‌شود که کسی دیگر به یاد نمی‌آورد.

شاید از لب یک کوچه.

شاید از پله‌های یک خانه‌ی قدیمی.

شاید از زیر پای کودکی که برای نخستین بار بدون چرخ‌های کمکی دوچرخه‌سواری کرده است.

اول، ردپاها کم‌عمق‌اند.

مثل نیش‌های نرم گربه‌ای که تازه راه رفتن را یاد گرفته.

انگار صاحبشان هنوز مطمئن نیست که می‌خواهد کجا برود.

اما به‌تدریج، گودتر می‌شوند.

عمیق‌تر.

محکم‌تر.

مثل کسی که بالاخره تصمیم گرفته به سمت چیزی راه بیفتد، حتی اگر نداند آن چیز چیست.

ردپاها از کنار دیوارهای گچ‌ترک‌خورده عبور می‌کنند، جایی که بوی گچِ کهنه و خاکِ نم‌زده در فضا مانده است.

از میان خاکی که تازه باران خورده و بوی نم می‌دهد.

از روی سنگ‌فرش‌هایی که سال‌هاست پا رویشان نرفته.

گاهی کشیده می‌شوند؛ انگار که صاحبشان لحظه‌ای ایستاده و به چیزی نگاه کرده است.

گاهی از هم فاصله می‌گیرند؛ انگار عجله داشته.

و گاهی به هم نزدیک می‌شوند؛ انگار خواسته آرام‌تر راه برود و از مسیر لذت ببرد.

اما همه‌ی ردپاها، دیر یا زود، به جایی می‌رسند که زمین نرم می‌شود.

به شن.

به ساحل.

به دریا.

هرچه به آب نزدیک‌تر می‌شوند، سبک‌تر می‌گردند.

کم‌عمق‌تر.

انگار سنگینیِ راه آرام‌آرام از شانه‌هایشان برداشته می‌شود.

و درست در لحظه‌ای که اولین موج به آنها می‌رسد، محو می‌شوند.

اما شاید محو شدن، واژه‌ی درستی نباشد.

چون دریا، ردپاها را نمی‌بلعد.

آنها را در خود حل می‌کند.

همان‌طور که رودها را در خود حل می‌کند.

همان‌طور که باران را.

همان‌طور که تمام آب‌های جهان را.

ردپاها مثل رودخانه‌ها به دریا می‌رسند.

نه یکباره.

نه با هیاهو.

آرام.

قطره‌قطره.

و با خودشان خاطرات را حمل می‌کنند:

تصمیم‌هایی که شانه‌هایی را خم کردند.

لبخندی که ناگهان صورتی با آن درخشید.

مکثی که در آن، تغییری شکل گرفت.

فراری که با آن، چیزی را پشت سر گذاشت.

ایستادنی که در آن، نفس تازه‌ای به ریه‌ها رسید.

هر قدمی که در طول عمر برداشته‌ای، هر کلمه‌ای که گفته‌ای، هر اشکی که ریخته‌ای، هر لبخندی که بخشیده‌ای؛ همه‌ی اینها رودخانه‌های کوچکی هستند که به سمت دریا جاری می‌شوند.

دریا آنها را در خود نگه می‌دارد.

نه برای نابودی.

برای یکی شدن.

و بعد، زیر نور خورشید، آب از دریا برمی‌خیزد.

به آسمان می‌رود.

ابر می‌شود.

و روزی دوباره به زمین بازمی‌گردد.

شاید ردپاها هم همین‌گونه باشند.

شاید هیچ اثری واقعاً از بین نرود.

شاید آنچه در دریا حل می‌شود، روزی به شکل دیگری بازگردد.

قطره‌ای بر گونه‌ی دخترکی که نه می‌داند از کجا آمده، نه می‌داند به کجا خواهد رفت – اما برای لحظه‌ای، سرما را از تنش می‌گیرد.

قطره‌ای بر موهای پریشان دختری که با دوچرخه به سمت خانه می‌رود – و ناگهان، بدون آنکه بداند چرا، لبخند می‌زند؛ چون یک لحظه، بوی دریا را حس کرده است.

قطره‌ای بر دست‌های پینه‌بسته‌ی مادری که خمیر نان را ورز می‌دهد – و او، در میان خستگی، ناگهان به چیزی دور فکر می‌کند که نمی‌داند چیست، اما برایش آشناست.

و آن انسانِ سازنده‌ی ردپاها، شاید دیگر نباشد.

اما اثرش در آن قطره‌ها، در آن ابرها، در آن باران، همچنان سفر می‌کند.

شاید جاودانگی همین باشد.

نه اینکه نامت بماند.

بلکه اینکه روزی، در جایی دور، بر کسی بباری.

بی‌آنکه تو را بشناسد.

بی‌آنکه بداند بخشی از تو به او رسیده است.

شاید به همین دلیل است که دریا هرگز از حرکت بازنمی‌ایستد.

چون همیشه ردپاهایی هستند که به سویش می‌آیند.

و همیشه بارانی هست که از آن زاده می‌شود.

و شاید، درست در همین لحظه، کودکی برای نخستین بار بدون چرخ‌های کمکی دوچرخه‌سواری می‌کند.

ردپایی تازه بر زمین می‌ماند.

رود کوچکی آغاز می‌شود.

و سفر دیگری به سوی دریا شکل می‌گیرد.

دریا، آخرین خانه‌ی ردپاها نیست.

جایی است که ردپاها به آب تبدیل می‌شوند.

دریاساحلردپاباران
۱۳
۰
زهره نایبی
زهره نایبی
من عاشق دنیایی‌ام که ذهن رو به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید