ویرگول
ورودثبت نام
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoeiهیچ مطلبی بی‌هدف نوشته نشده، با خوندن هر مقاله به اعماق ذهن و مغز من سفر می‌کنی و در مسیر شکافت و بررسی احساسات و دغدغه‌هام سهیم می‌شی پس با دقت بخون!!
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
خواندن ۹ دقیقه·۶ روز پیش

عذابی به نام "تحقیر کلامی"

ای کاش می‌تونستم مغزم رو به مغز شماها متصل کنم و بهتون نشون بدم که چطور "تحقیر کلامی" از صد تا کتک و شلاق هم بدتره، اگر کتک می‌خوردم در نهایت یک رد و اثری ازش وجود داشت که بتونم بهتون نشون بدم و بگم ببینید، من چنین عذابی می‌کشم ولی تحقیر ... چطوری بهتون نشون بدم؟ به کجا به کی شکایت کنم؟ وقتی زمان می‌گذره حتی مغز خودم هم یادش میره که چطوری تحقیر شده فقط انگار یک رد زخم روی روح و روانت باقی می‌ذاره، تحقیر کلامی در گذر زمان مثل ۵ سال و ۱۰ سال کم کم باعث میشه از درون خورد بشی و خودت رو همیشه دست کم بگیری همیشه مثل یه موجود منفعل گوشه رینگ نشسته باشی چون می‌ترسی دوباره توی جمع کاری بکنی و بعد اون آدم‌ها دوباره آتویی برای تحقیر تو پیدا کنن، با اینکه بارها و بارها بهش میگی که این کار رو نکنه و تحقیرت نکنه اما اون آدم دست از سرت برنمیداره و این عذاب تا بی‌نهایت ادامه داره مگر روزی که از این خونه و خونواده بیمار جدا بشی اما چطوری؟ چطوری می‌تونی بدون شوهر کردن بدون داشتن سرمایه اولیه خودت رو از این دیوونه خونه نجات بدی؟

داستان از اینجا شروع میشه که برادر ۲۴ ساله من تا این سن هنوز شغل و کار درست درمونی نداشت و پدرم هم درست مثل رفتاری که با من داشت برای اون هم هیچ کاری نمی‌کرد و اهمیتی به سرنوشت پسرش نمی‌داد، حداقل توی این یک مورد می‌تونم با جرعت بگم پدرم هیچ تفاوتی میان من و برادرم نذاشت، همونطور که نسبت به سرنوشت و عاقبت من بی تفاوت بود نسبت به پسرش هم همین رفتار رو داشت اما برادرم تفاوتی با من داشت اون یک "مرد" بود، مرد بودن توی استانی که زن بودن چیزی جز "زیرخوابگی" معنا نمیشه امتیاز بزرگی به شمار میره (اگر توی این سایت سیستان بلوچستانی دیدین که تمام زورش رو زد بگه زهره ترقویی دروغ میگه بدونین داره نقش بازی می‌کنه چون توی اینستاگرام که چند باری این مسائل رو گفتم چنان بهم حمله کردن که ثابت کنن نخیر این فقط بابای منه که اینطوریه و اکثریت مردهای این استان مردسالار نیستن) به هرحال ... برادرم از سال ۱۴۰۰ به این طرف دعواهای بسیاری داشت، تنش‌های زیادی توی خانواده بود و نزدیک دو سال بود که پیش پدر عزیزم رو می‌انداخت که حداقل یکی از خونه‌هایی که به نامش داره رو بفروشه و یک مقدار پول بهش بده تا کار و کاسبی راه بندازه و تازه شهریور امسال برادرم موفق شد ۸۰۰ میلیون پول رو با چنگ و دندون و دعوا از پدرم بگیره، خنده داره ولی با اینکه پدرم گفته بود خونه رو می‌فروشه پولش رو به داداشم میده اما باز هم مثل بچه‌ها امروز و فردا می‌کرد و از خساست زیاد دلش نمیومد که پولی رو از خودش جدا کنه تا اینکه اونقدر دعوا کردن که در نهایت ۸۰۰ میلیون به برادرم رسید و ۴۰۰ میلیون هم برای خودش برداشت و زهره چی؟ شرمنده زهره سهمی نداشت، چرا چرا قسم این منو نگیره که یک میلیون و پونصد پدرم برام واریز کرد که کفشم سوراخ شده بود و کفش جدید بگیرم جز اون اگر شما پشت گوشت رو دیدی منم اثری از پول دیدم!!

به هرحال ۳،۴ ماهی میشه که برادرم صاحب مغازه شده و از اون‌ زمان به بعد تغییر رفتارهاش شدیدتر شده، شباهتش به پدرم روز به روز آزارم میده تحملش برام سخت شده، چطوری بگم؟ مثلا دیروز با هم رفتیم یک جایی، یک کار اداری داشتیم توی دادگاه باید می‌رفتیم وقتی رسیدیم ساعت ۱۲ بود و منشی دفتر قاضی سرم داد کشید و گفت این چه وقت اومدن هست خانوم؟ گفتم شرمنده ما از روستا حرکت کردیم گفت شما پای پیاده هم میومدی زودتر از این می‌رسیدی!! من سکوت کردم نمی‌خواستم با منشی قاضی دعوا بگیرم و اوضاع رو وخیم‌تر کنم و برادرم چپ چپ نگاهم کرد وقتی اومدیم بیرون شروع کرد به غرغر که چرا اینقدر آدم حقیری هستی؟ چرا عرضه نداشتی جوابش رو بدی؟ چرا مثل بدبخت بیچاره‌ها خودت رو خار و خفیف می‌کنی؟ چرا به زنه گفتی از روستا اومدی؟ چرا زور می‌زنی خودت رو حقیر جلوه بدی؟ چرا یکم دست بالاتر نمی‌گیری؟ بگو خانوم من بیکار نیستم کار داشتم، گفتم توام اونجا کنارم وایساده بودی چرا خودت زبون باز نکردی؟ می‌گفتی خانوم آقاش منم، صاحب اختیارش منم من نخواستم بیارمش چرا نگفتی؟ بعدش سکوت کرد ... گفتم تو سه ماهه که توی ۲۴ سالگی وارد اجتماع شدی من از ۱۸ سالگی وقتی تو هنوز چیزی نمی‌فهمیدی توی این اجتماع بودم مطمئن باش خیلی بیشتر از تو حالیم میشه که چی به چیه احتیاجی به نصیحت و غرغرهای تو ندارم بسه دیگه تموم عمرم با تحقیر و تمسخرهای تو و پدرت گذشته اگر نمی‌تونی چیزی نگی زبونت رو ببر و لال شو من نمی‌خوام کسی کنارم باشه که شبانه روز توی سرم بزنه توام خیلی جاها گند زدی ولی من پتک برنداشتم شبانه روز بزنم تو سرت بگم تو چقدر بدبختی که جلوی مشتری‌هات عرضه نداری از خودت دفاع کنی، سکوت کرد ... منم سکوت کردم و به این فکر کردم که اگه به جای برادرم الان "علیرضا افشار" کنارم بود شاید جور دیگه‌ای رفتار می‌کرد، علیرضای من، اون هیچوقت تحقیرم نمی‌کرد، هیچوقت سرکوفت نمی‌زد حتی اگه یه کار خیلی ساده انجام می‌دادم علی اون رو بزرگ جلوه می‌داد و کلی ازم تعریف می‌کرد مثل بچه‌ها می‌شدم کنارش، دوست داشتم همش ازش آفرین بگیرم شاید به این خاطر که هیچوقت از پدر و برادرم چیزی جز تحقیر و توقع زیادی ندیدم در حالی که خودشون پر از نقص هستن اما همیشه دست بالاتر رو برای من می‌گیرن شایدم این عذاب منه، شاید خدا داره منو مجازات می‌کنه بخاطر اینکه علیرضا افشار رو از دست دادم، شاید من آدم بده‌ی رابطمون بودم و فکر می‌کردم اونه که آدم بده هست نمی‌دونم... به کل زندگیم نگاه می‌کنم اگه پدر یا برادر دیگه‌ای داشتم شاید امروز آدم بهتری بودم برادرم همیشه همینطوری بود از همون ۷،۸ سالگی کافی بود من یک جایی خرابکاری کنم، یک کلمه‌ای رو اشتباه تلفظ کنم یا توی جمع یه حرف اشتباهی بزنم اونوقت تا ماه‌ها پتکی داشت که توی سرم بزنه کنار مادرم بشینه و با قهقهه شروع کنه به تعریف دوباره و دوباره اون موضوع و عذابم بده وقتی هم واکنشی نشون می‌دادم و ازش می‌خواستم تمومش کنه می‌گفت بی‌جنبه نباش دیگه دارم شوخی می‌کنم، شوخی؟ این شوخیه؟ تحقیرهای دائمی اون باعث می‌شد همیشه مغزم تو حالت تدافعی و آماده باش باقی بمونه الان که بهش فکر می‌کنم می‌بینم چه جاهایی که بخاطر همین ترس‌های ناخودآگاهم نتونستم خودم رو بروز بدم و عقب کشیدم، خدا میدونه چقدر در طول این سال‌ها تحقیر مغزم عذاب کشیده و این عذاب از سمت کسی بوده که مثلا ادعا می‌کنه منو خیلی دوست داره، دوست داشتنی بیمارگونه و عذاب آور درست مثل پدرم، انگار پدر و برادرم جفتشون مثل هم هستن اونها برای آدم‌هایی که دوستشون دارن چیزی جز "رنج و عذاب" به ارمغان نمیارن

