ویرگول
ورودثبت نام
زهره نایبی
زهره نایبیمن عاشق دنیایی‌ام که ذهن رو به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
زهره نایبی
زهره نایبی
خواندن ۸ دقیقه·۳ روز پیش

پیمان آینه|فصل۲|قسمت۲۱

بوی حضوری که مرزها را شکافت.
بوی حضوری که مرزها را شکافت.

فصل اول: کشف راز

موانعی نجات‌بخش

ماسک لبخند

آینه‌ی رازدار

نگاه نامرئی

فصل دوم: دهه‌ی نظاره

کتاب پر رمز و راز

نفرین آینه

هم اتاقی نامرئی

شادی ناب

بوی پیروزی

رقص نامرئی

تعهدی نامرئی

حسادتی نامرئی

طغیان درد

همدردی آینه

کلید راز

دنیای رنگی

رقص رهایی

زاده‌ی تحقیر

پاداش امید

قفل رهایی

هندسه‌ی رویاها

افق رهایی

آغاز راه

هم‌آغازی نامرئی


عطر آینه:

بهار سیاتل را می‌شد از پنجره‌ی نیمه‌باز حس کرد. بوی نمناک خاک پس از باران عصرگاهی، هنوز در هوا معلق بود. لیا روی تخت دراز کشیده بود، کتاب «هندسه‌ی رویاها» روی سینه‌اش باز مانده بود و چراغ مطالعه هنوز روشن.

پر از خستگی.

روز سختی بود. دو کلاس فشرده، یک جلسه‌ی گروهی برای پروژه‌ی ترم، و بعد از آن سه ساعت کار روی پروژه‌ی فریلنسری که باید فردا تحویل می‌داد. چشم‌هایش سنگین، اما ذهنش هنوز درگیر فرمول‌های پیچیده‌ی شبکه‌های عصبی—مبحثی که امروز استاد در کلاس یادگیری ماشین در موردش صحبت کرده بود.

چراغ را خاموش کرد. اتاق با تاریکی پر شد. فقط نور کم‌رنگ ماه از لای پرده می‌لغزید و روی دیوار نقش می‌بست.

چشم‌هایش را بست. چند دقیقه بعد، در مرز بیداری و خواب، اتفاقی افتاد.

هوای اتاق تغییر کرد.

نه دما، نه فشار—چیزی دیگر. انگار لایه‌ی نازکی از واقعیت کنار رفته بود و چیز دیگری از لای آن نفوذ می‌کرد.

بوی عطر.

نه عطر خودش. نه عطر مادرش. نه بوی آشنا.

بویی مردانه، عمیق، با ته‌مایه‌ای تلخ و گرم. اول مرکبات آمد—لیموی تازه، اما نه تند، مثل پوست لیمویی که با دست کنده باشی. بعد چوب، خشک و ماندگار، شبیه چوب سدر کهنه. و بعد... چیز دیگری. تاریک‌تر. زعفران؟ انیسون؟ چیزی که انگار از یک عکس سیاه‌وسفید بیرون زده باشد.

نه تند، نه مزاحم. دعوت‌کننده. آشنا.

چشم‌هایش را باز کرد. تاریکی همان تاریکی بود. هیچکس در اتاق نبود. پنجره همان‌طور نیمه‌باز، بوی باران می‌آمد—اما این بوی دیگر، بوی عطر، از جایی دیگر بود.

از درون خودش؟ از لابه‌لای خواب؟ از پشت دیوار؟

لیا نفس عمیقی کشید. عطر عمیق‌تر شد. حالا می‌توانست تفکیکش کند: آن مرکبات، اما نه شیرین، بیشتر تلخ. آن چوب، اما نه خام، مثل چوبی که صیقل خورده باشد. و آن نت پایانی، چیزی شبیه چرم، گرم و کهنه، مثل دستکش‌های چرمی قدیمی.

«این... چیه؟»

بلند شد. روی تخت نشست. دستش بی‌اختیار رفت سمت میز آرایش. اما آینه را در تاریکی نمی‌دید. فقط سطح سردش را زیر انگشتانش حس کرد.

و در همان لحظه، باد ملایمی از سمت آینه وزید. نه باد معمولی. بادی که انگار از جایی دیگر می‌آمد. روی پوست صورتش کشیده شد، موهای کنار گوشش را تکان داد—و همراه خود، گرمای خفیفی آورد.

گرمای پوستی دیگر. گرمای حضور.

لیا نفسش را حبس کرد.

این فقط بو نبود. این حس بود. حس بودن. انگار کسی آنجا بود، کنارش، پشت شیشه‌ی آینه، پشت دیوار اتاق، پشت پرده‌ی واقعیت.

چند ثانیه بعد، بو محو شد. گرما هم رفت. فقط سکوت ماند و بوی باران.

لیا دستش را روی سینه‌اش گذاشت. قلبش تند می‌زد. نه از ترس. از چیز دیگری. چیزی که اسم نداشت.

به آینه نگاه کرد. در تاریکی، فقط انعکاس مبهم خودش را می‌دید. اما برای اولین بار، حس کرد که آن طرف آینه، فقط یک تصویر نیست. یک نفر هست. یک نفر که میشناسدش. یک نفر که او را از جایی عمیق‌تر از حافظه به یاد می‌آورد.

زیر لب زمزمه کرد: «نُوآ... تویی؟»

صدایش در اتاق خالی پیچید و خاموش شد. پاسخی نیامد. اما همان لحظه، نسیم دیگری از پنجره وزید، و این بار، بویی متفاوت با خود آورد—بوی چوب خیس. چوبی که تمام روز باران خورده باشد، نم کشیده بود، با بوی خفیف نمک دریا که از راه دور می‌آمد. بوی همیشگی سیاتل. بوی واقعیت.

لیا بینی‌اش را تکان داد. دوباره نفس کشید.

بوی آن عطر دیگر نبود. فقط همین بود: چوب خیس، نمک، رطوبت. اما یک لحظه، ته ذهنش، نت چوبی عطر را با این بوی چوب خیس مقایسه کرد.

شبیه بودند؟ نه. یکی خشک و صیقلی بود، یکی خام و نمناک. اما انگار هر دو از یک خانواده می‌آمدند. از خانواده‌ی چوب.

پلک زد. گیج بود. بوی چوب خیس همچنان می‌آمد، واقعی، ملموس، از پنجره‌ای که همیشه نیمه‌باز بود. پس آن بوی دیگر... آن بوی عطر... از کجا آمده بود؟

دستش را روی آینه کشید. سرد بود. واقعی بود.

نفس عمیق. بوی چوب خیس. بوی باران. هیچ چیز دیگر.

لیا لبخند زد. لبخندی کوچک، گیج، اما پر از باوری در سایه‌ای از توهم.

فهمیده بود. نه با منطق، نه با استدلال، بلکه با پوستش، با نفسش، با جایی از وجودش، گویی سال‌ها منتظر این لحظه بود.

ارتباط، دیگر فقط تصویر و صدا نبود. حالا نفس هم شده بود. حضور هم شده بود.

چراغ را روشن کرد. دفترچه یادداشتش را برداشت و نوشت:

«۲۰ آوریل ۲۰۳۰. ساعت ۱۱:۳۰ شب.

بوی عطرش رو حس کردم.

بوی مرکبات تلخ و چوب کهنه و چرم.

و گرمای پوستش رو.

اون اونجا بود.

پشت آینه.

نزدیکتر از همیشه.»

دفترچه را بست و دوباره به آینه نگاه کرد. این بار، انعکاس خودش را می‌دید، اما در چشمان خودش، چیز دیگری می‌دید. نوری که قبلاً نبود. باوری که قبلاً جرئتش را نداشت.


صبح که از خواب بیدار شد، اولین چیزی که حس کرد بوی عطر بود.

هنوز.

روی بالش، روی پوستش، در نفس‌هایی که می‌کشید. همان بوی مرکبات تلخ و چوب کهنه و چرم. همان بوی دیشب.

چشم‌هایش را باز کرد. نور کمرنگ صبح از لای پرده می‌لغزید. اتاق معمولی بود. عادی. هیچکس نبود. فقط خودش بود و بالشی که بوی عطر می‌داد.

دستش را برد سمت بالش. نزدیک‌تر. بو کرد. بود. واقعی بود.

یا شاید... شاید بوی موهای خودش بود؟ دستش را برد سمت موهایش. بو کرد. باز همان بو. ضعیف‌تر، اما بود.

چند ثانیه همان‌جا ماند، گیج، بین خواب و بیداری، بین دیشب و امروز. بعد نفس عمیقی کشید و از تخت بیرون آمد.

رفت سمت پنجره. بازش کرد. هوای صبحگاهی خنک و مرطوب وارد شد. بوی باران، بوی چوب خیس، بوی سیاتل.

بوی عطر را در هوا دنبال کرد. کم‌کم محو می‌شد، یا شاید دیگر عادت کرده بود.

مجدد برگشت سمت تخت. بالش را برداشت، بو کرد. هنوز بود. یا شاید فقط خیال می‌کرد.

لبخند زد. لبخندی کوچک، گیج، اما با یقینی که توی کلمات نمی‌گنجید.

بالش را گذاشت کنار. رفت سمت آینه. به خودش نگاه کرد. زنی با موهای به‌هم‌ریخته، چشم‌هایی که هنوز خواب‌آلود بود، اما چیز دیگری در آنها می‌درخشید.

دستش را روی آینه گذاشت. سطح سرد زیر انگشتانش.

آرام گفت: «دیشب... تو بودی... نه؟»

آینه جواب نداد. فقط خودش را نشان داد.

اما لیا می‌دانست.


روز از پی آن صبح مبهم آمد و رفت. لیا بین کلاس‌ها و کدها و یادداشت‌ها دویده بود، اما هر وقت نفس می‌کشید—در اتوبوس، در صف ناهار، در لحظه‌های خالی بین دو جلسه—همان بو برمی‌گشت. ته حافظه‌ی مشامش. مرکبات تلخ و چوب کهنه و چرم. مثل خاطره‌ای که تمام روز آدم را رها نمی‌کند.

عصر که شد، بی‌آنکه برنامه‌ریزی کرده باشد، خودش را جلوی یک فروشگاه عطر پیدا کرد.

وارد فروشگاه شد؛ جایی که رایحه‌های متنوع، مثل ابرهای نرم در هوا شناور بودند. بوی چوب، مرکبات، خاک، و کمی گل، ترکیبی گیج‌کننده اما دلنشین می‌ساخت. چشم‌هایش هنوز از خواب و شب گذشته سنگین بود، اما حواسش کاملاً بیدار.

فروشنده، مردی میانسال با موهای خاکستری و چشم‌های تیز، لبخندی زد:

«سلام، دنبال عطر مشخصی هستین یا می‌خواید پیشنهادی داشته باشم؟»

لیا لحظه‌ای مکث کرد، چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید، انگار می‌خواست رایحه‌ی هوا را روی پوستش حس کند. سپس با صدایی آرام گفت:

«می‌خواهم چیزی... متفاوت. چیزی که آرامش بده و در عین حال حضور داشته باشه. چیزی که انگار... از یک خاطره بیاد.»

فروشنده سری تکان داد و چند بطری برداشت.

اول، دیپتیک فیلوزیکوس (Diptyque Philosykos). بوی برگ انجیر و چوب خشک، رایحه‌ای خاکی و طبیعت‌محور. لیا عمیقاً بو کرد، اما لبخندی نزد. «خوبه... ولی شیرینیه. یه کم تلخ‌تر می‌خوام.»

بعد، بطری‌ای دیگر: تام فورد گری وِتیوِر (Tom Ford Grey Vetiver). نت خاکی و چوبی با مرکبات نرم. لیا آن را روی مچش اسپری کرد، دستش را جلو گرفت و بوی آن را حس کرد. چشمانش کمی روشن شد. «این... نزدیکه. اما بازم یه چیز دیگه می‌خوام. یه چیزی... مثل کتاب کهنه؟ مثل خاطره؟»

فروشنده مکثی کرد، کمی فکر کرد، بعد به سمت قفسه‌ای دیگر رفت و شیشه‌ای مشکی با برچسب ساده آورد: بایرِدو بیبلیوتِک (Byredo Bibliothèque).

«این رو امتحان کنین. خاصه. به خیلیا پیشنهاد نمی‌دم.»

لیا روی مچ دیگرش اسپری کرد.

اول آلو آمد—شیرین، اما نه میوه‌ای، بیشتر مثل مربای کهنه. بعد چوب، گرم و عمیق. سپس چرم، نرم و کهنه، مثل جلد کتابی که سال‌ها ورق خورده. و در نهایت وانیل، اما نه شیرین—تلخ، مثل ته‌مانده‌ی یک خاطره.

چشم‌هایش بسته ماند. یک لحظه، تصویر کتاب کهنه‌اش، «هندسه‌ی رویاها»، در ذهنش آمد. جلد چرمی کهنه، بوی کاغذ زرد شده.

چشم باز کرد.

«همین رو می‌خوام.»

فروشنده لبخند زد: «بایرِدو بیبلیوتِک. انتخاب فوق‌العاده‌ایه.»

لیا عطر را گرفت، به سمت صندوق رفت.

در همان لحظه، مشتری دیگری وارد شد: مردی با ژاکتی خاکستری و کوله‌ای روی دوش، موهای کمی ژولیده، با چشمانی که انگار همیشه به چیزی دور خیره‌اند. مستقیم رفت سمت ویترین عطرهای مردانه.

فروشنده بعد از تمام کردن کار لیا، برگشت سمت مرد:

«اگه دنبال چیزی خاص هستین، اینو امتحان کنین. کلاسیکه اما تکراری نیس.»

مرد روی مچش اسپری کرد.

لیا کیفش را می‌بست که ناگهان بو پیچید.

ایستاد.

اول مرکبات آمد—لیموی تلخ، نه شیرین. بعد چوب، خشک و کهنه، مثل چوب سدر. بعد چیز دیگری. تاریک‌تر. زعفران؟ انیسون؟ و بعد چرم—گرم، کهنه، مثل دستکش‌های چرمی قدیمی.

همان بوی دیشب.

لیا سر برگرداند. مرد پشتش به او بود، مچش را بو می‌کرد. قلبش یک ضربه جا انداخت. نفسش به سختی بالا آمد. چند کلمه از مکالمه‌ی فروشنده و مرد غریبه به گوشش رسید:

«... کلونیا اینتِنسا... انتخاب خوبیه...»

قدمی به سمت مرد برداشت، ناخودآگاه، بدون آنکه کنترل کند. چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید.

همان بود. مرکبات تلخ، چوب کهنه، چرم. همه‌ی نت‌ها سر جایشان بودند.

اما...

چیزی کم داشت.

آن گرمای پوستی که دیشب از پشت آینه آمده بود، اینجا نبود. آن زندگی، آن حضور—انگار فقط قاب عکس بود، بدون خود عکس.

مرد برگشت و نگاه کوتاهی به لیا انداخت، کمی متعجب. لیا چشم باز کرد. نگاهش با نگاه مرد گره خورد—یک لحظه، کوتاه.

لیا لبخند کوچک و گیج‌کننده‌ای زد. دستش ناخواسته روی جعبه‌ی عطر توی کیفش رفت. مقوای سرد زیر انگشتانش، واقعی بود.

بعد بدون آنکه چیزی بگوید، قدمی به عقب برداشت و به سمت در خروجی رفت.

در که باز شد، هوای خنک خیابون به صورتش خورد. یک لحظه ایستاد، برگشت و یک نگاه به مرد انداخت. داشت پول می‌داد، بی‌خبر از اینکه چند ثانیه پیش، برای یک نفر، دنیا متوقف شده بود.

لیا در حالی که با خود زمزمه می‌کرد، «شبیه بوی عطر نُوآ...» به راه افتاد.

توی ذهنش، دو بو می‌چرخید: یکی مال خودش، کتابی و شیرین و تلخ. یکی مال او، مرکبات تلخ و چرم و چوب کهنه.

شبیه هم نبودند. اصلاً.

اما یک نت مشترک داشتند: چرم. چرم کهنه، گرم، مثل خاطره.

لبخند زد.

نه، شبیه هم نبودند. اما انگار قرار بود کنار هم باشند.

مثل دو جلد از یک کتاب.

داستان ادامه دارد...


علمی تخیلیبوی عطرحضور
۳
۰
زهره نایبی
زهره نایبی
من عاشق دنیایی‌ام که ذهن رو به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید