
حقیقت اینه که من هرگز نمیتونم ۱۰ سال زندگی پر از فراز و نشیب رو توی چند سطر نوشته خلاصه کنم، هر جمله کوتاهی که شما در این سری مطالب میخونین برای من اندازه ماهها و سالها درد و رنج به همراه داشته و هیچی به اون سادگی نبوده اما باز هم امیدوارم زندگی من الهام بخش کسانی باشه که امروز شرایط مشابهی دارن و بتونم قوت قلب اونها باشم
شروع کردن داستان زندگی کار سادهای نیست، چون شما نمیدونی از کجا باید شروع کنی، از کدوم نقطه شروع کنی تا به امروز خودت برسی، توضیحش آسون نیست، زمان هم موجود بی رحمی هست، روزها به سختی میگذشتن اما امروز که نگاه میکنم انگار توی یک چشم بهم زدن گذشت عجیبه خیلی خیلی عجیبه اما من قسم خوردم قبل از اینکه یک تیر خلاص توی مغزم خالی کنم و از این جهان پوچ برم زندگیم رو برای دیگران به جا بذارم شاید کسی باشه که بخونه و ببینه که من چقدر تلاش کردم به جایی برسم اما "تلاش" همیشه کافی نیست دوست من!!!
برای نوجوونهای امروز توضیح دادن دورانی که در اون هیچ اینترنت و گوشی و راه ارتباطی وجود نداشت کار خیلی سختی هست تصور کنین من و دوستان و همکلاسیهام ۹ ماه تمام با هم مدرسه میرفتیم اما وقتی مدارس تعطیل میشد و تابستون میرسید دیگه هیچ خبری از حال هم نداشتیم مگر اونهایی که با هم همسایه یا فامیل بودن که از نزدیک همدیگه رو میدیدن یادمه خیلی بهشون حسودی میکردم همش دلم میخواست منم همسایهای داشته باشم که همکلاسی مدرسهام بشه تا با هم بریم و بیایم و از هم جدا نشیم، البته که تلفن و راه تماس برقرار بود اما توی خونوادههای متعصب زابلی تلفنی صحبت کردن یک دختر مجرد گناه کبیره به شمار میرفت و من یا دوستانم اجازه نداشتیم تماس بگیریم، یادمه فقط یکبار تابستون بود و من به دوستم "معصومه" زنگ زدم خیلی هیجان داشتم اولین باری بود که میخواستم با یک دوست و همکلاسی از پشت گوشی توی تابستون صحبت کنم ذوق عجیب و بچگانهای داشتم ولی وقتی تماس برقرار شد از پشت گوشی صدای مهمونی و موسیقی بلند شبیه پارتی میومد و مادرم حسابی از دستم عصبانی شد و گفت دیگه حق ندارم با معصومه حرف بزنم!!! اینطوری بود که ما از همدیگه هیچ خبری نداشتیم تا ۳ ماه بعدش که دوباره همدیگه رو میدیدیم و هرکس کلی داستان برای تعریف کردن داشت، از اینکه چطور تابستونش با مسافرت به سمت شهرهای بزرگ سپری شده و با پسرهای فامیلش رفته خوش گذرونی و البته که برای من عجیب بود که چرا همکلاسیهای من اینقدر به ارتباط با پسرهای فامیلشون افتخار میکنن انگار یک سطح خاصی از روشنفکری رو دارن که من و امثال من بهش نرسیدیم اما من چیزی برای تعریف کردن نداشتم من فقط سکوت میکردم و به حرفهای بقیه گوش میدادم که چطور با آب و تاب برای هم تعریف میکردن با امیر و علی و محمد که پسرهای فامیلشون بودن رفتن فلان جا برای تفریح و بعد اینطوری شده و اونطوری شده بقیه داستان رو دیگه نمیشنیدم چون به فکر فرو میرفتم فکر کردن به اینکه برای من تابستون چیزی جز درد نبود، دعواهای تمام نشدنی پدر و مادرم بدون هیچ راه فراری، نه گوشی داشتم که بهش پناه ببرم، نه موزیکی بود که صداش رو زیاد کنم تا صدای دعواها رو نشنوم و نه هیچ چیز دیگهای، فقط دست و پاهام میلرزید و پشت در گریه میکردم و آرزو میکردم بلایی سر خودشون نیارن روزها به سختی و نفسگیر میگذشت گاهی آرزو میکردم زودتر مهر بشه تا لااقل چند ساعتی برم مدرسه و توی این زندان بیپایان نباشم اما باز هم وقتی مهر میشد من مثل یه جنازه یک مرده متحرک به مدرسه میرفتم از درون پوچ و توخالی بودم ساکت و منزوی بدون هیچ احساس و هیجانی!!
ما هم مسافرت میرفتیم اما مسافرتی که فقط برای مریضی و بیمارستان و بدبختی بود و وسط راه کلی دعوا و درگیری داشتیم سر اینکه چقدر جیبمون خالی هست و پولی نمونده و نباید زیاد بخوریم یا جایی بریم، ما هم به تهران و مشهد میرفتیم اما به جز راهروهای بیمارستان هیچوقت تفریح دیگهای نداشتیم، با خودم میگفتم وقتی بزرگتر بشم از این زندون خلاص میشم یا یه راه بهتر ... "میمیرم!!" میمیرم و از این زندگی نکبت خلاص میشم از این درد و رنج بی پایان خلاص میشم درحالی که همکلاسی هام با ذوق و شوق رژلب میاوردن سرکلاس و قبل تعطیلی خودشون رو خوشگل میکردن من به اونها نگاه میکردم و از خودم میپرسیدم چرا این آدمها اینقدر پوچ و توخالی هستن؟ چرا اینها زندگی رو اونطوری که من میبینم نمیبینن؟ اون زمان فکر میکردم من آدم بهتری نسبت به اونها هستم، با خودم میگفتم اینها انسانهای سطحینگر و بیچارهای هستن که در نهایت کاری جز شوهر کردن و بچه زاییدن نمیکنن و من آدم خیلی بهتری هستم چون رنجهای من ابعاد جدیدی از فلسفه و نگاه عمیق به زندگی رو به روی من باز کرده ... اما امروز با خودم میگم آیا واقعا من کار درست رو میکردم؟ شاید هم اونها کار درست رو میکردن که زندگی رو راحت میگرفتن و پشت هر چیزی دنبال معنا و فلسفه و مفهوم نبودن شاید هم من زندگیم رو باختم که اینقدر همه چیز رو سخت گرفتم و اجازه ندادم زندگی برام راحت بگذره ولی مگه انتخاب دیگهای هم داشتم؟
از سال ۱۳۸۷ که توی راه جادهای به سمت چابهار تصادف کردیم در حالی که پدرم توی خونه مشغول خیانت بود و مادرم با سرعت میخواست برگرده تا مچ پدرم رو بگیره زندگی ما بهم ریخت، گویا وسط راه بودیم که خدا تصمیم گرفت مادرم رو زمین بزنه بعد از تصادف، پدرم آخرین کسی بود که خودش رو به شهر ایرانشهر (در مسیر زابل به چابهار رسوند) تصور کن زن و بچهات تصادف کردن، برادرهات، خواهرهات، فامیلهای زنت همشون خودشون رو رسوندن اما تو ۲ روز بعد از تصادفِ زن و بچههات بهشون رسیدی با این بهانه که بانک بهم مرخصی نمیداد، مرخصی نمیداد؟ تو باید آسمون رو به زمین میاوردی اگر واقعا عاشق زن و بچهات بودی اما گویا حق با مادرم بود برای تو زن و بچه چیزی به جز ابزارهای لذت نبودن اگر میمردیم چی میشد؟ فوق فوقش باید چند شب جمعه دیگه تلاش میکردی تا دوباره زن و بچهی جدیدی بسازی اهمیتی نداشت همونطور که رفتارت نشون میداد بابا!!!! مادرم تا یک سال تمام زمینگیر شد و با حدود ۳۷ شکستگی کوچیک و بزرگ توی کل بدنش در نهایت شغل معلمی رو گذاشت کنار و خونه نشین شد درست یک سال و نیم بعد از تصادف مادربزرگ مادریم با سرطان مری فوت کرد و مادرم درحالی که تازه به زور میتونست سرپا بشه و راه بره تو آخرین نفسهای مادربزرگم کنارش بود بعد از مرگ اون همه چیز تمام شد، مادرم دیگه نخندید و زندگی من تباه شد، منی که تا قبل از اون یک راه فرار یک خونه امن داشتم و هربار که پدر و مادرم دعوا میکردن من به خونه مادربزرگم پناه میبردم حالا دیگه تنها و بی دفاع وسط دعواهای اونها باقی مونده بودم حالا دیگه راه فراری نداشتم همیشه من و برادرم وسط جنگ اونها بودیم هربار پدر و مادرم میخواستن برای همدیگه شاخ و شونه بکشن پای مارو میکشیدن وسط و مارو مجبور میکردن بین اونها یکی رو انتخاب کنیم بارها برادرم با بغض تعریف میکنه که چقدر براش سخت بوده وقتی هربار پدر و مادرش دو طرفش میایستادن و هر کدوم دست خودش رو دراز میکرده تا بچه انتخاب کنه اما برادرم هر دوتاشون رو دوست داشته اصلا کی گفته یه بچه باید بین پدر و مادرش انتخاب کنه؟ مادرم خیرسرش روانشناس بود اما کوزهگر از کوزهی شکسته آب میخوره، روانشناسیِ اون برای خودش هیچ فایده ای نداشت و نتونست مارو از هیچی محافظت کنه توی خونه نفسم بند میومد خونه برام زندان شده بود دلم مادربزرگم رو میخواست دلم "خونه ننه" رو میخواست من این خونه رو نمیخواستم اگه دستم میرسید که بین پدر مادرم و مادربزرگم یکی رو انتخاب کنم قطعا مادربزرگم رو انتخاب میکردم گاهی میگفتم کاش منم با مادربزرگم میمردم و این روزها رو نمیدیدم بعضی شبها میرفتم پشت در اتاقم خود زنی میکردم مشت مشت به قلبم میزدم شاید از حرکت وایسه و دیگه نزنه همش میگفتم خدایا اگه منو دوست داری زودتر جونم رو بگیر نمیخوام این زندگی رو میخوام برم پیش ننه، شرایط زمانی وخیمتر میشد که مادرمم به جای روانشناس و مشاور با من درد دل میکرد همش میگفت خواب ننه رو دیدم که میگفت بیا پیشم!! اینها رو که تعریف میکرد قلبم از حرکت وایمیساد با خودم میگفتم اگه مادرم بمیره ما چی میشیم؟ زیر دست زن بابا و یه بابای عوضی بیچاره میشیم؟ نه این زندگی نمیتونه واقعی باشه این فقط یه کابوسه بیپایانه این کابوس تموم نمیشه خدایا تموم نمیشه!!! شاید امروز احمقانه به نظر برسه اما عجز و ناتوانی اون دختر بچه ۱۳،۱۴ سالهای که به جای بازی و شادی باید به مرگ مادرش و عواقب بعد از اون فکر میکرد رو تصور کنین!! چقدر ترسیده، چقدر ناتوانه، چقدر تنهاست، اون یه بزرگسال نیست اون قدرتی نداره، پولی نداره، خونهای نداره راهی برای فرار نداره اون فقط میتونه آرزوی مرگ بکنه!! بعد از مرگ مادربزرگم تو سال ۱۳۸۹، ما هر سال مسافرت میرفتیم به سمت تهران، از مسیر مشهد و گرگان به سمت تهران تقریبا هر سال همین مسیر رو میرفتیم تا به بیمارستان تهران برسیم که مادرم بتونه درد و مریضیهاش رو درمان کنه، شکستگی، پوکی استخون، دیسک کمر، هزار تا درد و مرضی که پایانی نداشت هر سال تفریح ما خلاصه میشد تو راهروهای بیمارستان و پشت در اتاق عمل، هربار از مسافرت برمیگشتیم به جز خستگی روحی و جسمی چیزی برای ارائه نداشتیم باورم نمیشد چطوری دوستام میرن مسافرت سرحال میشن مگه مسافرت آدم رو سرحال میکنه؟ پس چرا هربار ما میریم مسافرت فقط خستهتر و افسردهتر برمیگردیم؟ یادم نمیاد حتی یکبار توی هیچ مسافرتی از ته دل خندیده باشیم یا شاد بوده باشیم هیچ تجربه مشترک یا خاطره قشنگی یادم نمیاد ولی تا دلتون بخواد دعوا یادم میاد، تا دلتون بخواد جنگ یادم میاد، شبهایی که تو مسیر مسافرتمون به سمت تهران، میرفتیم گرگان خونه داییام و پدرم تا ۱۲ و ۱ شب بیرون خونه مشغول مشروب خوری و عیش و نوش بود و جواب تلفن مادرم رو نمیداد و وقتی هم برمیگشت با هم تا صبح دعوا میگرفتن و من جلوی پسرهای داییام شرمنده میشدم با خودم میگفتم یعنی اینا پیش خودشون چی فکر میکنن؟ با خودشون میگن اینا رو ببین هر سال میان اینجا دعوا میکنن اعصاب مارو بهم میریزن! یادم میاد میرفتیم تهران دنبال دوا درمون اما اگر ۳ روز به ۵ روز میکشید غرغرهای پدرم شروع میشد که میدونی هر وعده نون و آب چقدر میشه؟ می دونی هزینهها چقدر بالا رفته؟ مگه من سر گنج نشستم؟ همیشه همین جمله رو میگفت "مگه من سر گنج نشستم" از اون طرف مادرم همش با من درد دل میکرد و حرفایی که به شوهرش نمیتونست بگه انگار به من میگفت تا دلش خنک بشه، همش می گفت چطور پول داری که خرج رفیق بازی و عیاشی و الکل و خوشگذرونی بدی خدا میدونه شاید حتی زن هم جور میکنی ولی واسه زن و بچهات پول نداری!! مادرم دل چرکین شده بود دیگه تا ابد به پدرم مشکوک بود برای خیانت، زندگی ما نابود شد، اون زمانها با خودم فکر میکردم اگر پدرم جلوی تومبون شلوارش رو میگرفت و خیانت نمیکرد شاید ما زخمهای کمتری میخوردیم شاید اینقدر نابود نمیشدیم شاید ...
توی همون زمانها بود که مغزم دچار گسستگی شده بود، من از واقعیت زندگی جدا شده بودم و در یک دنیای خیالی زندگی میکردم گویا حالا که مادربزرگم رو از دست داده بودم و پناهی نداشتم مغزم برای جلوگیری از فروپاشی روانی تصمیم گرفته بود من رو به این پناهگاه خیالی ببره، ساعتها در اون دنیای رنگی زندگی میکردم دنیایی که من رئیس مطلق همه چیز بودم و مردی بود که از من حمایت کنه مردی که مثل پدرم نبود!! حتی برای دنیای خیالیام اسم هم انتخاب کرده بودم "قلمرو ابرها" جایی در میان ابرها که مرز بین واقعیت و خیال از بین میره، جایی که من میتونم تمام آرزوهام رو در لحظه زندگی کنم، من میتونم شخصیت هر فیلم و سریالی باشم، میتونم هر رویای محالی رو تجربه کنم میتونم وزش باد رو لای موهام احساس کنم چیزی که در دنیای واقعی محال بود چون موهای من وز بود و اون زمان حتی اسم "کراتین" رو نشنیده بودم و خیال میکردم تمام عمرم با این عذاب قراره زندگی کنم، توی اون دنیا من میتونم یه خونه لب ساحل بیکران داشته باشم و با اسب شخصی خودم در کرانه ساحل روی ماسهها اسب سواری کنم، من به قدری توی زندگی واقعی سرخورده شده بودم که تخیلاتم تبدیل به تنها پناهگاه امن زندگیم شدن، من روزها و روزها، تقریبا هر روز یا هر شب قبل خواب چشمام رو میبستم و میرفتم به دنیای تخیلاتم دنیایی در ورای ابرها که در اونجا من یک خونه ویلایی لب ساحل، یک تاب رو به طلوع خورشید و یک اسب دارم که هر روز صبح سوار اسبم میشم و در خط ساحلی اسب سواری میکنم (گویا تمام رویاهای کودکانهای که در اون زمان داشتم و بهش نمیرسیدم رو در ذهنم زندگی میکردم) تخیل به خودی خود چیز بدی نیست اما موضوع زمانی بغرنج میشه که شما نفهمی چه زمانی باید این تخیل رو پشت سر بذاری، این تخیلات نهایتا ۱۳ تا ۱۵ سالگی باید باشه و اگر بعد از این سن شما همچنان درگیر این دنیاهای خیالی باشی اونوقت از تلاش برای اهداف واقعی در دنیای واقعی عقب میمونی فاصله بین رویا و واقعیت به باریکی یک تار مو هست و وقتی تو زیادی غرق این دنیا بشی دیگه مغزت نمیتونه یا نمیخواد از اون دنیا بیرون بیاد برای من حداقل تا ۲۰ سالگی طول کشید تا بتونم اون دنیای پشت ابرها رو کنار بذارم و خیلی هم سخت بود فکر نکنین آسون بوده شبیه این بود که بخوام تنها پناهگاه زندگیم تنها فرزندم رو با دستای خودم بکشم همینقدر سخت بود من به قدری توی اون دنیای خیالی زندگی کرده بودم که دیگه خودم رو بخشی از اون دنیا میدونستم و مغزم منتظر این بود که یک روز واقعا دریچهای به سمت اون دنیا باز بشه و من از این جهنم تاریک فرار کنم، توی اون دنیا من هر روز با ماشین مشکی خودم به سرکار میرفتم، غروبها به یتیمخونهها و آدمای نیازمند سر میزدم و حتی با دوستانم شام میرفتم بیرون و آخر هفتهها مشغول اسب سواری و تماشای طلوع خورشید در صبحگاه میشدم چیزی که اینجا ازش بیبهره هستم خونه ما هیچ پنجرهای به سمت خورشید نداره و ما فقط غروب خورشید رو میبینیم انگار طلسم شدیم!! اما اونجا همه چیز بهشت بود من به خودم افتخار میکردم به اینکه چقدر آدم خفنی هستم که چنین تخیل قدرتمندی دارم فکر میکردم من یک آدم خاص یا برگزیده هستم چون قابلیتی دارم که بقیه ندارنش، قدرتی دارم که بقیه ازش محروم هستن پس من یک آدم خاص و انتخاب شده هستم اینطور نیست؟ بالاخره تمام درد و رنجی که متحمل شدم یک پاداشی داره اینطور نیست؟ حتی یک مردی اونجا بود، مردی که بهم اهمیت میداد مردی که حمایتم میکرد به درد دلهام گوش میداد بغلم میکرد و نگاه جنسی به من نداشت (گویا هر چیزی که از پدرم نگرفته بودم رو توی یک دنیای خیالی جستجو میکردم) امروز البته متوجه شدم که به این خیالات میگن "خیال پردازی ناسازگار" راستش رو بخواین دیگه حالم بهم میخوره از این اسامی باکلاس و ترجیح میدم اینها رو با این اسمها بیان نکنم، من درباره قلمرو ابرها خیلی نوشته بودم اما به لطف برادرم و تمسخرهاش تمام اون نوشتهها رو سوزوندم و در گذشته رها کردم اما خواستم اینجا یک اشاره کوچکی بهش بکنم که چطور بخشی از هویت و مغز من در یک دنیای دیگری سیر میکرد راستش نمیدونم بگم این اتفاق خوب بود یا بد بود؟ گاهی با خودم میگم شاید همون تخیلات بود که تحمل سختی رو برام آسون میکرد شاید اگر همون هم نبود من زیر اون همه فشار جون میدادم آیا اگر برگردم عقب خودم رو مجبور میکنم از اون تخیلات بیرون بیاد؟ مطمئن نیستم!!
یادمه همیشه سر کلاس منزوی و ساکت بودم، بقیه مسخرهام میکردن، ادای من رو در میآوردن و میگفتن زهره ناراحت نشیا شوخی میکنیم من سکوت میکردم اما از درون متلاشی میشدم شوخیهای اونها، تحقیرهای اونها من رو خورد میکرد و خشمم رو نسبت به خودم و این دنیا بیشتر میکرد سالها بعد وقتی همون دخترها تبدیل به زنهایی بالغ شدن نشستم جلوشون و گفتم این رفتارهای شما خیلی به من آسیب زد اما فکر میکنین چی گفتن؟ با تمسخر گفتن ای بابا زهره چقدر گندهاش میکنی ما بچه بودیم جاهل بودیم بعدشم ما شوخی میکردیم باهات اینقدر بی جنبه نباش!! ولی من بی جنبهام، آره من خیلی بی جنبهام، من نمیخواستم اون شوخیهای مسخره و مزخرف شما بازندههای عوضی رو بشنوم موجودات نفرت انگیزی که فکر میکنن خیلی خفن و موفق هستن صرفا بخاطر اینکه کنج این استان کذایی یه شوهر و توله زاییدن و صاحب خونه و ماشین شدن اصلا کی گفته اینا موفقیت به حساب میاد؟ چرا زندگی اینقدر ماشینی شده همه چیز مثل یک مسیر از پیش تعیین شده همه شبیه هم، درس بخون، دیپلم بگیر، دانشگاه برو، لیسانس بگیر، شوهر کن، بچه بیار، طمع کن، طلا بخر، خونه و ماشین بخر، آیفون بخر، سفر خارجی برو و حالا خیلی موفق شدی تبریک میگم همین؟ نفرت انگیزه ... همیشه فکر میکردم معنای زندگی باید چیزی بیشتر از اینها باشه دلیل وجود ما انسانها نباید اینقدر بیمعنی و ذلیل باشه ما باید یک هدف والاتری داشته باشیم اصلا مگه میشه؟ مگه میشه که تمام زندگی ما توی تولید مثل و پول جمع کردن خلاصه بشه؟ این چطور زندگی هست؟ مرگ بهتر از این زندگی حقارت بار هست!! اما یک چیز رو فهمیدم هرچند دیر، اینکه اگر کسی سرکلاس اذیتتون میکنه همون زمان همون روز یه تف بندازین توی صورتش، خشمتون رو سرکوب نکنین نذارین برای ۱۰ سال بعد چون فایدهای نداره همون لحظه تحقیرش کنین خوردش کنین همونطور که اونها شما رو خورد کردن!!
درسته که میگم زندگی که توش شوهر کنی، بچهدار بشی و یک زندگی نرمال با شوهر و بچه و لیسانس و یه حقوق بخور نمیر داشته باشی کسالتبار به نظر میاد اما گاهی منم دلم میخواست این زندگی حقارتبار رو یک بار تجربه کنم، البته که توی اون زمان دنبال خونه و شوهر و این خزعبلات نبودم من هنوز توی اون سن به پذیرش این حقیقت نرسیده بودم هنوز تو رویاهای کودکیام مونده بودم رویای یک دوست، دلم یه دوست میخواست همین!!! یک "دوست واقعی" یادمه وقتی دبستانی بودم یه نامه برای خدا نوشتم ازش خواسته بودم "خدایا لطفا بهم یه دوست و همدم واقعی بده کسی که به فکرم باشه و دوسم داشته باشه" خنده داره ولی وقتی مدرسه میرفتم میدیدم که هرکسی سر کلاس برای خودش گروهی تشکیل داده هرکس عضو گروه یا جمعی شده و فقط این منم که تنها موندم خیلی غصه میخوردم و حتی اشک میریختم، هیچوقت شهامت این رو نداشتم که خودم پا پیش بذارم و وارد گروه کسی بشم همیشه میترسیدم از اینکه مسخرهام کنن یا بگن تو رو نمیخوایم چون همیشه میگفتن زهره خیلی کسل کنندهاس، حق داشتن من کسل کننده بودم چون توی ذهن من دنیای تاریکی وجود داشت که برای خودش آیندهای به جز سیاهی و مرگ نمیدید، دختری که هر روزی که برمیگشت خونه دعا میکرد یه آشوب و دعوای جدید توی خونه به پا نشده باشه و هر باری که میرفت مدرسه باید فشار روانی حاصل از تحقیرهای همکلاسیهاش در کنار فشار درسی شدید رو تحمل میکرد انگار مغزم داشت از هر طرف پاره پاره میشد اما نمیخواستم شبیه بقیه باشم وقتی دوستام (منظور همکلاسیهام) توی اون سالها درگیر دوست پسر و شوهر کردن و لباس خریدن و تیپ زدن بودن زهره فقط یک دست لباس داشت و اونم لباس فرم مدرسهاش بود، زهره با همون لباس فرم مدرسهاش مهمونی میرفت، با همون عروسی میرفت، با همون بازار میرفت و هرکاری رو با همون یک لباس انجام میداد حتی یک بار هم درگیر تیپ زدن نشده بودم چون این چیزها به نظرم خار و بیارزش میاومد و من نمیخواستم درگیر این ظواهر دنیوی باشم اما باز هم چیزی بود که هربار توی کلاس میدیدمش نمیتونستم حسرتش رو نخورم و اون داشتن یک دوست واقعی بود، حتی یک بار سعی کردم دوستی رو به خونه دعوت کنم مثل همه دخترها که میدیدم با هم قرار میذارن و به خونهی هم میرن اما پدر و مادرم هیچوقت اجازه نمیدادن من به خونه کسی برم میگفتن شاید برادر یا پدرش بهم تجاوز کنه ذهن اونها همیشه بدترین سناریوی ممکن رو تصور میکرد و به خاطر همین محافظه کاری شدید اونها بود که من از خیلی چیزهایی که بقیه تجربه کردن محروم شدم فقط چون میخواستن به خیال خودشون از من محافظت کنن اما در عوض یک عقدهای بدون هیچ تجربه منحصر به فردی به جامعه تحویل دادن!! چطور میشه چیزی رو تجربه کرد اگر خطر نکرد؟ مثل این میمونه که تا ابد پات رو از خونه بیرون نذاری چون ممکنه ماشین بهت بزنه!! به هر حال چون میدونستم به من اجازه نمیدن تصمیم گرفتم دوستی رو راضی کنم تا به خونه ما بیاد شاید یکی از حسرتهام برآورده بشه اسم دوستم "فرشته حسنپور" بود اون زمان راهنمایی بودم دوم راهنمایی (مقطع هفتم در نظام جدید) عاشق کشتی کج بودم عاشق و دلباخته جان سینا یکی از بازیگران کشتی کج WWE اون مرد فوق العادهای به نظر میرسید و من شبها خودم رو توی آغوش اون تصور میکردم که از من در برابر دنیا محافظت میکنه (خیلی احمقانهاس میدونم) و حالا بعد از سالها کسی رو پیدا کرده بودم که علاقه مشترکی با من داشت و اونم فرشته بود اون هم مثل من شیفته کشتی کج بود و ما با هم صحبت میکردیم و میگفتیم و میخندیدیم و یک روز وسط امتحانات ترم وقتی امتحان دادیم ازش خواستم با ما به خونه بیاد اما وقتی به خونه ما رسید صدای داد و بیداد مادرم اون رو ترسوند و حتی پاش رو داخل نذاشت و گفت برميگرده... خیلی خجالت کشیدم، خیلی غصه خوردم این تنها فرصت من برای پیدا کردن یه دوست واقعی بود اما دوباره دعوای پدر و مادرم مثل یک سایه شوم جلوش رو گرفت، سالها گذشت و تو سال دوم دبیرستان (مقطع دهم نظام جدید) توی کلاس ما دختری بود به اسم "حافظه منصوریان" این دختر خیلی خوشگل بود میشه گفت خوشگلترین دختر کلاس، پوست صاف، دماغ خوش فرم، زندگی خوب و نرمال همه چیز عالی بود، خیلی از بچههای کلاس دورش جمع میشدن و میخواستن باهاش حرف بزنن من هم همینطور میخواستم مثل اون محبوب و دوست داشتنی باشم، اما اون منو تحویل نمیگرفت امروز که با خودم فکر میکنم میگم شاید بهش حسادت هم میکردم شاید در عین حال که دوست داشتم نزدیکش باشم به موقعیتش هم حسادت میکردم به اینکه چطور اون در جایگاهی قرار گرفته که همه دوسش دارن، همه میخوان کنار اون باشن، یادمه اگر روزی حافظه غایب میشد بقیه همش یادآوری میکردن و میگفتن امروز بدون حافظه اصلا خوش نمیگذره و من همش توی سرم میگفتم یعنی اگر من غایب بشم کسی هست که اسمم رو بیاره؟ کسی هست که بگه امروز بدون زهره خوش نمیگذره؟ نه!!! زهره کسل کننده و حوصله سر بر بود چه کسی اصلا دوست داشت به زهره نزدیک بشه؟ هیچکس، خنده داره گفتنش اما سر همین موضوع کوچیک من تا خونه پیاده میرفتم و اشک میریختم، سر اینکه "خدایا چرا من یه دوست واقعی ندارم؟ چرا من کسی رو ندارم که وقتی غایب بشم اسمم رو بیاره و نگرانم بشه؟ چرا هیچکس منو دوست نداره؟" چرا هیچکس زهره رو دوست نداره؟ چرا؟ چرا؟
مغز آدم بدها اینطوری ساخته میشه، از طرد شدن، از تحقیر شدنهای بیپایان، از سایه شوم و سیاهی که هیچوقت از بالای زندگیت نمیره انگار اون دختری که توی خونه توسط خونوادهاش تحقیر میشه ناخودآگاه توی مدرسه و محیطهای دیگه هم مورد تحقیر قرار میگیره، هیچوقت هیچکس قلب شکسته اون رو نمیبینه هیچکس مرهمی روی قلب اون نمیذاره و درنهایت هیولا زاده میشه مثل هیولایی که من امروز توی وجودم دارم مثل میل بیپایان من برای نابودی کل انسانها، برای اینکه تمام زندگی و آرزوهاشون توی یک لحظه نیست و نابود بشه اما گفتن اینها جرم محسوب میشه اینطور نیست؟ به هرحال اون زمان هنوز این هیولا شکل نگرفته بود، زهره بیچارهی من شاید اگر کسی بود که بهش عشق بورزه سیاهی تمام قلبش رو پر نمیکرد زهره فقط کمی عشق لازم داشت کمی محبت کمی دوست داشتن یعنی اینقدر خواسته زیادی بود؟ روزهای پایانی تحصیلم بود تو سال ۹۵ که یک روز دختری اومد پیشم دختری که امروز حتی اسمش رو یادم نمیاد حتی چهرهاش یادم نمیاد اما اون به من نزدیک شد و گفت همیشه دوست داشتم باهات دوست بشم زهره!! قلبم لرزید بهش نگاه کردم اون دختر همیشه ته کلاس مینشست و تنها بود خیلی تنها درست مثل من!! اما من اونقدر درگیر عضو شدن تو گروه خفنهای کلاس بودم که اصلا متوجه نشدم آدمهای دیگهای هم هستن که میتونم باهاشون دوست بشم مغز من گیر کرده بود روی حافظه روی خفنترین دختر کلاس من میخواستم دوست جون جونی اون باشم و برای همین ندیدم که میشه فرصتهای دیگهای هم داشت من اون دختر رو دیگه هیچوقت ندیدم، در زیر گرد و غبار ماهها و سالها امروز حتی یادم نمیاد کیه و کجاست نه شمارهای نه چیزی ازش ندارم اما بخاطر اثری که روی قلبم گذاشت بعد از اون تصمیم گرفتم هر جا آدم تنهایی رو دیدم بهش نزدیک بشم سعی کنم به آدمها محبت کنم و قلبشون رو گرم نگه دارم تا دیگه هیچ قلب سیاهی شبیه قلب من زاده نشه اما باز هم شکست خوردم هر بار به آدمها نزدیک شدم و بهشون محبت کردم چیزی جز تحقیر و تمسخر نصیبم نشد انگار این موجودات هیچوقت قدر محبتت رو نمیفهمن نه تا وقتی خشم و غصبت رو از نزدیک نبینن!!
نوجوونی دوران عجیبی هست چیزهایی برات مهم میشه که بعدها وقتی بهش نگاه میکنی خندهات میگیره، اون روزها زمانی بود که تازه صاحب یک گوشی شده بودم تازهی تازه، تصور کنین توی دنیایی زندگی میکردین که حتی به دورترین نقاط ذهنتون هم خطور نمیکرد یک روزی یک صفحه لمسی ظاهر بشه که بتونین به هرجای دنیا پیام بدین و با هم ارتباط بگیرین و حالا تو سالهای ۹۳ و ۹۴ میبینین دست همسن و سالهای شما تبلت و گوشی لمسی هست و بعد از کلی کلنجار فقط بخاطر اینکه برادرتون که ۴ سال از شما کوچیکتر هست صاحب گوشی شده و شما هم اجازه پیدا کردین تو سن ۱۷ سالگی تو سال ۱۳۹۴ اولین گوشی خودتون رو داشته باشین، اولین گوشی، اولین تجربه با دنیایی فراتر از یک شهر یا یک استان، چیزی که حتی تصورش رو هم نمیکردم، تا حالا ندیده بودم، برام تازگی داشت، برام عجیب غریب بود انگار سرتاسر اینترنت پر از غارهای کشف نشدهای بود که من دلم میخواست کشفش کنم مغزم از شدت دوپامین دریافتی داشت منفجر میشد ذوق و شوقم بی پایان بود و لحظهای گوشی از دستم نمیافتاد دیگه میلی به درس خوندن نداشتم چون یهو با دنیایی جدید روبرو شده بودم که پیش از اون ندیده بودم دنیایی که همه چیزش برای من عجیب بود و تازگی داشت همونجا بود که به اینترنت امیدوار شدم، فکر میکردم تا قبل از این من یک زندانی بودم توی زندانِ خونه و خونوادهام ولی حالا اینترنت به همه ما کمک میکنه تا در سرتاسر دنیا بهم وصل بشیم، حالا آدمهایی مثل من میتونن داستان زندگی و دردهاشون رو به راحتی بدون ترس از قضاوت شدن به زبون بیارن و برای دردهاشون مرهمی پیدا کنن (خیلی کودکانه و معصومانه بود اینطور نیست؟) امروز رو ببین چقدر از این رویای کودکانه به حقیقت پیوسته؟ مثلا توی تلگرام یا اینستاگرام یا روبیکا یا ایتا شما کسانی رو میبینین که داستان زندگی و مشکلات خودشون رو به زبون بیارن و الهام بخش دیگران بشن؟ من که ندیدم!! هنوزم نوجوونهایی که در وسط جنگ پدر و مادر گیر افتادن تنهان، اینبار حتی تنهاتر از زمان من، چون در زمان من اینترنتی وجود نداشت که تو بری توی اینستاگرام و ببینی دخترهای همسن و سال تو چقدر خوشبختتر و خوشحالتر هستن اما حالا به لطف فضای مجازی هر دردی که تحمل میکنی صد برابر بدتر رنج داره برات چرا که در اون زمان من به خودم میگفتم قطعا خیلیها مثل من رنج میکشن و این تصور تحمل اون درد رو برام آسونتر میکرد انگار دردی که برای همه باشه درد آسونتری هست نسبت به وقتی که تمام دنیا خوشبختن و تو انگار تنها بدبخت این کره خاکی هستی، اون زمان من به خودم میگفتم درد بخشی از زندگی هست و اگر من درد و رنجی بیشتر از دیگران میکشم پس حتما لایقش هستم تا در آینده به جایگاه بالاتری برسم درد من رو به جایگاه بالاتری میرسونه پس من با روی باز اون درد رو میپذیرم اما امروز دیگه کسی به این باور اعتقاد نداره، مردم از هر درد و رنجی فراری هستن و ترجیح میدن فقط در یک رفاه خیالی زندگی کنن، ببینین یک "عقیده" یک "باور" چطور میتونه زندگی رو از این رو به اون رو کنه، اون زمان باور داشتم که دردی که امروز تحمل میکنم پاداش بزرگی در فردای من خواهد بود و برای همین هم مغزم با اون درد و رنج کنار میومد اما امروز چون دیگه بهش باور ندارم هربار که رنجی بهم وارد میشه بیش از پیش خورد میشم
توی همون دورانی که صاحب گوشی شده بودم از صبح تا شب توی گروه کلاسیمون در واتساپ میگشتم و دنبال این بودم که من اولین کسی باشم که سوال معلم رو جواب میده، اگر کسی جزوهای یا چیزی میخواست من اولین کسی باشم که براش میفرسته اگر کسی حتی یه عکس پروفایل میخواست من سریع ده تا براش پیدا میکردم حتی به طرز عجیبی چپ و راست عکس پروفایل برای خودم میذاشتم از این عکس نوشتههای قدیمی که الان دیگه مد نیستن دنبال حرفهای دلم لا به لای عکس نوشتهها میگشتم و خیال میکردم کسی اهمیت میده به اینکه من چی روی پروفایلم گذاشتم یا ازم سوال میکنه که اینو از کجا آوردم خیلی لذت میبردم اگر کسی ازم اینها رو میپرسید گویا بهم احساس موفقیت بزرگی رو میداد انگار ذوق میکردم از اینکه خجالتی بودنم پشت صفحه گوشی مخفی میشه از اینکه توی اون گروه بودم لذت میبردم از اینکه میدیدم حالا شماره تلفن معلمهام رو دارم ذوق میکردم فکر میکردم اینطوری تا آخر آخر عمرم همراهشون هستم و ازشون جدا نمیشم زهی خیال باطل!! اما چالش فقط این نبود، گوشی من یه گوشی چینی بود، از اون گوشیهای ارزون قیمت های کپی چینی که توی اون سال با قیمت ۲۵۰ هزار تومن خریداری شده بود اون رو هم مادرم برای من و برادرم خرید چون داداشم همش غر میزد که دوستاش دارن با گوشیهاشون بازی کلش آو کلنز بازی میکنن و اونم دلش میخواد اما پدرم حتی حاضر نشد پولش رو بده و اونجا هم مادرم پا پیش گذاشت و نگم براتون که تا سالها بعد مادرم بارها و بارها این رو یادآوری کرد که اون بوده برامون گوشی خریده ولی این گوشیها صرفا نمایشی هستن دوربینش خیلی بد بود به قدری بد که وقتی بقیه بهم میگفتن از جزوهات عکس بفرست حتی متن جزوه دیده هم نمیشد با وجود عکاسی از نزدیک یک کلمهاش هم خونده نمیشد و باز زهره بیچاره شروع میکرد به گریه که چرا مثل بقیه یه گوشی بهتر نداره که جلوی بقیه کم نیاره چرا هیچوقت هیچکس روی اون حساب باز نمیکنه انگار اینکه یکی از من جزوه بخواد یا چیزی بخواد بهم احساس ارزشمندی میداد احساس اینکه مفید هستم و میتونم کاری بکنم
همیشه روزهای امتحانات یا آخر سال که میشد اونهایی که با هم دوست بودن قرار میذاشتن که برن بازار یا کافه بگردن ولی من توی عمرم کافه نرفته بودم چون مادرم همیشه میگفت کافه جای بدی هست و خوب نیست خیلی دلم میخواست بین اونها میبودم همیشه با حسرت بهشون نگاه میکردم من به جز راه مدرسه و خونه هیچ جایی رو بلد نبودم اسم خیابونها رو نمیدونستم حتی توی شهر خودم غریب بودم بعضی شبها به این فکر میکردم که اگر پدر و مادرم توی تصادف بمیرن یا کشته بشن من و برادرم چی میشیم؟ چه بلایی سرمون میاد؟ بدبخت میشیم عموها یا عمههام میان رو سرمون حکومت میکنن؟ و تا صبح اشک میریختم برای اتفاقی که حتی نیوفتاده بود اون اشکها از ترس بود از عجز و ناتوانی، امروز که یادش میوفتم دلم برای بیچاره بودنم میسوزه اینها همش از قدرت نداشتن میاد، این ترسها از قدرت نداشتن نشأت میگیره امروز حتی اگر پدرو مادرم بمیرن من میدونم باید چیکار کنم و چطوری افسار زندگی و این خونه رو دست بگیرم ولی اون زمان چون کم تجربه و جاهل بودم فکر میکردم دنیا به آخر میرسه، به هرحال حسرتهای من تمامی نداشت حسرتهایی که توی اون زمان حتی خودمم نمیدونستم وجود دارن، شما هم دقت کردین؟ اینکه همیشه زمانی خودتون رو میشناسین که به گذشته نگاه کنین اگر بپرسم امروز شما چی هستین یا چه احساسی دارین هر چی هم بگین باز سطح احساسات شماست و ناخودآگاه شما و نقاط عمیق احساساتتون زمانی خودش رو نشون میده که زمان سپری بشه و مثلا ۶ ماه بعد یک سال بعد به این نقطهای که امروز هستین نگاه کنین منم همینطور بودم اون روزها اگر ازم میپرسیدی که چی هستم یا چه هدفی دارم؟ میگفتم من فقط درس میخونم چون عاشق درس خوندن و ۲۰ گرفتن هستم و دلم میخواد یه دوست واقعی داشته باشم من به کسی حسادت نمیکنم من حسرت زندگی کسی رو نمیخورم اما امروز که پردههای دروغ رو کنار زدم و ناخودآگاهم رو وادار میکنم احساسات زشت و سیاه خودش رو مثل یک زخم چرکین بیرون بریزه متوجه میشم که تا چه حد سراسر عقده و حسرت بودم، دلم می خواست منم با اونها به بازار یا کافه برم اما هیچوقت هیچکس از من دعوت نکرد باهاش جایی برم نه اینکه هیچوقت تلاش نکرده باشم نه!! راستش یکبار سعی کردم به یکیشون نزدیک بشم اسمش یادم نمیاد فامیلش فکر کنم "حسینپور" بود دختر شر و شیطونی بود یک روز دیدم گوشه حیاط تنها نشسته و به تقلید از فیلم و سریالهایی که دیده بودم خواستم فرصت رو غنیمت بدونم و رفتم کنارش نشستم و حالش رو پرسیدم اما اون خیلی مستقیم بهم گفت "میشه بلند بشی؟ میخوام تنها باشم" وقتی بلند شدم بالافاصله گروهش اومدن پیشش و من فهمیدم اون نمیخواست تنها باشه فقط میخواست من اونجا نباشم اون زمان این موضوعاتی که امروز دارم توی یک خط براتون خلاصهاش میکنم برای من اندازه یک عمر سنگین و طاقت فرسا میشدن فکر نکنین راحت از کنارش رد میشدم تا یک هفته تمام خودم رو سرزنش کردم که چرا الکی غرورم رو شکستم و بهش نزدیک شدم من که میدونستم کسی دوست نداره من کنارش باشم چرا اینقدر احمق شدم؟ احساساتم بین خشم و غم در تضاد بود، گاهی گریه میکردم از شدت تنهایی و بیکسی و گاهی از اون دختر متنفر میشدم که چرا؟ چرا بهم یه فرصت نداد؟ شاید من اونقدرا هم بد نبودم چرا منو طرد کرد؟ اون زمانها هر اتفاق ناراحت کنندهای که برام میوفتاد تا ماهها گوشه مغزم میموند و درگیرم میکرد اصلا نمیتونستم از کنارش راحت رد بشم
یکی از مشکلات مغز من توی اون سالها همین تغییر ناپذیری غیرممکنش بود، من از تغییر بیزار بودم از هر نوع تغییری از کوچیکترین تغییرها توی شرایط کلاس یا امتحانات بگیر تا بزرگترين تغییرات توی زندگیم، تغییر کردن مرگ من بود دلم ثبات میخواست دلم میخواست برای یک مدت هم که شده اینقدر همه چیز با دور تند پیش نره و همه چیز ثابت بمونه تا بتونم خودم رو بهش برسونم مثلا اون زمان هر سال گروه بندی کلاسها عوض میشد و این یکی از تغییراتی بود که برای من مرگآور بود من به سختی خیلی زیادی میتونستم با آدما ارتباط برقرار کنم و تصور کن ۹ ماه تمام رنج و عذاب رو تحمل کردی تا با یک تعداد آدم آشنا بشی و چند کلامی باهاشون گرم بگیری و حالا بوم!!! یهو سال تحصیلی بعدی شروع میشه و دوباره گروه بندی ۳ تا کلاس تجربی بهم میریزه و دانشآموزها جابجا میشن بعضیها که پارتی داشتن کلاس خودشون رو عوض میکردن و دوباره برمیگشتن کنار گروه دوستاشون ولی خیلیای دیگه مثل من ساکت و بیزبون بودن و همون شرایط رو تحمل میکردن، در واقع مغز من عجیب غریب بود در عین حال که از "تغییر" شرایط بیزار بود اما وقتی تغییری رخ میداد سعی نمیکرد توش دخالت کنه و به جاش میگفت زهره تو باید یاد بگیری توی همین شرایط از نو بسازی و این میشد که هرسال برای من یک چالش عذاب آور بود برای دختر ساکت و توسری خوری که نمی تونست با کسی ارتباط بگیره و تنها مرهم زندگیش چیزی جز "درس خوندن" نبود بله درس خوندن!! درس خوندن برای من عذاب نبود بلکه یک موهبت بود یک هدیه از جانب خدا که انگار خدا به من نظر کرده بود تا بتونم زیر سایه درس خوندن معایب خودم رو پنهان کنم
از وقتی یادم میومد همین بودم، درس میخوندم، درس میخوندم و درس میخوندم تنها کاری که بلد بودم همین بود "درس خوندن" تنها چیزی که توش مهارت داشتم همین بود من توی هیچی خوب نبودم، توی ورزش خوب نبودم، توی هنر خوب نبودم، توی آشپزی خوب نبودم من توی همه چیز ضعیف بودم به جز درس خوندن!! یادمه اولین بار سال چهارم دبستان بودم، معلم برای درس "فارسی" یک درس جدید بهمون داد و بخش سوال و جوابش یک سوال سخت داشت، سوالی که جوابش اندازه کل صفحه درس میشد معلم گفت به جای کل صفحه من بهتون سه خط خلاصه میگم همون رو حفظ کنین اما من وقتی برگشتم خونه با خودم گفتم نمیشه من باید کل صفحه رو حفظ کنم، کل اون هفته تمام اون صفحه رو از حفظ کردم و برای جلسه بعدی خودم رو آماده کردم چشمم به دست معلم بود و خدا خدا میکردم من رو صدا بزنه معلم صدا زد و دست بر قضا همون سوال سخت رو ازم پرسید و زهره ترقویی مثل یه کامپیوتر از حفظ واو به واو اون صفحه رو توضیح داد تا جایی که معلم شوکه شد و گفت برام دست بزنن، همه اینها محرکهای برای تلاش بیشتر من شد، من حالا تجربه تحسین شدن و تشویق شدن رو چشیده بودم و دلم بیشتر و بیشتر میخواست دلم میخواست تمام دنیا برام دست بزنه و تمام دنیا من رو تحسین کنه پس با زور و قدرت بیشتری تلاش میکردم البته نباید از این غافل شد که همه اینها به لطف مادرم بود، مادرم اون زمان مثل امروزش نبود یه پیرزن افسردهی مکار نبود خیلی تلاش میکرد من رو درست تربیت کنه از همون اول دبستان مادرم برام رویایی رو ترسیم میکرد رویای اینکه من یه آدم دانا و عاقل توی جمع باشم و دیگران من رو تحسین کنن همیشه و همیشه هم این رو تکرار میکرد و از خاطرات خودش توی دانشگاه تعریف میکرد که چطور اساتید از سواد و دانش اون شگفت زده شدن منم همین رو میخواستم، میخواستم مثل مادرم بشم، هر دختر بچهای همین رو میخواد قهرمان هر دختربچهای مادرش هست میخواد مثل مادرش بشه دیگه!! هر روز با شدت بیشتری درس میخوندم معدلهای ۲۰ یکی پس از دیگری میرسیدن هربار مادرم میومد مدرسه تعریف و تمجیدهای مدیر و معلمها رو میشنید و توی جمع فامیل سر من از بقیه بالاتر بود بالاخره منم یک قدرتی داشتم منم یک کاری رو بلد بودم انجام بدم شنیدن تحسینهای پدر و مادرم توی جمع فامیل اون منبع بی پایان انگیزه و دوپامینی بود که من رو بیش از پیش به سمت جلو هل میداد دبستان (تا مقطع پنجم) و راهنمایی (مقطع ششم، هفتم و هشتم نظام جدید) با غرور و افتخار گذشت تا ... تا رسیدیم به دبیرستان (مقطع نهم، دهم، یازدهم و دوازدهم نظام جدید) دبیرستان شروع مرگ من بود، انگار خدا کمر همت بسته بود تا من رو خار و ذلیل کنه چون تنها چیزی که توش بهترین بودم هر روز و هر روز برام غیرممکنتر میشد درسها به قدری سخت و سنگین میشد که برای درک و فهم هر صفحه باید ۲،۳ ساعت زمان میذاشتم و منی که یک کتاب رو توی ۵،۶ ساعت تموم میکردم حالا هر ۵ صفحه توی ۵ ساعت جلو میره، پیشرفت من مدام سختتر میشد و هر هفته فشار درسهای جدید و امتحانات جدید بیشتر میشد از اون طرف پدر و مادرم اصرار داشتن من رو به یک مدرسه خاص بفرستن "دبیرستان شاهد" اما من نمیخواستم برم من میخواستم توی یه مدرسه معمولی درس بخونم توی جنگ تحصیلی وارد نشم میدونستم توی مدارس خاص کلی بچه درسخون وجود داره و مغزم انگار تحمل یک جنگ جدید رو نداشت فشار روانی به شدت روی مغزم درحال افزایش بود سال اول دبیرستان رو به هر زحمتی بود توی یک دبیرستان معمولی "دبیرستان صدیقه کبری" تموم کردم اما پدر و مادرم دست بردار نبودن، پدرم هر روز که میومد خونه بلند بلند میگفت "میگم خانم دختر فلانی رو میشناسی؟ تیزهوشان درس میخونده الان خانم دکتر شده هیییع خدا ما که شانس نداشتیم" اینها رو بلند میگفت تا من بشنوم و از اون طرف مادرم هم دائم برام نقل قول از پدرم میآورد که پدرم گفته چقدر احساس حقارت میکنه جلوی بقیه همکارهاش که اونها بچه هاشون همه دبیرستان خاص درس میخونن و دکتر و مهندس شدن ولی زهره عرضه نکرد دبیرستان خاص قبول بشه اصلا چرا زهره قبول نشد؟
زهره بیچاره اصلا آزمون دبیرستانهای خاص رو ثبت نام نکرده بود چون اصلا نمیدونست همچین آزمونی وجود داره اون روزها پدر و مادرم اونقدر درگیر دعواهای خودشون بودن که حتی با کسی رفت و آمد نمیکردن که ببینن دنیا چطوری عوض شده، پدر و مادرم جفتشون توی مدارس معمولی درس خونده بودن و منم فکر میکردم زندگی همینه دیگه، هر چند میدیدم بعضی از بچههای کلاس دارن برای یک آزمونی توی تابستون ثبت نام میکنن ولی اهمیتی بهش ندادم اونقدر از دعواهای پدر و مادرم و فشارهای روانی خسته بودم که اصلا دلم نمیخواست کل تابستون رو هم بشینم درس بخونم و تازه هیچ شناختی هم از این موضوع نداشتم پس دوست نداشتم دخالت کنم و حتی سوال نپرسیدم و بعدها متوجه شدم که این آزمون مدارس خاص بوده که من ازش غافل شدم، غفلت من همانا و پتکی که تا یک و سال و نیم بر سر من خورد همان، تحقیرها و فشارهای خونواده در نهایت باعث شد با پارتی بازی شدید بتونم مدرسه رو از یک مدرسه معمولی به مدرسه شاهد که حداقل یک پله در ردیف تیزهوشان و دبیرستان دانشگاه قرار میگیره برسونم هرچند هنوزم از اونها پایینتر بودیم، تیزهوشانیها طوری از بالا به پایین نگاه میکردن انگار اونها نخبه تشریف دارن و ما پخمه، فکر میکردم حالا دیگه زندگی چه ارزشی داره؟ من با حماقت و بیسوادی خودم از مهمترین آزمون زندگیم که میتونست سرنوشت من رو تغییر بده جا موندم تقصیر خونوادهام هست؟ نه تقصیر منه، من بی عرضه بودم من باید سوال میکردم باید میپرسیدم باید جدی میگرفتم، همونطور که قبلا هم گفتم هر تغییری برای من حکم مرگ رو داشت و حالا من از دبیرستان معمولی به دبیرستان شاهد رسیده بودم تا سه سال پایانی تحصیل خودم رو توی این دبیرستان سپری کنم، سال اول وحشتناک بود با هیچکس نمیتونستم ارتباط بگیرم چون فکر میکردم اونها همشون خاص هستن و منم که یک بچه دهاتیام که از یک دبیرستان معمولی پیش اونها اومدم تصور میکردم اونها همشون بچههای دکتر و مهندس و وزیر و وکیل هستن و منم که یک بدبخت بیپول گرسنه هستم، حرف از گرسنگی شد، از گرسنگیهام گفتم براتون؟
تغذیه مدرسه توی خونه ما همیشه یک بحران بزرگ بود خساست پدرم غیرقابل انکار بود همیشه خدا غر میزد در این باره و میگفت بچههای مردم با یک لقمه نون خشک میرن مدرسه کی گفته باید براشون شیر و کیک بخرم؟ اصلا تو میدونی این شیر و کیکهای لعنتی چقدر گرون شدن؟ میدونی چقدر سخت شده؟ برای اینکه دعوای کمتری پیش بیاد سعی میکردم هیچی نخورم و با معده خالی میرفتم مدرسه و همین باعث شد زخم معده بگیرم، توی مدرسه زنگ تفریح که میشد بچه ها رو توی حیاط میدیدم که چطور میرن دم بوفه و ساندویچ ۱۰ هزار تومنی اونجا رو میخرن اما من نهایتا ۲ هزار تومن پول تو جیبی داشتم و باید ۵ روز تمام هیچی نمیخوردم تا یک روز بتونم ساندویچ بخورم، بوی خیلی خوبی داشت باید خیلی خوشمزه باشه ولی نه ... من نباید خودم رو درگیرش کنم بهتره چیزی از بابا نخوام بهتره دعوای کمتری درست بشه میرفتم همون کیک خشک شده و بدمزه ته کیفم رو میخوردم و چشمام رو میبستم و تصور میکردم دارم یه ساندویچ خوشمزه میخورم به خودم قول میدادم وقتی بزرگ و پولدار شدم حتما بهترین غذاها رو برای خودم بگیرم (نمیدونم چرا الان بغضم ترکید ... دلم برای اون زهره کوچولوی مظلوم خیلی میسوزه خیلی!!) زهره فقط میخواست مادرش کمتر عذاب بکشه، به امروزش نگاه نکنین که از پدر و مادرش متنفر شده، زهره اون زمان عاشق مادرش بود، مادرش نه فقط یک مادر بلکه تنها دوست و همدم و تکیهگاه اون بود رابطهای سمی که در اون زمان فکر میکردم پاک ترین رابطه و عشق دنیاست!!
اگر بهتون بگم یک رابطه پاک و سالم مثل عشق مادر و فرزند میتونه به یک ارتباط سمی کشیده بشه باور میکنین؟ من هم بودم باور نمیکردم، توی اون سالها که هیچ دوستی نداشتم و به زور چند کلامی توی مدرسه با چند نفر حرف میزدم و تمام زندگیم خلاصه میشد به متر کردن راهروهای مدرسه و درس خوندن تنها رابطهای که قلبم بهش متکی بود تا بتونم احساس عشق و حمایت و اطمینان رو تجربه کنم رابطه ای بود که با مادرم داشتم، عشقی که به مادرم داشتم برام از هر چیزی باارزشتر بود، مادرم از همون بچگی از وقتی ۶،۷ سالم بود و دور و برم رو شناختم همیشه با من درد دل میکرد، همیشه از بدیهای بابا به من میگفت از اینکه خونواده پدرم چقدر اذیتش کردن به من میگفت و من هر روز بیشتر از دیروز از پدرم و خونوادش متنفر میشدم آرزو میکردم مثل تو کارتونها قدرتی داشتم که میتونستم تمام کسانی که مادرم رو اذیت کردن به زانو دربیارم و مجبورشون کنم بخاطر همه بدیهاشون التماس بخشش کنن (اون زمان چنین تصوراتی داشتم) وقتی مادرم برام تعریف میکرد که من رو از بغلش گرفتن و نذاشتن منو ببینه خشمم صد برابر میشد اما این اعتماد و احساس مادرم نسبت به من برام مقدس بود من فکر میکردم یک "انتخاب شده" هستم اینکه مادرم من رو در نقش همدم خودش میبینه اتفاق خوش یمن و مبارکی هست این یعنی من اونقدر دختر خوب و لایقی هستم که مادرم من رو در نقش یک بزرگسال ببینه و برام از مشکلات زناشویی خودش تعریف کنه فکر میکردم این نشونه خیلی خوبی هست که مادرم با من درد دل میکنه و من رو همدم دردهای خودش میبینه اون زمان اونقدر جاهل بودم که اصلا متوجه نبودم این درد دلهای مادرم در گذر زمان چه بلایی سر روح و روان من میاره و چطور من رو نسبت به تمام مردها بیاعتماد میکنه اون زمان تنها چیزی که برام مهم بود مادرم بود، اینکه من سنگ صبور مادرم باشم و کنارش باشم بزرگترین دلخوشی زندگیم مادرم بود، به اون پناه میبردم هر روز بغلش میکردم وقتی از مدرسه برمیگشتم لحظه شماری میکردم اون رو ببینم و ببوسم و با خودم فکر میکردم اگر بلایی سر مادرم بیاد من میمیرم چون اون تنها پناه زندگی منه فکر میکردم درحالی که دخترهای همسن و سالم دنبال عشق و توجه تو وجود مردان غریبه و هوس باز میگردن من دختر شایسته و لایقی هستم که به جای عشق یک مرد شهوتی به سمت عشق پاک مادرم پناه میبرم و پیش اون آروم میگیرم با خودم میگفتم اصلا چرا آدم باید ازدواج کنه یا عاشق بشه تا وقتی عشقت به مادرت رو داری؟ رابطه جنسی کیلو چنده اینها همش برای انسانهای ضعیف و سست عنصر هست موجودات بدبختی که درگیر هوا و هوس نفسانی شدن و از عشق پاک و معنوی دور موندن اما من، من شبیه اونها نمیشم من تا ابد در دامان پاک مادرم عشق میورزم و هیچوقت به سمت عشقهای کثیف دنیوی کشیده نمیشم (افکارم خیلی شاعرانه به نظر میرسید اینطور نیست؟) موضوع این بود که حالا به مرور احساس میکردم رابطه من با مادرم با تنها پناه و تکیه گاه زندگیم، تنها دوست و همدم من خدشهدار شده دلیلش چی بود؟ غرغرهای تموم نشدنی پدرم برای اینکه دوست داشت فرزند اولش یعنی من یک پزشک بشم تا بتونه من رو توی سر بقیه بزنه و بگه ببینین بچه من دکتر شده!! مادرم دائم واسطه حرفهای پدرم برای من بود، مثل یک نخست وزیر که حرفهای شاه رو به سربازهای خط مقدم منتقل میکنه مادرم حرفهای پدرم رو برای من نقل قول میکرد و من احساس میکردم زیر این فشارها دارم له میشم این توقعات تموم نشدنی قرار بود تا کجا ادامه پیدا کنه؟ مگه همین ۶ ماه یک سال پیش نبود که پدرم میخواست من یک دبیرستان خاص درس بخونم؟ خب من که تسلیم حرفش شدم پس چرا دست از سرم برنمیداره؟ من تمام دوستان و خاطراتم توی اون دبیرستان رو پشت سر گذاشتم و به یک دبیرستان لعنتی پر از دخترهای ادایی رفتم پس چرا توقعاتش تموم نمیشن؟ حالا هنوز هیچی نشده دستور بعدی از راه رسیده؟ اینکه پزشک بشم؟ اصلا کسی از من پرسید خودمم اینو میخوام یا نه؟ صبر کن ببینم اصلا من چی میخوام؟
من چی میخوام؟ من کیام؟ من کجام؟ خوشبختی چیه؟ خوشبختی پزشکیه؟ یعنی اگه پزشک بشم خوشبخت میشم؟ شاید مامان بابام راست میگن، شاید اگه پزشک بشم خوشبخت میشم اگه پزشک نشم چی؟ بدبخت میشم؟ تا آخر عمر؟ یعنی تا آخر عمرم یه بازنده بدبخت میشم؟ سوالاتی که تا اون زمان بهش حتی فکرم نکرده بودم من تا اون سن هیچ هدفی برای زندگیم نداشتم و هیچوقت به آینده یا شوهر کردن یا لیسانس گرفتن فکرم نکرده بودم من هدف مهاجرت یا گشتن دور دنیا رو نداشتم فقط سیاهی میدیدم حالا کم کم از زیر سیاهیها سوالاتی بیرون میومدن که من جوابی براشون نداشتم و همین سوالات در سال های بعدی قراره بدجوری عذابم بدن و تا مدتها مغز و فکر من رو به خودشون مشغول کنن
تاریخ: ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
۸ هزار کلمه برای توصیف فقط یک سال از دردنامه من