مثال‌های این چنینی کم نیستن، می‌تونم به جرعت بگم هفته‌ای نبوده که بدون تحقیر و عذاب برادرم سپری بشه برام احمقانه‌اس که اون دائم ضعف‌های من رو به رخم می‌کشید و تحقیرم می‌کرد ولی من توی اون لحظه چیزی پیدا نمی‌کردم که بخوام تلافی کنم، برادرم یک دیوانه‌اس در این شکی ندارم اما دیوانه‌ای که دیوانه بودنش آشکار و عیان نیست اون هم یک آدم نرمال هست مثل همه شماها تنها تفاوتش اینه که از رنج و عذاب من لذت می‌بره و اسمش رو می‌ذاره شوخی!! فکر می‌کردم این‌ها حاصل بلوغ هست دوره ۱۳ تا ۱۸ سالگی رو که پشت سر بذاره درست میشه ولی امروز ۲۴ سالش شده و هنوز هم همون آدمی‌ هست که ۱۰ سال پیش بوده همونقدر آشغال و عوضی، همونقدر نفرت انگیز ... گاهی وقت‌ها با خودم میگم کاش اصلا نبود شاید این رنج بی‌پایان تموم می‌شد

توی تصویر زیر، یادمه دلم گرفته بود از یکی از دوستام، کسی رو نداشتم باهاش درد دل کنم، یادم اومد که برادرم همیشه می‌گفت چرا با من درد دل نمی‌کنی؟ پس تصمیم گرفتم موضوع رو به اون بگم و این هم جوابش!!!

تصور کن دلت از یه جا گرفته، تویی که هیچوقت علاقه‌ای به غیبت یا بدگویی نداری اما دلت داره می‌ترکه و ترجیح میدی به جای یه غریبه با کسی که هم خون تو هست صحبت کنی، صحبت از اینکه زن‌ها و دخترها چقدر بی‌معرفت هستن که تو براش همه کار می‌کنی اما اگر یک کاری ازش بخوای اون خودش رو عقب می‌کشه!! از زن‌ها متنفرم واقعا متنفرم ... هرچی بدبختی سرم میاد تقصیر مکر و حیله‌گری و بدگویی زن‌هاست برای همین نمی‌خواستم مثل اونا باشم پشت سر کسی بدگویی کنم با یکی دیگه که بعد باز اون آدم ببره پیش یکی دیگه تعریف کنه و این چرخه ادامه پیدا کنه، اما اینم عاقبت درد دل با هم‌خون خودم، می‌دونم شما مردها فرق دارین، از درد دل، از غیبت چیز زیادی متوجه نمی‌شین اما اون خودش می‌گفت هروقت خواستی صحبت کنی بیا به من بگو پس چرا اینطوری با من رفتار می‌کنه؟ چرا؟؟؟

می‌بینید؟ صحبت کردن بی‌فایده‌اس!! اون حرفای من رو به تمسخر می‌گیره، چیزی که من حین نوشتنش داشتم اشک می‌ریختم برای اون چیزی جز یک تمسخر جدید و یک آتوی جدید نیست که بهم میگه "دوباره که نمی‌خوای گریه کنی؟" من یه حامی می‌خواستم، همیشه اینو می‌خواستم، یکی که بتونم کنارش خودم باشم، بتونم بدون ترس از تمسخر و تحقیر و غرغرهای تموم نشدنی کنارش زندگی کنم یعنی اینقدر آرزوی بزرگی هست که برآورده شدنش غیرممکنه؟

تمسخرهاش رو می‌بینین؟

الان شاید یکم بفهمین که حرف زدن همه مشکلات رو حل نمی‌کنه، زندگی زناشویی هم همینه، همینقدر پیچیده اس، تو با شوهرت به مشکل می‌خوری سر یک موضوعی و هرچقدر می‌خوای درباره‌اش صحبت کنی بی‌فایده‌اس، اون موضوع رو عوض می‌کنه یا بهش اهمیتی نمیده و همین چیزهای به ظاهر کوچیک در گذر زمام شکاف‌های بزرگی ایجاد می‌کنن این چیزی بود که توی ۱۵ سالگیم درکش نمی‌کردم چون باید تجربه کنین باید خودتون از نزدیک این شرایط رو لمس کنین و توی این موقعیت‌ها قرار بگیرین که متوجه بشین من چی میگم

در نهایت این عذاب هیچوقت برای من پایان پیدا نمی‌کنه شاید در آینده هم اگر چیزی یادم اومد اینجا اضافه کنم نمی‌دونم اما اینو می‌دونم که این تحقیر و تمسخرها بدتر از کتک خوردن من رو آزار میدن اونها به جسم من نه بلکه به روح و روان من شلاق می‌زنن و من هیچ کاری از دستم برنمیاد جز اینکه هر روز پر از خشم و پر از نفرت میشم از تمام انسان‌ها و وجودیت اونها، شاید امروز هیتلر رو بهتر درک می‌کنم که چطور می‌خواست تمام یهودی‌های دنیا رو نابود کنه، من امروز می‌خوام تمام انسان‌های دنیا رو نابود کنم بی‌توجه به عقبه و زندگیشون، انسان‌ها باید بمیرن تا این رنج پایان پیدا کنه

تاریخ: ۸ بهمن ۱۴۰۴

درد دلتحقیرخانواده
۸
۲
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
هیچ مطلبی بی‌هدف نوشته نشده، با خوندن هر مقاله به اعماق ذهن و مغز من سفر می‌کنی و در مسیر شکافت و بررسی احساسات و دغدغه‌هام سهیم می‌شی پس با دقت بخون!!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید